به گزارش روابط عمومی ادارهکل بهزیستی استان همدان، مدتی بود در گفتوگو با همکاران سابقی که سالها در بهزیستی خدمت کرده و بازنشسته شده بودند، به دنبال روایتهایی برای پویش «روایت تجربه» بودیم؛ روایتهایی از سالهای خدمت، تجربههای کاری و خاطراتی که شاید در گذر زمان کمتر از آنها گفته شده است.
در این میان، برخی از همکاران نیز دیگر در میان ما نیستند و فرصت شنیدن روایت زندگی و سالهای خدمتشان از دست رفته است؛ موضوعی که اهمیت ثبت تجربههای پیشکسوتان و شنیدن صدای آنان را دوچندان میکند.
در تماس با برخی از بازنشستگان، پس از احوالپرسی، گاهی با گلایههایی از سالهای خدمت و شوخیهایی از جنس «دلوچی، دست از سرمان بردار؛ چه خیری از بهزیستی دیدیم؟» مواجه میشدم؛ اما در میان این گفتوگوها، پاسخ یکی از همکاران سابق، حال و هوای دیگری داشت.
او از پیشکسوتانی است که سالها افتخار شاگردیاش را داشتهام و حتی پس از بازنشستگی نیز همان انگیزه و شور خدمت را در او میتوان دید؛ رسول شهبازی، رئیس اسبق بهزیستی شهرستان نهاوند.
شهبازی در روایت خود از چگونگی ورودش به سازمان بهزیستی مینویسد: «تقدیر چنین شد که در ایام تحصیل، توجهم به اطلاعیههای منقوش به در و دیوار که حاوی مضامین حمایت از افراد بیسرپرست بود، جلب میشد و در دل آرزوی خدمت به اینان را پروراندم؛ تا اینکه براساس دعوتی از سازمان بهزیستی، به استخدام این سازمان خدماترسان درآمدم.»
او در ادامه از واژهای میگوید که سالها بعد نیز برایش معنای دیگری پیدا کرد؛ واژهای که به باور او میتواند انگیزهای برای تبدیل اشکهای یتیمی به شادی باشد: «لیکن بار دیگر همان واژه بر روی تمبرهای پستی، مشوقی دیگر شد تا بتوانم اشکهای یتیمی را به شادی تبدیل کنم.»
برای شهبازی، خدمت در بهزیستی تنها یک شغل یا محل کسب درآمد نبود؛ بلکه بخشی از نگاه او به معنای زندگی بود. او مینویسد: «زندگی فقط جمع کردن مال و منال نیست؛ زندگی همان است که دلی را به دست آوری و قلبهای شکستهای را جذب کنی. زندگی گرمی دلهاست که با پیوندشان، در آن عشق و محبت را شعلهور کنیم.»
و شاید همین نگاه، خلاصه سالهایی باشد که او در بهزیستی گذرانده است؛ سالهایی که در آنها خدمت به انسانها و همراهی با افراد نیازمند، معنایی فراتر از یک وظیفه اداری داشته است.
شهبازی در پایان روایت خود پیشنهادی ماندگار دارد؛ جملهای که میتواند بهعنوان عصاره نگاه او به خدمت در بهزیستی خوانده شود: «پیشنهاد میکنم بر سردر سازمان بهزیستی، با قلم عشق بر لوح آتشین بنویسید: تا در آن عشق نباشد، این در بسته است.»
شاید «روایت تجربه» بیش از آنکه بازگویی خاطرات سالهای دور باشد، فرصتی برای شنیدن همین نگاههاست؛ نگاه پیشکسوتانی که سالها در کنار جامعه هدف بهزیستی ایستادهاند و تجربه زیسته آنان میتواند بخشی از سرمایه انسانی و فرهنگی این سازمان باشد.












نظر شما