پاییز؛ آخرین روزهای مهرماه، باد خنکی از دامنه سهند تا کوچه پسکوچههای آذرشهر میدوید. کاروان اهالی رسانه از هیاهوی دودگرفته تبریز کنده شده بود تا پنجرهای بگشاید رو به افقی دیگر؛ جایی در عمق شهری صبور که سالهاست رنج تنهایی و ناتوانی در آن، با معجزه عشق و کیمیای هنر تاخت زده میشود.
مقصد، مرکز توانبخشی امیرالمؤمنین علی(ع) بود؛ ساختمانی چهارطبقه اما نه از جنس سنگ و سیمان سرد، بلکه عمارتی بناشده بر ستونهای مهربانی، که در آن هیاهوی نامهربان زندگی جای خود را به نغمههای زلال کودکان طیف اوتیسم و ضرباهنگ آرامبخش هنردرمانی داده است.
باغبان خستگیناپذیر ریشههای فروریخته
در آستانه در، مردی با سیمایی گرم و چشمانی که ردی از ۲۳ سال دوندگی بیامان را در خود پنهان کرده، به استقبال میآید. حسن حسنزاده، مشهور به نصرتاوغلی؛ برای او اعداد تنها ارقام ریاضی نیستند؛ هر عدد، نام کودکی است که از انزوای یک اتاق تاریک بیرون کشیده شده است.

سخنش بوی تاریخ میدهد. سال ۱۳۸۳ بود. با پیشنهاد ریاست وقت بهزیستی، خشت اول را گذاشتیم. آن روزها آذرشهر نخستین شهرستانی بود که جسارت کرد و برای شکستن سکوت کودکان با نیازهای ویژه آستین بالا زد و هفتمین مرکز در کل کشور را بنا نهاد. از ۲۷۶ پرونده کهنه در قفسهها رسیدیم به ساختمانی که امروز پنج پزشک و شانزده دلداده در آن نفس میکشند و خدماتی ارائه میدهد که پهلو به پهلوی پایتخت و تبریز میزند.
وی با افتخار از بازتوانی ۸۰ درصدی بیش از ۵۸۰ مددجو، قبولی ۶۵ کودک در سنجشهای آموزش عمومی و تیمار ۳۷ فرشته اوتیسم سخن میگوید؛ اما ناگهان نگاهش ابری میشود. صدایش وقتی از زخمهای نامرئی این راه پرپیچوخم حرف میزند، رنگ بغض میگیرد.
توانبخشی شبیه بافتن قالی ابریشم است؛ کمترین دوره درمان ۶ ماه صبوری میخواهد. اما دستهای خالی خانوادههای پرجمعیت، بار سنگین پیراپزشکی و غیبت سنگین چتر بیمهها، استخوانهای این فرآیند را خرد میکند. بهزیستی در خط مقدم تنها مانده و موازیکاریهای اداری بار اضافه میسازد. با این همه، ۱۷ سقف برای بیسرپناهان ساختیم تا بدانند این دیار هنوز رگ غیرت دارد.
راوی رستاخیز رنگها در اقلیم خاموشی
از پلهها که بالا میروی، جهان دگرگون میشود. اینجا بوی رنگ روغن و چوب سوخته میآید؛ کارگاه استاد امیرحسن بلندی، نخستین هنردرمانگر این خطه محسوب میشود. او کیمیاگری است که از درون تاریکی مفرط معلولیت، مشعل نور بیرون میکشد. دستانی را دیده است که در ابتدا توان گرفتن یک قاشق را نداشتند، اما امروز بر بومهای بزرگ نقاشی معجزه میآفرینند.

وی با طمأنینه و لبخندی سرشار از متانت میگوید: به جامعه نشان دادیم که زیر غبار این ناتوانیهای جسمی و ذهنی، گنجینههایی از ادراک نهفته است. چهار سال در سرمای جادهها رفتم و آمدم تا دست کودکی قلممو را بفهمد؛ همان کودکی که سالها بعد تابلوی نقاشیاش تا روی دیوار اتاق وزیر رفت و روزی دیدم بعد ده سال با افتخار برایم نوشت؛ روز معلم مبارک استاد. بچههای ما تا فستیوالهای ژاپن پرواز کردهاند و حالا چهار تن از همین فرشتگان، سازهایشان را برای رقابت در جشنواره موسیقی فجر کوک میکنند.
رقص قلممو بر خطوط سرنوشت
در گوشهای از کارگاه، دختری آرام نشسته که چشمانش آیینه بیغش زندگی است؛ رقیه جلیلی، نقاشی که بوم را چون محراب عبادت در آغوش کشیده است. نیازی به کلمات پرطمطراق ندارد؛ در نگاه او هنر، نوشداروی هر دلتنگی است.

با لحنی زلال، شبیه نغمه چشمهسار میگوید: هنر در زندگی من شناسنامه امید است. وقتی دلتنگ میشوم یا سنگینی روزگار بر شانهام مینشیند، به رنگها پناه میبرم. هنر برای من ناامیدی نمیآورد؛ پنجرهای است که همیشه رو به آفتاب باز است. وقتی لبخند این کودکان را میبینم که خطی میکشند و دنیایشان شاد میشود، تمام خستگیهای عالم از تنم رخت برمیبندد. ما با همین رنگها یاد گرفتیم که چگونه محکم بایستیم و به فردا سلام کنیم. وی تابلویی در دست اقدام دارد که قرار است آن را در یکی از دیدار های تراکتور؛ تقدیم این تیم کند.
ققنوسهایی که از خاکستر محدودیت برمیخیزند
غروب ۲۸ مهرماه در حیاط باصفای مرکز امیرالمؤمنین علی(ع)، هنگام وداع، حس مشترکی میان تمام خبرنگاران موج میزد. آذرشهر تنها شهری با پیشینه خشکبار و تاریخ کهن نیست؛ آذرشهر تپش قلبی است که در سینه کودکان اوتیسم، در چشمان پرامید رقیه، در گامهای استوار استاد بلندی و در موهای سپید حسنزاده جریان دارد. اینجا معبد انسانهایی است که به ما آموختند رنج را میتوان به رقص قلممو و سرود تئاتر بدل کرد؛ مشروط بر آنکه متولیان امر، پنجرههای بسته بیمه را بگشایند و نگذارند دستهای زحمتکش این باغبانان امید، زیر فشار هزینههای بیرحم درمان، تنها و بیسپر بماند.












نظر شما