به گزارش ایرنا، وقتی نوزادی متولد میشود، پدر و مادرش یک دنیا خوشحال میشوند. میگویند، میخندند، شیرینی پخش میکنند، آرزوهایشان برای دردانه خانواده را همچون رویای شیرینی میبینند؛«فرزندم تا پایان عمرم، در مقابل چشمانم بزرگ و رعنا شود و آرزوهایمان را برآورده سازد» اما گاه این رویاها، آنطور که در ابتدا تصور کردهاند، پیش نمیرود.
و دنیا در یک لحظه برای پدر و مادر، تغییر میکند. زندگی سخت تر و آرزوها مثل یک کابوس در دوردست میماند و دنیا، بی رحم تر از همیشه، روی سنگین و خبیث خود را نشان میدهد. بچهای که قرار بود، بزرگ شود، درس بخواند، علم یاد بگیرد، دوست بیابد، کار کند، ازدواج کند و صاحب فرزند و خانواده خود شود، نمیتواند حتی سخن بگوید، حرکتها و رفتارهایش دیگر دست خودش نیست و رویاهایش در نقطه تاریک چشمانش خلاصه میشود.
چشمها همه رازها را برملا میکند به خصوص چشمان مادری که مقابل یک تابلوی آبی رنگ و رورفته که نام مرکز اختلالات رشدی و ذهنی، روی آن حک شده است. مادری که فرزندش را که توانایی راه رفتن ندارد، داخل کالسکه به سمت مرکز میآورد. مادری که ساعتها در ورودی مرکز، مینشیند و منتظر میماند تا کلاسهای فرزندش تمام شود.
مادران مبین، زهرا، محمدمهدی، یسنا و مهدی، مثل همه مادرهای دیگر دوست داشتند فرزندشان مثل بچههای دیگر با چالشهای کودکی، نوجوانی و جوانی مواجه شود و مثل یک همراه و دوست در کنارشان باشند تا از این چالشها عبور کنند اما زندگی، چالش دیگری برای آنها تدارک دیده است.
بچههایی که اوتیسم و سندرم داون هستند، بچههایی که ذهنشان رشد نمیکند، جسهشان کوچک میماند، مشکلات تمرکز و بی فعالی دارند و یا مبتلا به ام اس شدهاند، هر یک دنیای خاص خود را دارند. متفاوت از همدیگر و متفاوت از هر بچه دیگری، یکی نمیتواند صحبت کند، یکی نمیتواند اشیا را تشخیص دهد، یکی نمیتواند بازی کند و اشیا را در دست بگیرد، یکی حتی نمیتواند یک جا بنشیند و دائم درحال خراب کردن اشیای اطراف و اذیت کردن دیگران است و گاه یکی همه این مشکلات را دارد. احساس را درک نمیکند، صداها را نمیشناسد، جملات را نمیتواند پیوسته استفاده کند و از ارتباط گرفتن با افراد دیگر عاجز است.
نمیتوان بچهها را از غول کمتوانی و مصلحتی که سرنوشت بر جسم و ذهن آنها روا داشته است، به طور کامل ازاد و رها کرد اما میتوان زندگی را برای خود بچهها، پدر و مادرشان و حتی جامعه قابل تحمل کرد.
مادر صدرا وقتی فرزندش سه ساله بود، متوجه بیماری ذهنی فرزندش میشود اما او ناامید نمیشود. از همان روز اول شروع به تحقیق و مطالعه درباره وضعیت فرزندش کرده و به مرکز اختلالات رشدی ذهنی محله شان میرود.
در راهروی ورودی ساختمان مرکز اختلالات رشدی ذهنی زیر ۱۴ سال حکمت ایستاده و به رفت و آمد گروهی نگاه میکند که درحال کنکاش اطراف خود هستند. گروه خبرنگارانی که امروز برای آگاه سازی، میهمان این مرکز شدهاند. مرکزی که شاید خانوادههای بسیاری درباره آن اطلاع ندارند و این عدم آگاهی، بر زندگی آینده فرزندشان مستقیما تاثیر میگذارد.
