شاید داستانِ ارشیا از یک روز ساده در شهرستان برازجانِ استان بوشهر آغاز شده باشد؛ همانجا که در سال ۱۳۸۹ به دنیا آمد، همانجا که پاهایش برای اولین بار به یک توپ رسید و همان روزهایی که هنوز ۱۰ سالش هم تمام نشده بود، طعمِ اولین لمسِ فوتسال را چشید. آن روزها شاید هیچکس، حتی خودِ ارشیا، فکرش را نمیکرد که آن شیفتگیِ سادهی کودکانه، روزی به تلاشی جدی برای ساختن آیندهای روشن تبدیل شود؛ اما عشق، از زمینهای خاکیِ برازجان تا سالنهای پرسروصدای مسابقه، راهِ خودش را پیدا کرد.
مسیرِ ارشیا اما هرگز روی فرش قرمز نگذشته است. وقتی از او میپرسیم در راهِ رسیدن به هدف، کسی بوده که دستش را بگیرد و همراهیاش کند، پاسخش خلاصه است: هیچکس. او در تمام این سالها، خودش، تکیهگاهِ خودش بوده است؛ زانویی که بستهاند، شکستی که جبران کرده و اشتیاقی که هر روز، خودِ او زنده نگاهش داشته است. شاید به همین دلیل است که یاد گرفته در سکوتِ نبودِ حامی، هیچچیز نتواند زانویِ اشتیاقش را خم کند.
کمی که از گذشتهاش بپرسی، نام نیمار را به زبان میآورد؛ نه برای شهرت و نه برای حاشیهها، بلکه برای آن لحظههای نابِ دریبلِ خالصانه که توپ را از میان پاهای مدافعان عبور میدهد و دلِ تماشاگر را به گنجخانهی توپ میبرد. او درباره زندگی و گذشتهی نیمار اطلاعات چندانی ندارد و به آن هم ادعایی نمیکند؛ او سادهتر از این حرفهاست: او هر روز تمرین میکند تا روزی، همان طور که نیمار از مدافعان عبور میکند، او هم از مسیرِ مقاومتِ روزگار عبور کند و رؤیایِ خودش را به ایمانِ پیروزی بدل سازد.
سالهاست پای ارشیا به مسابقات مختلف فوتبال و فوتسال باز شده است؛ از همین برازجانِ خودش تا رقابتهایی که در شهرهای دیگر تجربه کرده است. هر زمین، یک کلاس درس بود و هر مسابقه، یک امتحان سخت. او از تکتک این سالها، یک چیز را جدا کرده و با خودش به این راه آورده است: جنگندگی. آن روحیهای که نمیگذارد آدم، زودتر از قضاوتِ زمین، به قضاوتِ خودش ناامید شود.
به اعتقاد او، رسیدن به خواستهها، رازِ پنهانی ندارد: باید تلاش کرد و زود ناامید نشد. زندگی، مثل یک بازی است؛ پر از برد و باخت، پر از فرصتهای از دست رفته و لحظههای از دست نیافتنی. اما ارشیا آموخته که دو دارویِ این بازی، «امید» و «جنگندگی» است؛ دو نوری که اگر در دست کسی باشد، هیچ تاریکیای در مسیر نمیتواند جلویِ قدمهایش را بگیرد.
این روزها، ارشیا در آستانهی یک تحول تازه است؛ قرار است وارد پایه نهم شود، جایی که هر نوجوانی بالاخره باید یک مسیر را برای آیندهاش انتخاب کند. او هنوز نمیداند در آنجا کدام راه را برمیگزیند و هنوز تصمیم قطعیای نگرفته است. اما در میانِ همهی این بلاتکلیفیها، یک چیز محکم و روشن میدرخشد: فوتبال. فوتبال همان قلعهی نرمی است که سالهاست پناهگاهِ رؤیاهای او بوده و خواهد بود؛ رؤیایی که از ۱۰ سالگی، روی خاکِ برازجان پاشیده شد و هنوز هم، هر روز، جوانههایِ تازهاش را بیرون میدهد.
روابط عمومی بهزیستی استان همدان












نظر شما