به گزارش روابط عمومی بهزیستی استان تهران به نقل از خبرنگار ایرنا، در حیاط شیرخوارگاه آمنه صدای جیغ و خندههای کودکانه آنقدر بلند است که گویی هیچ غمی در این چهاردیواری راه ندارد اما غافل از آن که چه غمی بزرگی در آن نهفته است، کافی است کمی از هیاهوی بازی فاصله بگیری و به چشمها خیره شوی چشمهایی که انگار زودتر از موعد بزرگ شدهاند و در هر نگاه، قصهای از یک انتظار بیپایان را روایت میکنند. اینجا خندهها، نقابهایی هستند که پشتشان یک دنیای دلتنگ پنهان شده است.
آنها در شادی کردن استاد شدهاند یاد گرفتهاند در تنهایی بخندند بدون انکه کسی قربان صدقه خنده های کودکانهشان برود، یاد گرفته اند در تنهایی چون زنان و مردان بالغ بگیرند بدون آنکه دست محبتی بر شانهشان سنگینی کند. انگار در ناخودآگاه خود میدانند که برای دیده شدن و برای اینکه کسی نگاهشان کند، باید بخندند باید جیغ بزنند تا مربیها یا بازدیدکنندهها سمتشان بیایند. این شادی نمایشی بیش از هر سکوت و گریهای، قلب آدمی را مچاله میکند. هر بار که غریبهای وارد حیاط میشود، سرها مثل یک فرمان واحد به سمت در میچرخد چشمهایی که با ولع تمام دنبال یک آشنا میگردند. آنجا دیگر بازی مهم نیست انتخاب شدن مهم است. این روایتف روایت کودکان آمنه نیست روایت تمام کودکانی است که سایه پدر و مادر را هرگز در زندگی احساس نکرده و از محبت والد محروم بودهاند.
جایی که ۲ کودک خویشاوند به هم رسیدند
امروز در میان هیاهوی کودکان پر از فریاد آمنه، اتفاقی افتاد که سکوت را به قلب این هیاهو تزریق کرد. ۲ کودک، پسرخاله و دخترخالهای که سالها در پیچ و خم روزگار از هم دور مانده بودند، به هم رسیدند. وقتی نگاهشان در هم گره خورد، زمان ایستاد. آن جیغهای شاد پارک، ناگهان تبدیل به هقهقهای عمیقی شد که از ته گلو بیرون میآمد. در آن لحظه، آن فضا برای من تبدیل شد به یک تماشاخانهی تلخ؛ جایی که یک آغوش ساده، تمام آن نقابهای شادی را کنار زد و حقیقت مطلق دلتنگی را رو کرد.
به عنوان کسی که سالهاست در راهروهای خبری و حوزه آسیبهای اجتماعی قدم میزنم، میدانم که شیرخوارگاه آمنه امکانات خوبی دارد، مربیان زحمتکشی دارد و نظم مثالزدنیاش انکارناپذیر است اما حقیقت تلخ این است که مرکز نگهداری هرچقدر هم استاندارد باشد باز هم مرکز است نه خانه. در خانه، کودک حق دارد بدقلقی کند، حق دارد بیدلیل گریه کند و حق دارد فقط خودش باشد نه یکی از دهها کودکی که در یک نظم جمعی زندگی میکنند. ما در تهران برای حفظ تکتک آجرهای بناهای تاریخیمان حساسیت داریم اما در مسیر پرشتاب مدیریت شهری، انگار هویت و روان این کودکان در لابهلای سیستمهای حمایتی ما گم شده است ما برای آنها سقف ساختهایم اما هنوز نتوانستهایم آغوش پایدار تأمین کنیم.