داستان تولد این مرکز برای رقیه عهدنو، احساس و علاقهای است که با پشتیبانی پدر محقق شده است. «بعد از فارغ التحصیل در رشته روانشناسی در یک کلینیک کار میکردم. یک روز با یک مورد شدید معلولیت ذهنی مواجه شدم که باعث شد با استادم آقای طباطبایی مشورتی بگیرم، سپس استادم از من دعوت کرد تا به مرکز اختلالات رشدی که دارد، بروم و مدتی با آنها کار کنم. خواهرم پرستار بود و میگفت که محلی برای پذیرش و رشد بچههای کم توان در شهر محل زندگی ما، باسمنج (در نزدیکی تبریز) وجود ندارد. تجربه مدت کوتاه کار کردنم در مرکز استادم و از سویی تشویق خواهرم باعث شد تا در سال ۸۷ تنها مرکز اختلالات رشدی ذهنی در باسمنج را تاسیس کنم. بعدا با تثبیت وضعیت بچههای شهر و عدم نیاز به وجود مرکز، به تبریز آمدیم.»
تشویق خواهر و استاد عهدنو از یکسو، حمایت و پشتیبانی پدرش از سوی دیگر، او را به سمت کار بزرگی سوق داد. پدرش که یک زمین ۵۰۰ متری در باسمنج داشت را برای راه اندازی این مرکز دراختیار بهزیستی قرار داد.
پدری که هنوز هم در کنار دخترش است و امروز که میهمان این مجموعه شدهایم، در گوشهای از اتاق، نگاه غرورآمیزی به سوی دخترش میاندازد. پدری که پا به پای دخترش برای آجر به آجر این ساختمان و ساختن رویاهای مادران و پدران بچههای این مرکز آمده است.
امروز این مرکز با ۱۲ نفر کادر به ۳۳ مددجوی کودک کم توان و بی بضاعت خدمات آموزشی و توابخشی ارائه میدهد. داستان ساختن رویاهای بچهها در این مرکز تا ۱۴ سالگی ادامه دارد و پس از آن، اگر امکان و توانایی ورود به مدرسه را نداشته باشند به مراکز مهارت آموزی و کارگاهی تولیدی حمایتی توانبخشان میروند.
عهدنو درباره وضعیت بچههای این مرکز میگوید: سطح یادگیری، وضعیت گفتار، ارتباطات و معلولات بچهها با یکدیگر متفاوت است برای همین نیز به خاطر افزایش پیشرفت بچهها و راحتی آنها، بچهها را چهار سطح تقسیم کردیم و هر طبقه از ساختمان مرکز به یک سطح از بچهها تعلق دارد. با توجه به کار کردن روی تک به تک بچهها و اگر در بهترین زمان به ما مراجعه شود حتی احتمال پذیرش بچهها در مدارس عادی را داریم. سالی داشتیم که ۱۲ نفر از بچههای مرکز ما در مدارس عادی پذیرش شدند.
بچههای این مرکز شاید در نگاه اول از نظر ذهنی کم توان باشند اما چند سال پیش بود که در مسابقات بین المللی نقاشی در ژاپن توانستند مقام بیاورند و سالانه در مسابقات مختلف نقاشی در داخل کشور نیز صاحب رتبه و مدال میشوند.
وقتی وارد یکی از کلاسها میشوم، پسرک قرمزپوشی را میبینم که آرام با یک کتاب روی میز درحال تمرین با مربیاش است. علی، هفت سال دارد و پسر مودب و متینی به نظر میرسد. به محض دیدن من و سلام دادنم، جوابم را با صدای آرام و محکمی جواب میدهد. مربیاش میگوید: وقتی اولین بار علی را دیدم، نمیتوانستیم او را کنترل کنیم. نمیتوانست یک جا بنشیند، درحال خراب کاری و ریخت و پاش بود اما امسال از سنجش قبول شده و به تمامی سوالات پاسخ درست داده و قرار است امسال کلای اول را در یک مدرسه عادی درس بخواند.
