ای مردترین مرد ایستاده بر بلندای من!روح عظیم تو در این تنگنای خاک چه می کند؟

در یکی از پسین‌گاه‌های تب‌دار تیرماه ۱۴۰۵، آن‌گاه که غرق در دریای افکار خویش بودم، پلک‌هایم سنگین شد و به خوابی عمیق فرو رفتم. در عالم رؤیا، خود را در میان ازدحامی غریب و پرهیاهو یافتم؛ در دل آن شلوغی نفس‌گیر، نگاهم به تابوتی گره خورد که بر شانه عزاداران، چونان زورقی در میان امواج خروشان جمعیت پیش می‌رفت.

در یکی از پسین‌گاه‌های تب‌دار تیرماه ۱۴۰۵، آن‌گاه که غرق در دریای افکار خویش بودم، پلک‌هایم سنگین شد و به خوابی عمیق فرو رفتم. در عالم رؤیا، خود را در میان ازدحامی غریب و پرهیاهو یافتم؛ در دل آن شلوغی نفس‌گیر، نگاهم به تابوتی گره خورد که بر شانه عزاداران، چونان زورقی در میان امواج خروشان جمعیت پیش می‌رفت.

ناگهان، نگاهم از آن قاب ماتم‌زده کنده شد و بر فراز و بلندترین نقطه حسینیه نشست.

در آن اوج، سیدی بزرگوار را دیدم که با چشمانی لبریز از دلواپسی، احوال مردمانش را نظاره می‌کرد.

نگاهش از همیشه نگران‌تر بود و عشق بیکرانش به مردمی که عاشقانه دوستش می‌داشتند، در عمق چشمانش موج می‌زد.

گامی به پیش نهادم تا سیما و حضورش را شفاف‌تر دریابم. نگاهش چنان جذبه‌ای داشت که مرا در جای خود میخکوب کرد.

با خویشتن زمزمه کردم: “مگر می‌شود انسان بود و انسان‌ترین مرد روزگار را بر شانه‌های این مردم داغدار ندید؟ مگر می‌شود ایرانی بود و ایرانی‌ترین فرزند این آب‌وخاک را بر فراز سترگ‌ترین قله‌های ایران به تماشا ننشست؟ مگر می‌شود خسته بود و خسته‌ترین پهلوان تاریخ را درنیافت؟” دلم، هم‌نوا با تمامی آن جمعیت عزادار گرفت و در همان لحظه، بی‌تاب و دلتنگ حضورش شدم.

اما او در آن بالا آرام بود؛ آرام‌تر از همیشه، با طمأنینه‌ای که گویی از جنس زمین نبود. در دل، هزاران لعن و نفرین فرستادم بر آنان که قلب‌های ناآگاه را از مهر این آقای محبوب مکدر می‌سازند؛ اما در چهره‌ی او هیچ نشانی از گلایه و شکوه نبود.

از همان فاصله‌ی دور، با چشمانی اشک‌بار و بغضی در گلو،و با دلی لرزان با خودم زمزمه کردم : “ای مردترین مرد ایستاده بر بلندای من!روح عظیم تو در این تنگنای خاک چه می کند؟

عذرا عسگری/ کارشناس ارشد جامعه شناسی،مددکار اجتماعی اورژانس اجتماعی شهرستان ایلام

کد خبر 191341

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
5 + 4 =

خدمات الکترونیک پرکاربرد