وقتی در آهنی شیرخوارگاه پشت سرم بسته شد، صدای خندههای فرشتههای مرکز هنوز در گوشم بود. من به خیابانهای شلوغ تهران برگشتم به ترافیک و به زندگی عادی اما قسمتی از قلبم را همانجا، پشت آن دیوارهای بلند، کنار کودکانی که هر روز منتظر یک معجزهاند جا گذاشتم. این کودکان، بیش از هر اسباببازی یا امکاناتی، تشنه یک نگاه اختصاصیاند. آنها منتظرند نه برای یک بازدید کوتاه که برای کسی که آنها را ببیند، بخواهد و به نام خود صدا کند. پرسش اصلی این است؛ ما، بیرون از آن دیوارها، برای اینکه این کاش مادرم بودی؛ چه کردهایم؟
عطش دیده شدن؛ خندههایی که درد دارند
در حیاط شیرخوارگاه آمنه صدای جیغ و خندههای کودکانه آنقدر بلند است که گویی هیچ غمی در این چهاردیواری راه ندارد اما کافی است کمی از هیاهوی بازی فاصله بگیری و به چشمها خیره شوی چشمهایی که انگار زودتر از موعد بزرگ شدهاند و در هر نگاه، قصهای از یک انتظار بیپایان را روایت میکنند. اینجا خندهها، نقابهایی هستند که پشتشان یک دنیای دلتنگ پنهان شده است.
میبینی که کودکی با لبخندی که هنوز کاملاً روی لبش ننشسته، به محض اینکه چشمش به غریبهای میافتد به سمتش میدود. نه برای بازی، بلکه برای تایید وجود خودش. آنها طوری نگاهت میکنند که انگار داری چیزی را که ندارند یعنی توجه انحصاری به آنها تعارف میکنی تلاشی که هرچقدر هم برایش جانفشانی کنند، همیشه ناقص میماند چون هیچکسی مال آنها نیست. این شادی نمایشی وقتی میفهمی پشتش چه خلأیی نهفته است بیش از هر سکوت و گریهای، قلب آدم را مچاله میکند. انگار دارند فریاد میزنند؛ «ببین! من هستم! من را ببین!»
وقتی دستم را می گیرد حس مادرانه ای به من دست می دهد و عشق و آرامش در وجودم موج می زدند و دلم می خواهد این پسر جذاب را با خودم ببرم اما نمی شود چون قانون اجازه نمی دهد چون شرایط و ضوابط و قوانینی برای خودش دارد و چون و چراهایی دیگری که مرا از همراهی و ماندگاری با آن کودک محروم می کند.
جالب است برایم از گوشه ای بادبادک می آورد در ۲ رنگ قرمز و مشکی و می گوید؛ اگر اینها را با خودت ببری حتما آرزوهایت برآورده می شود چقدر این جمله بر دلم نشست. حس کردم حتما و حتما آرزوها وخواسته ها و رویاهایم برایم به سرانجام برسد.
آنجا را با تمام شادی و غصههایش ترک میکنم، جسمم آنجا را ترک کرده اما روح و روانم جا مانده است، روحم میان آن کودکان بی سرپرست که آرزویشان داشتن یک خانه و یک پدر و یک مادر است، جا مانده است میان کودکانی که هر کدام در گوشهای از آن، رؤیای سادهای در سر دارند؛ داشتن خانهای که پناهشان باشد، پدری که دستشان را بگیرد و مادری که آغوشش امنترین جای دنیا باشد. کودکانی که شاید خواستههایشان در نگاه اول کوچک به نظر برسد اما برای رسیدن به آن، چشمانتظار روزهایی هستند که نمیدانند چه زمانی از راه میرسند. من از آنجا دور میشوم، اما تصویر چشمهای منتظرشان و صدای آن کودک که گفت کاش مادرم بودی… من را با خودت ببر، با من میآید؛ انگار بخشی از وجودم میان همان دستهای کوچک جا مانده است؛ دستهایی که نه اسباببازی میخواستند و نه خوراکی، فقط کسی را میخواستند که دستشان را بگیرد و بگوید: من اینجا هستم، دیگر تنها نیستی.












نظر شما