مریم و بیست و پنج امانت آسمانی، روایت مادریاران بهزیستی در ایام دفاع مقدس سوم

طاهره میرشکار، معاون سلامت اجتماعی بهزیستی سیستان و بلوچستان، با اشاره به تلاش‌های صورت‌گرفته برای تأمین امنیت و آینده کودکان تحت سرپرستی، اعلام کرد: در ایام دفاع مقدس سوم، با تلاش شبانه‌روزی و بی‌وقفه مددکاران و کارشناسان معاونت سلامت اجتماعی، بیست و پنج کودک ساکن شیرخوارگاه حضرت علی‌اصغر(ع) به خانواده‌های جایگزین سپرده شدند. وی افزود: این اقدام در شرایطی انجام شد که همکاران ما با روحیه‌ای جهادی و در سکوت و بی‌ادعا، تمامی مراحل بررسی، هماهنگی و واگذاری را با دقت و سرعت پیگیری کردند تا این کودکان هرچه زودتر در آغوش امن خانواده قرار بگیرند؛ تلاشی که نتیجه مجاهدت‌های خاموش مجموعه مددکاری و کارشناسی بهزیستی استان است.

قدم‌هایش را تندتر می‌کرد. هوای سحر هنوز خاکستری بود و خیابان‌ها نیمه‌خواب. صبح زاهدان کمی خنک‌تر از روزهای قبل بود، اما دل او آتش گرفته بود. هر بار که گوشی تلفنش را بالا می‌آورد و خبرها را مرور می‌کرد، گلویش خشک می‌شد. گزارش‌ها از آغاز موج تازه حملات و بمباران‌ها منتشر می‌شد و سایه شوم جنگ، آرام و بی‌صدا، همه ایران را گرفته بود. در ذهنش مدام همان فیلمی پخش می‌شد که چند ماه پیش از شیرخوارگاه آمنه تهران در میان درگیری‌های آن دوازده روز منتشر شده بود؛ تصویر تخت‌های کوچک، پنجره‌هایی که با نوار چسب ضربدری شده بودند و همکارانی که کودکی را در آغوش گرفته و با عجله از پله ها می‌گذشت.
آن تصاویر مثل زخم کوچکی بودند که هر بار خبر تازه‌ای می‌خواند، دوباره تیر می‌کشیدند. قلبش تندتر می‌زد. زیر لب گفت: خدایا این جنگ رو به خیر بگذرون…
او مریم بود. سی‌وهفت ساله. مادریار شیرخوارگاه حضرت علی‌اصغر(ع) زاهدان. دوازده سال بود که زندگی‌اش میان گریه‌های نیمه‌شب، بوی شیرخشک، پوشک‌های تاخورده و خنده‌های بی‌دندان نوزادها می‌گذشت. در خانه، دو کودک منتظرش بودند؛ زهرا هشت‌ساله و محمدحسین پنج‌ساله. دیشب وقتی خبر آغاز جنگ را شنیده بودند، هر دو به آغوشش پناه آورده بودند. و او در حالی که موهای فرزندانش را نوازش می‌کرد، فقط گفته بود: نگران نباشید، مامان هست.
اما حالا، در مسیر شیرخوارگاه، ذهنش جای دیگری بود.  
بیشتر نگران کودکانی بود که در شیرخوارگاه داشت، برای ساختمانی با دیوارهای سفید و اتاق‌هایی پر از تخت‌های کوچک. برای بیست و پنج نوزادی که بعضی‌شان حتی نامی نداشتند. برای کودکانی که جز او و سایر همکارانش در بهزیستی پناهی نداشتند.
درِ شیرخوارگاه را که باز کرد، بوی همیشگی صابون بچه و شیر گرم به استقبالش آمد. همکارانش دور میز جمع بودند. چهره‌ها جدی بود.
مدیر مرکز آهسته گفت: دستور رسیده. باید روند سپردن بچه‌ها به خانواده‌های میزبان تسریع بشه. احتمال تخلیه اضطراری هم هست.
کلمه "تخلیه" در دل مریم پیچید. به سالن نوزادان رفت. سحر، کوچک‌ترین‌شان، سه‌ماهه، با موهای نرم و چشمان درشت، در تختش تکان می‌خورد. مریم خم شد، بغلش کرد. صورتش را به گونه کودک چسباند و در دلش گفت: چطور دلت میاد از بغلم بری؟
اما خوب می‌دانست که رفتن، در این روزها، شاید امن‌تر از ماندن باشد.
فرآیند واگذاری‌ها سرعت گرفت. تماس با خانواده‌های داوطلب، بررسی‌های فوری، امضاها، مدارک. هر بار که زوجی وارد شیرخوارگاه می‌شدند، دل مریم میان امید و حسادت مادری می‌لرزید.
یکی از روزها زوجی جوان برای سرپرستی یاسین آمدند، پسری ده‌ماهه که از نوزادی در همان مرکز بود. مریم از اولین شب تب کردنش کنار تختش نشسته بود. اولین دندانی که درآورده بود را او دیده بود.
وقتی یاسین را در آغوش مادر جدیدش گذاشت، لبخند زد. لبخندی تمرین‌شده. اما همین که پشتشان به در چرخید، اشک بی‌صدا روی گونه‌اش لغزید. همکارش آرام گفت: عادت نمی‌کنی، نه؟
مریم سر تکان داد: نه… ولی باید خوشحال باشم. این همون چیزیه که براش دعا می‌کردیم.
شایعه نزدیک شدن حملات به مناطق اطراف شهر جدی‌تر شد. تصمیم تخلیه اضطراری گرفته شد. آن شب، شیرخوارگاه حال‌وهوای دیگری داشت. کیف‌های کوچک آماده شدند؛ شیشه‌شیرها، پوشک‌ها، پرونده‌های پزشکی، پتوی نازک هر کودک. هر نوزاد قرار بود موقتاً به خانواده میزبان یا مرکز امن‌تری منتقل شود.
صدای گریه‌ها در هم پیچیده بود. مریم یکی‌یکی بچه‌ها را بغل می‌کرد، می‌بوسید، تحویل می‌داد. زیر گوششان آرام زمزمه می‌کرد:  مامان اینجاست… هر جا باشی، دعا پشت سرتِ.
وقتی نوبت به سحر رسید، دستانش لرزید. مسئول انتقال گفت: مریم جان، باید عجله کنیم. سحر را بوسید. طولانی‌تر از همیشه. در دلش چیزی فریاد می‌زد: این بچه‌ها مال تو نیستند… امانت‌اند. اما دل مادرانه‌اش منطق نمی‌شناخت.
آن شب وقتی به خانه برگشت، زهرا در را باز کرد و خودش را در آغوش مادر انداخت. مریم هر دو فرزندش را محکم بغل کرد. بوی موهایشان را عمیق نفس کشید. اشک در چشمانش جمع شد. زهرا پرسید: مامان چرا گریه می‌کنی؟ لبخند زد. چون امشب، بچه‌های زیادی رفتن خونه.
محمدحسین گفت: مثل یاسین؟، سرش را تکان داد. دلش می‌خواست بگوید: من بیست و پنج تا بچه دارم.
اما فقط چراغ اتاقشان را خاموش کرد و کنار تختشان نشست تا خوابشان ببرد.
چند روز بعد، ساختمان شیرخوارگاه تقریباً خالی بود. سکوتی سنگین در راهروها پیچیده بود. تخت‌های خالی، عروسک‌های جا مانده، دیوارهایی که هنوز عکس دست‌های رنگی بچه‌ها رویشان بود. مریم در سالن ایستاد. دست روی یکی از تخت‌ها کشید. خستگی در جانش بود، اما نوعی آرامش هم داشت. بیشتر بچه‌ها به آغوش خانواده رسیده بودند. بعضی موقت، بعضی برای همیشه. او می‌دانست این بچه ها امانتی الهی اند و باید بروند به دامن خانواده های مشتاق، حتی اگر دلش هزار بار بشکند. چون مادریار بودن برایش فقط یک شغل نبود. نوعی زیستن بود؛ زیست میان دل‌بستگی و دل‌کندن، میان ترس و شجاعت، اشک و امید.