طبقه بالا اما وضعیت از آنچه تصور میکردم. شدیدتر است. بچههایی که آگاهی نسبت به اطراف خود ندارد، بیش از هرچیز شاید قلب مادرشان را زخمی میکنند. چند بار سلام میدهم، نامشان را میپرسم اما یا میخندند یا جواب دیگری میدهند. مربیشان میگوید: بچههای این طبقه دیرتر از وقت طلایی به مرکز آمدهاند و شاید اکنون وضعیت شدیدی داشته باشند اما باز هم در این مدت کوتاه، پیشرفت خوبی دارند. معمولا چون لجبازی زیادی دارند، آموزش را سخت قبول میکنند اما امید داریم که روز به روز نیز بهتر شوند.
فاطمه حدود ۹ سال دارد و روزهای اولی که به مرکز آمد، هیچ کلمهای را نمیتوانست بگوید اما الان کلماتی مثل عمه و مامان را با صدای رسا میگوید و از فعلهای امری هم استفاده میکند. مربیاش میگوید: فعلهای امری را با بچهها کار میکنیم تا بتوانند بیشتر با اطرافیانشان ارتباط بگیرند. این بچهها شاید الان نتوانند جمله بگوید یا حتی کلمات را ادامه کنند ولی ممکن است یک لحظه خوششان بیاید و کلمه چنان سختی را بگوید که ممکن است من و شما هم نتوانیم آنها را تلفظ کنیم.
در همین حین فاطمه، عمه عمه گویان، دستم را میگیرد و به سمت میز تحریرش میبرد. یک لیوان شربت روی میزش است، شربت را به من تعارف میکند و برایم جای تعجب دارد که این کودک چه دل مهربانی دارد که حتی با اندک کلمهای که میداند، مهربانی قلبش را نشان دهد. وقتی من از او تشکر میکنم و میگویم که خودش شربت را بخورد، به سمت مربی دیگر حاضر در اتاق کرده و میگوید: بیا. سپس لیوان را برداشته و به سمت او میبرد تا به مربیاش تعارف کند.
مرکز اختلالات رشدی ذهنی حکمت تنها یکی از مراکزی است که در تبریز مشغول به ارائه خدمات و رشد و پرورش بچهها با مشکلات رشدی و ذهنی هستند.
مرکز روان تن هم در نقطه دیگر شهر تبریز، ازجمله این مراکز است که نادر مقیمی، رئیس هیات مدیره انجمن مراکز توانبخشی آذربایجان شرقی، مدیریت آن را برعهده دارد. او، یکی از قدیمیهای این بخش است و توضیحات مهمی درباره مراکز توانبخشی استان میدهد.
وی میگوید: مراکز توانبخشی، چهار کاربری شامل مراکز شبانه روزی، روزانه، ویزیت در منزل و مراقبین که هر یک بسته به نوع و شرایط سنی بچهها، خدمات متفاوتی ارائه میدهد و هر کاربری نیز شاخههای متفاوتی دارد. مثلا یکی از شاخههای مراکز روزانه، مراکز اختلالات رشدی ذهنی است.
وی ادامه میدهد: مرکز روان تن در سال ۱۳۷۵ تاسیس شد و از جمله مراکز اولیه توانبخشی در استان است که خدماتی مثل گفتار درمانی، کار درمانی و رفتار درمانی در این مرکز به بچههای زیر ۱۴ سال ارائه میشود. تعداد ۶۷ کودک تحت نظر ۱۳ نیروی متخصص در این مرکز خدمات دریافت میکنند.
