راهی مدرسه شدیم.
وقتی رسیدم، فاطمه پشت میزش نشسته بود؛ ساکت، بیصدا و خیره به پنجره. نه گریه میکرد و نه نگاهم میکرد. فقط به آسمان خاکستری خرامه چشم دوخته بود؛ انگار آن بیرون دنبال چیزی میگشت که مدتها بود در زندگیاش پیدا نمیکرد: امید.
چند لحظه گذشت تا بالاخره سکوتش را شکست.
آرام گفت:
«بابام کتابهام و لباسهای مدرسهام رو قایم میکنه و میگه دختر نباید درس بخونه... یک بار با لباس خونه رفتم مدرسه. ته دلم داشتم خفه میشدم.»
بعد از پدرش گفت؛ از مصرف مواد، از حرفهایی که شنیده بود و از اینکه پدرش به او گفته بود:
«تو هم مثل مادرت یک مزاحمی... برو گمشو.»
و بعد، جملهای که شاید برای یک دختر ۱۴ ساله سنگینتر از آن بود که بتواند به تنهایی تحملش کند:
«از فردا صبح میری سر کار و پول مواد منو تهیه میکنی.»
فاطمه آن شب به اتاقش رفته بود. در را بسته بود و در اوج خستگی، تلاش کرده بود به همه بفهماند که دیگر توان ادامه دادن ندارد.
اما چیزی که بیش از هر چیز در حرفهایش شنیده میشد، میل به مرگ نبود؛ میل به دیده شدن بود.
گفت:
«این کار رو نکردم که بمیرم... میخواستم بفهمم یکی هست که منو درک کنه؟»
بعد از مادرش گفت. اینکه به او گفته بود دیگر نمیخواهد درس بخواند؛ اینکه خسته شده است.
مادر فقط گریه کرده بود و گفته بود:
«تو همه امید منی.»
اما فاطمه در جواب گفته بود:
«اینجا دیگه امید معنی نداره... من خستهام. من به ته خط رسیدم.»
در همان مدرسه، معلمش از فاطمه گفت؛ از دختری که برای ما حالا فقط یک نوجوان گرفتار بحران بود، اما برای او شاگرد اول کلاس بود.
تمام نمرههایش بیست بود.
سال قبل رتبه اول المپیاد را به دست آورده بود.
معلم آهی کشید و گفت:
«حیفه... این ستاره داره خاموش میشه.»
بعد، مادرش رسید.
زنی که خودش سالها با فقر و اعتیاد همسرش جنگیده بود. گفت برای اینکه شوهرش ترک کند، حتی حلقه عروسیاش را فروخته؛ اما نشد.
گفت آخرین باری که گوشت خوردهاند را به یاد نمیآورد.
اما هنوز یک آرزو داشت:
«فقط میخوام فاطمه یک آدم بزرگ بشه.»
همانجا تصمیم گرفتیم نگذاریم این ستاره خاموش شود.
با آموزش و پرورش تماس گرفتیم. قول دادند کتابهای کنکور فاطمه را تأمین کنند.
معلمش هم امیدوارانه گفت اگر شرایط همینطور ادامه پیدا کند، فاطمه میتواند رتبه اول کنکور منطقه شود.
خبر را که به فاطمه گفتیم، از پدرش پرسیدیم. چیزی نگفت.
اما مادرش گریه کرد.
فاطمه گفت:
«گریه مادرم برام از هر تشویقی مهمتر بود.»
شاید همان لحظه بود که فهمیدیم هنوز چیزی در دل این دختر باقی مانده؛ چیزی که زیر آوار خستگی، تحقیر و محرومیت پنهان شده بود.
امید.
امروز که به آن روز فکر میکنم، یاد همان پنجره میافتم؛ پنجرهای که فاطمه پشت آن به آسمان خاکستری خیره شده بود.
و یاد آن خودکار...
خودکاری که فاطمه میگفت با آن میخواست به ما بفهماند که دیگر خسته است؛ نه اینکه بمیرد، بلکه شاید برای اینکه یک نفر بالاخره صدایش را بشنود.
فاطمه برای من فقط نام یک دختر ۱۴ ساله در یک پرونده نیست.
فاطمه، قصه تمام دخترهایی است که شاید جایی دور از چشم ما، در روستاها و شهرهای کوچک، پشت پنجرهای نشستهاند و به آیندهای خاکستری نگاه میکنند.
دخترهایی که شاید فقط یک نفر لازم دارند تا بگوید:
«میبینمت. صدایت را میشنوم. هنوز دیر نشده.»
آن روز، فاطمه فقط از یک بحران عبور نکرد؛
ما هم چیزی یاد گرفتیم.
یاد گرفتیم گاهی یک تماس، یک حضور بهموقع و یک نفر که بدون قضاوت گوش بدهد، میتواند مسیر یک زندگی را عوض کند.
و شاید آن خودکار، بیش از آنکه نشانه پایان باشد، زنگ بیدارباش ما بود؛ برای تمام فاطمههایی که هنوز منتظرند کسی صدایشان را بشنود.












نظر شما