کار در بهزیستی نه یک عنوانِ سازمانی، که نقطهی تلاقیِ تخصص با عطوفتِ بیپایان است؛ روایتی از حضورِ مداومِ شما که در تاریکترین لحظاتِ زندگیِ مردم، چراغِ امید را روشن و پُرفروغ نگاه میدارد.
شعارِ «بهزیستی، کنار مردم» برای شما که ساعتها پشت میزهای خدمت یا در بازدیدهای میدانی یا در اتاقهای اضطرار، مرهمِ تنهاییِ دیگران بودهاید، حرفِ تازهای نیست. شما نه فقط کنارِ مردم، که در دلِ قصههایشان زندگی کردهاید.
من از فشاری که روی شانههایتان است باخبرم. میدانم وقتی پروندهای را میبندید، بخشی از ذهنتان همچنان درگیرِ مشکلاتِ آن مددجوست. میدانم که صبرِ شما در برابرِ مراجعاتِ پُر تنش، گاهی فراتر از توانِ یک کارمندِ معمولی است.
شما در این سازمان، تنها کارشناس، مددکار یا پشتیبان نیستید؛ شما «امیدِ» زنده در جایی هستید که شاید خیلیها آن را رها کردهاند.
ارزشِ کارِ شما در آنچیزی نیست که در جداولِ عملکردی دیده میشود؛ ارزشِ کارِ شما در آن لحظهای است که یک انسانِ ناامید، با حضورِ شما احساس میکند که هنوز «دیده میشود» و هنوز «کسی هست» که برای مشکلاتش نگران باشد. این، بزرگترین و مقدسترین پیوندِ اجتماعی است که یک انسان میتواند با همنوعش برقرار کند.
ممنونم که با وجودِ تمامِ دشواریها و فشارها، «روحِ زندگی» و «مهر» را در تار و پودِ این سازمان زنده نگه داشتهاید.
بودن در کنارِ شما، برای من نه یک جایگاهِ مدیریتی، که یک افتخارِ قلبی است.
خدا قوت به تکتکِ شما که «به زیستی» را با حضورِ نجیبتان، معنا میکنید.












نظر شما