مقیمی به اهمیت مداخله بهنگام برای شناسایی مشکلات ذهنی و رشدی بچهها اشاره کرده و میافزاید: بسیاری از خانوادهها درباره موجودیت چنین مراکزی اطلاع ندارند درحالی که این مراکز تحت نظر بهزیستی با کادر تخصصی در محلات مختلف تبریز و شهرستانهای دیگر استان فعالیت دارند و تمامی خدمات توانبخشی به صورت یک جا به بچهها ارائه میشود و چون به تعداد ظرفیت مشخص شده از سوی بهزیستی یارانه دریافت میکنیم، خدمات ارائه شده به بچهها نیز رایگان است و برای بچههای فراتر از سقف یارانهای نیز هزینه بسیار کمی دریافت میشود.
بچهها از ساعت ۸ تا حوالی ۱۳ به این مراکز سپرده میشود و خانوادهها میتوانند در این ساعات به کارهای شخصی خود بپردازند و کمی از دغدغه آنها کاسته میشود. به گفتهی این روانشناس کهنه کار، موردی بوده که با سپردن بچه به این مرکز، والدین از طلاق صرف نظر کرده و اجتماع خانواده آنها بار دیگر تقویت شده است. هرچند مادرانی هستند که همراه با فرزندشان در ساختمان مرکز منتظر میمانند و طاقت دوری حتی یک لحظهای از فرزند خود را ندارند.
وی از اهمیت زمین طلایی بچهها برای پرورش و یادگیری میگوید: هرچقدر که بچهها در سنین کم به مراکز سپرده شوند، تواناییهای رفتاری و گفتاری آنها بیشتر تقویت میشود. مثلا آغاز گفتاردرمانی برای کودک بعد از هفت سالگی بسیار سخت است و نباید انتظار داشت که بدون مشکل بتواند صحبت کند. بچهها درصورت پرورش در این مراکز حتی میتوانند به مدارس عادی بروند و سال قبل ۱۸ نفر از بچهها موفق شدند وارد مدرسه شوند. درباره این بچهها، مدرسه رفتن بسیار سخت تر از قبولی در کنکور است.
صدای خندهها و تکرار جملات از کلاسهای سالن به گوش میرسد.
محمد، ۳.۵ ساله بود که به این مرکز آمد. در ابتدا هیچ گفتاری نداشت و برای آغاز گفتار درمانی نیز تاخیر داشت ولی با آغاز جلسات گفتار درمانی، اول خزانه واژههایش زیاد شد و سپس جمله بندی را شروع کرد و الان نیز به مرحله گفتار پیوستی رسیده است و با قبولی در سنجش به مدرسه میرود.
اکنون محمد هشت سال دارد و کلاس اول را تمام کرده است اما برای بهتر شدن گفتار و گفتار پیوستیاش همزمان هم زیرنظر مربی مرکز کار میکند. مهارتهای اجتماعی و ارتباطی او نیز افزایش یافته و در مدرسه توانسته دوستانی را بیابد.
وقتی به او سلام میدهم، با صدای آهنگین و رسایی سلام میدهد. میپرسم که کلاس چندمی، چند سال داری؟ جوابم را به راحتی میدهد. هفت سالمه و کلاس اول را تمام کردم.
تصور میکنم. مادرش وقتی برای اولین بار صدای فرزندش را شنید، چه حسی داشت؟ مادری که به جای آرزوهای بزرگ و رنگین برای فرزندش، فقط میخواست که صدای محمد را وقتی که مامان میگوید، بشنود. محمد را وقتی که میتواند با دوستانش بازی کند، بگو بخند راه بیندازد یا حتی دعوا کند، کتاب ورق بزند و بخواند، ببیند.
این آرزوها و رویاهای کوچک شاید اول برایش سخت و دست نیافتنی بود و برای لحظه به لحظه روزهایی که در این چهار پنج سال میگذشت، از درون زجر میکشید و خم به ابرو نمیآورد، کلاس اول رویاها در مراکز کوچک اما گرمی بخش توانبخشی، او را به آرزوهایش رسانده و سقف رویاهای یک مادر را تعالی بخشیده است.












نظر شما