به گزارش روابط عمومی ادارهکل بهزیستی استان همدان، در راستای پویش «روایت تجربه» و با هدف بهرهمندی از تجربیات ارزشمند پیشکسوتان، گفتوگویی با اسماعیل رستمخانی، بازنشسته اداره بهزیستی شهرستان رزن، انجام شد.
رستمخانی در پاسخ به این پرسش که «چگونه میتوان فاصله میان تجربه بازنشستگان و انرژی کارکنان جوان را به همافزایی عملیاتی تبدیل کرد؟» اظهار کرد: برای ایجاد همافزایی میان بازنشستگان و کارکنان جوان، لازم است در همایشها و برنامههای مختلف از بازنشستگان دعوت شود تا بهصورت حضوری، تجربیات و اندوختههای سالهای خدمت خود را با کارکنان فعلی به اشتراک بگذارند. انتقال مستقیم تجربه میتواند زمینهساز ارتباط بیشتر میان نسلهای مختلف کارکنان و پیشکسوتان و استفاده از تجربیات آنان در مسیر خدمترسانی بهتر به جامعه هدف باشد.
وی در پاسخ به این پرسش که «چه پیامی برای سالمندان جامعه دارید تا بتوانند همچنان بهعنوان سرمایه اجتماعی در جریان توسعه محلی نقشآفرین باشند؟» گفت: بازنشستگان و سالمندان باید ارتباط خود را با سازمان حفظ کنند و سازمان نیز نباید نسبت به بازنشستگان بیتفاوت باشد. شایسته است در مناسبتها و برنامههای مختلف از پیشکسوتان و بازنشستگان دعوت و از خدمات و سالها تلاش آنان تجلیل شود. حفظ ارتباط میان سازمان و بازنشستگان، علاوه بر تکریم مقام پیشکسوت، میتواند زمینه استفاده از تجربه و ظرفیت ارزشمند آنان را نیز فراهم کند.
یکی از خاطرات ماندگار رستمخانی نیز به سالهای ابتدایی فعالیت وی در بهزیستی و حضور در عرصه پیشگیری از آسیبهای اجتماعی بازمیگردد. وی در روایت این خاطره گفت: یکی از خاطراتی که در دوران خدمتم در حوزه کاهش آسیبهای اجتماعی و جلوگیری از تضییع حقوق جامعه هدف سازمان بهزیستی در ذهنم مانده، مربوط به یکی از روستاهای بخش سردرود است.
در آن زمان، قرار بود دختری حدود ۱۶ ساله را به مردی ۵۷ ساله شوهر دهند. پدر این دختر نابینا بود و در قبال ازدواج دخترش، مبلغی پول از آن مرد دریافت کرده بود. در آن سالها هنوز اورژانس اجتماعی به شکل امروزی فعال نبود و حتی نیروی فعال اورژانس اجتماعی در استان نیز وجود نداشت.
پس از اطلاع از موضوع، به روستا رفتیم و با پیگیری موضوع، مانع از ازدواج این دختر نوجوان با آن مرد ۵۷ ساله شدیم.
یکی از صحنههای ماندگار این ماجرا، هنگام بازگشت از روستا به شهر اتفاق افتاد. آن زمان خودمان خودرو نداشتیم و با یک دستگاه پیکان سواری به روستا رفته بودیم. پدر دختر که از این اقدام ناراحت بود، هنگام بازگشت به شهر با پاهای خود به درِ خودرو میکوبید و اعتراض میکرد.
اما جملهای که آن روز از او شنیدم، هیچگاه از ذهنم پاک نمیشود. پدر دختر گفت: «نمیدانستم برای شوهر دادن دخترم باید از دولت اجازه بگیرم!»
این خاطره برای من نمونهای از اهمیت حضور بهزیستی در عرصه پیشگیری از آسیبهای اجتماعی و صیانت از حقوق جامعه هدف است؛ اقدامی که شاید در آن لحظه یک مداخله ساده به نظر میرسید، اما میتوانست مسیر زندگی یک نوجوان را بهطور کامل تغییر دهد.
روایتهای پیشکسوتان، بخشی از حافظه ارزشمند سازمان بهزیستی است؛ تجربههایی که میتوانند چراغ راه کارکنان امروز و نسلهای آینده باشند.












نظر شما