و در دل تمام آن روزهای پراضطراب، چیزی که او را سر پا نگه می‌داشت، فقط عشق بود.  
عشقی بی‌نام، به کودکانی که شاید هرگز او را به یاد نیاورند، اما همیشه ردّ گرمای آغوشش را با خود خواهند داشت.

در ایام جنگ تحمیلی سوم ۲۵ کودک تحت سرپرستی بهزیستی سیستان وبلوچستان به آغوش خانواده سپرده شدند 

طاهره میرشکار، معاون سلامت اجتماعی بهزیستی سیستان و بلوچستان، با اشاره به تلاش‌های صورت‌گرفته برای تأمین امنیت و آینده کودکان تحت سرپرستی، اعلام کرد: در ایام دفاع مقدس سوم، با تلاش شبانه‌روزی و بی‌وقفه مددکاران و کارشناسان معاونت سلامت اجتماعی، بیست و پنج کودک ساکن شیرخوارگاه حضرت علی‌اصغر(ع) به خانواده‌های جایگزین سپرده شدند. وی افزود: این اقدام در شرایطی انجام شد که همکاران ما با روحیه‌ای جهادی و در سکوت و بی‌ادعا، تمامی مراحل بررسی، هماهنگی و واگذاری را با دقت و سرعت پیگیری کردند تا این کودکان هرچه زودتر در آغوش امن خانواده قرار بگیرند؛ تلاشی که نتیجه مجاهدت‌های خاموش مجموعه مددکاری و کارشناسی بهزیستی استان است.

کد خبر 178082

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 12 =

خدمات الکترونیک پرکاربرد