به گزارش روابط عمومی ادارهکل بهزیستی استان همدان، در میان هیاهوی روزمره و شلوغیهای زندگی، گاهی با چهرههایی روبرو میشویم که گویی از دنیای ما جدا شدهاند؛ انگار دیواری نادیدنی دور تا دور خود کشیدهاند تا از هجوم صداها و آدمها در امان بمانند. یکی از آنها، پیرمردی بود که هر روز، درست در همان ساعتِ مشخص، به پارک میآمد.
او همیشه در گوشهای دنج، دور از مرکز توجه، تنها مینشست. نگاهش به دوردستها بود، اما نه به معنای تماشا، بلکه گویی در جستجوی چیزی در دلِ تنهایی خود بود. او نه با کسی سخن میگفت و نه از کسی سلامی میگرفت. گویی سکوت، تنها دوستِ وفادار او بود و فعالیتهای روزمرهاش، چیزی جز تماشای گذشتِ زمان نبود.
اما تقدیر، ما را در مسیر «سه شنبههای سالمندی» به هم رساند.
اوایل، پیش رفتن به سمت او دشوار بود؛ گویی عبور از آن حصارِ تنهایی، نیاز به صبری بیپایان داشت. اما تدریجاً، با کلامی گرم و حضورِ مداوم ما در برنامههای سالمندی، یخِ آن دیوارهی بینامونشان شروع به شکستن کرد. اولین کلمه، اولین لبخند و اولین پرسش، گویی دریچهای بود که به دنیایی از خاطراتِ پنهان باز میشد.
امروز، وقتی او را میبینم، با آن پیرمردِ گوشهگیرِ پارک متفاوت است. او دیگر تنها در سایهها نمینشیند؛ حالا در میان جمع است، با نشاطی که گویی از دلِ سالیانِ سکوت بیرون کشیده است. او حالا ورزش میکند، در گفتگوها شرکت میکند و با آن شور و حالِ تازه، یادآور این نکته است که «سالمندی، پایانِ حرکت نیست، بلکه فصلِ جدیدی از زیستن است.»
او یاد داد که گاهی یک «سلام» یا یک «توجهِ کوچک» در برنامههای اجتماعی، میتواند زندگیِ یک انسان را از انزوای مطلق، به سوی تپشهای دوباره و حضور در جریان زندگی بازگرداند.
منصور علی استواری
از بازنشستگان شهرستان اسدآباد












نظر شما