بعضی حرف‌ها را باید در گوش شنید، اما تا همیشه با دل به خاطر سپرد... 

دیروز، در آیین گرامیداشت هفته ایمنی عصای سفید، مشغول سخنرانی برای عزیزان نابینا و کم‌بینا بودم که ناگهان زهرا جان صدایم کرد.

سخنرانی را قطع کردم و به طرفش رفتم. گفتم: «جانم زهرا جان، بگو عزیزم، چه خواسته‌ای داری؟»

آرام گفت: «نمی‌خواهم جمع بشنوند...» و بعد، خواسته‌اش را در گوشم زمزمه کرد...

همان چند کلمه کافی بود تا برای لحظه‌ای همه‌چیز در ذهنم متوقف شود. گاهی در میان شلوغی یک مراسم، میان حرف‌ها و برنامه‌ها، یک صدای آرام چنان به قلب آدم می‌نشیند که دیگر نمی‌توان به‌سادگی از کنارش گذشت.

زهرا جان، شاید تو خواسته‌ات را آهسته در گوشم گفتی، اما نمی‌دانی که صدایت تا کجای دلم نفوذ کرد. آن لحظه برای من فقط یک درخواست نبود؛ یادآوری مسئولیتی بود که بر دوش ماست. پشت هر چهره، دنیایی از آرزوها، امیدها و خواسته‌هایی وجود دارد که شاید به زبان نیایند، شاید در جمع گفته نشوند، اما شایسته‌اند که شنیده شوند، جدی گرفته شوند و برای برآورده‌شدنشان قدم برداریم.

من باور دارم مسئولیت ما فقط پشت تریبون ایستادن و از حمایت و خدمت حرف زدن نیست؛ گاهی باید سخنرانی را متوقف کنیم، به سمت یک انسان برویم، هم‌قد و هم‌دل او شویم و با تمام وجود به حرف‌هایش گوش بسپاریم.

**گاهی مهم‌ترین بخش یک سخنرانی، همان لحظه‌ای است که سکوت می‌کنی تا صدای یک دل را بشنوی.**

زهرا جان عزیزم، ممنونم که در میان آن همه آدم، به من اعتماد کردی. امیدوارم بتوانم امانت‌دار حرفی باشم که آرام در گوشم گفتی و برای تحقق خواسته‌ات، آنچه از دستم برمی‌آید انجام دهم.

برای من، ارزش خدمت به مردم نه به تعداد سخنرانی‌هاست و نه به تشویق‌های پایان مراسم؛ بلکه به لحظه‌هایی است که کسی با اعتماد، دلش را به تو می‌سپارد و تو تمام تلاشت را می‌کنی تا ناامید به خانه برنگردد.

گاهی یک زمزمه، از هزاران سخن بلندتر است...

کد مطلب 213097

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 2 =

خدمات الکترونیک پرکاربرد