مدیرکل بهزیستی استان فارس در دلنوشتهای به مناسبت هفته ملی کودک، از تجربه حضور در کنار کودکان خانههای کودک و نوجوان شهر راز و لحظات شیرین همنشینی، بازی و گفتوگو با آنان نوشت؛ روایتی صمیمانه از معنای مهر، مسئولیت انسانی و تلاش برای ساختن دنیایی سرشار از امنیت، امید و فرصت شکوفایی برای همه کودکان.
دلنوشتهای از یک عصر در کنار کودکان؛ جایی که معنای بهزیستی را دوباره فهمیدم...
امروز، در یکی از روزهای هفته کودک، به یکی از مراکز نگهداری کودکان تحت نظارت بهزیستی رفتم؛ جایی که کودکانی زندگی میکنند که شاید سهمشان از آغاز زندگی، کمتر از آن چیزی بوده که شایسته کودکیشان است، اما هنوز بلدند زندگی کنند؛ بخندند، بازی کنند، عشق بورزند و از لحظههای کوچک، دنیایی بزرگ بسازند.
عصر بود؛ حوالی ساعت شش. به محض ورود، دنیایی از صفا و صمیمیت به استقبالم آمد. مسئول مرکز را «بابا» صدا میزدند، مربیان را «خاله» و ما را «عمو». چه واژههای سادهای و چه دنیای بزرگی که در پس این کلمات پنهان بود؛ دنیایی از دلبستگی، اعتماد و مهربانی.
کودکان از سر و کولمان بالا میرفتند. انگار نه انگار که مهمانی آمده و قرار است ساعتی کنارشان باشیم؛ دلشان میخواست تا صبح بمانیم، بازی کنیم، بخندیم و سهمی از دنیای کودکانهشان داشته باشیم. هر کدام هنری داشتند و شوقی برای نشان دادنش؛ یکی موسیقی مینواخت، دیگری شعر میخواند و آن یکی با ذوق و افتخار، نقاشیهایش را نشانمان میداد. چشمهایشان برق میزد؛ برق شیرینِ دیدهشدن، شنیدهشدن و مورد توجه قرار گرفتن.
و من، میان این همه شور و زندگی، گاهی لبخند میزدم و گاهی دلم میگرفت.
لبخند میزدم از اینکه هنوز جاهایی در این دنیا هست که میتوان دل را به آنها خوش کرد؛ هنوز جاهایی هست که روح خدا در آنجا میدمد، انسانیت در آنجا جوانه میزند و مهربانی، بیهیچ ادعایی، شکوفه میدهد.
و دلم میگرفت از اینکه چرا بعضی کودکان باید در مسیری متفاوت از آنچه حق طبیعی کودکیشان است، زندگی را آغاز کنند؟ چرا باید برخی از آنها، زودتر از موعد، با دشواریهای زندگی روبهرو شوند؟ و ما چقدر مسئولیم در برابر لبخندهایی که نباید خاموش شوند...
در کنارشان، دلم برای کودکی خودم تنگ شد؛ برای بچگیهایی که شاید بعضیهایشان را زندگی نکرده بودم، برای بازیهایی که دلم میخواست انجام بدهم و فرصتشان فراهم نشد، برای آرزوهای کوچکی که گاهی در شلوغی و سختی زندگی، ناخواسته کنار گذاشته بودم.
امروز، در کنار این بچهها، انگار بخشی از کودکی گمشده خودم را دوباره پیدا کردم.
به مربیان و مسئولان این مرکز نگاه میکردم؛ به کسانی که با تمام سختیها، کمبودها و مسئولیتهایشان، تلاش میکنند این کودکان زندگی را نه فقط بگذرانند، بلکه زندگی کنند. میان آنها رابطهای دیدم که فراتر از انجام یک وظیفه اداری بود؛ رابطهای آمیخته با محبت، صبوری و تعلق خاطر. آنجا فهمیدم که گاهی یک آغوش، یک لبخند، یک بازی ساده و حتی شنیدن یک «خاله» یا «بابا»، میتواند برای کودکی، معنای تمام امنیت و آرامش دنیا را داشته باشد.
امروز بیش از همیشه احساس کردم که کار کردن در بهزیستی، با همه دشواریها و پیچیدگیهایش، فرصتی ارزشمند برای مفید بودن است. فرصتی برای اینکه بتوانیم سهمی در بهتر شدن زندگی آدمها داشته باشیم.
با خودم فکر کردم چه خوب میشد اگر هر روز، حتی برای ساعتی، به یکی از این مراکز سر میزدیم؛ نه فقط برای بازدید، نه برای گزارش و آمار و صورتجلسه، بلکه برای اینکه کنار بچهها بنشینیم، با آنها بازی کنیم، به حرفهایشان گوش بدهیم و اجازه بدهیم شور زندگیشان، خستگی روزهای سخت را از تنمان بیرون کند.
باور کنید گاهی این ما هستیم که به دیدن آنها نیاز داریم؛ ما که در هیاهوی مسئولیتها، تصمیمها و دغدغههای روزمره، فراموش میکنیم زندگی هنوز میتواند به سادگی یک خنده کودکانه زیبا باشد.
امروز وقتی از آن مرکز بیرون آمدم، چیزی با خودم آوردم که در هیچ جلسهای، هیچ بخشنامهای و هیچ گزارش کاری پیدا نمیشود؛ احساس عمیقِ معنا داشتن.
و دوباره به این باور رسیدم که **بهزیستی، فقط یک سازمان نیست؛ یک مسئولیت انسانی است. بهزیستی یعنی تلاش برای بهتر زیستن؛ یعنی ساختن فرصتی برای زندگی، حتی آنجا که زندگی از همان ابتدا سخت گرفته است.**
شاید نتوانیم همه رنجهای دنیا را از میان برداریم، اما میتوانیم کاری کنیم که هیچ کودکی، در میان سختیهای زندگی، از مهر و امید بینصیب نماند.
امروز، این کودکان به من یادآوری کردند که هنوز میشود به زندگی دل بست؛ هنوز میشود به انسانیت امیدوار بود و هنوز میشود در میان همه تلخیها، بهانهای برای لبخند پیدا کرد.
**به امید روزی که سهم همه کودکان از زندگی، کودکی باشد؛ پر از امنیت، محبت، بازی، رؤیا و فرصت شکوفا شدن.**
و به احترام همه مربیان، مراقبان و انسانهای مهربانی که بیهیاهو، پدرانه و مادرانه، چراغ زندگی این کودکان را روشن نگه میدارند؛ دستمریزاد و خدا قوت.
*حمید گودرزی*
*مدیرکل بهزیستی استان فارس*












نظر شما