نزدیک ظهر بود. پنجههای طلایی خورشید آرامآرام بر شانههای موجهای خروشان دریای عمان مینشست و همچون الماسهایی بر سطح آب میدرخشید. طبق روال هر روز، در محیط اداره صدای آرام برخورد موجها با صخرهها شنیده میشد؛ همان صدایی که برای ما به موسیقی همیشگی روزهای کاری در چابهار تبدیل شده بود.
اما ناگهان غرشی، آرامش شهر را در یک لحظه درهم شکست؛ صدای مهیب انفجاری در دل اسکلههای چابهار. همه کارشناسان اداره مبهوت از جا برخاستیم. نگاهها پر از سؤال بود. چند لحظه بعد در حیاط اداره جمع شدیم، هنوز کسی دقیق نمیدانست چه اتفاقی رخ داده است. در همان دقایق نخست، تیم اورژانس اجتماعی و تیم محب نیز به ما پیوستند.
وظیفه ما روشن بود؛ باید هرچه سریعتر به میان مردم میرفتیم، به محلههایی که بیش از همه در معرض نگرانی و آسیب بودند.
وقتی به یکی از محلههای حاشیه ای چابهار رسیدیم، صحنهای پیش چشمم شکل گرفت که هرگز فراموش نخواهم کرد؛ زنانی با چادرهای رنگارنگ بلوچی و نقابهای سنتی کنار در خانهها نشسته بودند. برخی آرام با هم پچپچ میکردند و برخی نگاهشان را به دوردستها دوخته بودند. دختربچههایی با لباسهای سوزندوزیشده و رنگهای شاد، از ترس به مادرانشان پناه برده بودند. در نگاه معصومشان موجی از نگرانی و بهت دیده میشد؛ گویی هنوز صدای انفجار در ذهنشان تکرار میشد.
در همین میان، خانم دکتر به عنوان سرتیم محب چابهار ، که سالها تجربه کار با کودکان در بحران را داشت با دقت به چهره بچهها نگاه کرد. پس از لحظهای مکث، آرام جلو رفت، دست چند کودک را گرفت و آنها را به گوشهای از محله برد؛ جایی کمی دورتر از هیاهو. از کیفش عروسکی بیرون آورد؛ خرگوش کوچکی با گوشهای بلند. عروسک را در دست گرفت و با صدایی متفاوت و بازیگوش گفت:
«سلام سلام... من خرگوش بازیگوشم... دوست دارم با شما بازی کنم!»
بچهها ابتدا با تردید نگاه میکردند، اما کمکم صدای خندههای کوتاه شنیده شد. نازگل اولین نفری بود که جلو آمد، بعد یکی دیگر، و بعد کمکم بچههای دیگر.
چند دقیقه نگذشته بود که لبخند آرامی بر صورتهای زیبایشان نشست؛ هرچند هنوز در چشمهایشان ردّی از اضطراب دیده میشد، همان لرزش پنهان دل که پس از یک حادثه ناگهانی در جان کودک باقی میماند.
خانم دکتر بازی را ادامه داد. قصه گفت، از بچهها خواست صدای حیوانات را تقلید کنند. با هم دست زدند و شعر کوتاهی خواندند. کمکم حلقه بزرگی از کودکان شکل گرفت؛ حلقهای از خنده در دل اضطرابها و تنشها.
در گوشهای دیگر، همکاران اورژانس اجتماعی با مادران و خانوادهها گفتوگو میکردند؛ به نگرانیهایشان گوش میدادند، راهنمایی میکردند و میکوشیدند احساس امنیت را به محله بازگردانند. حضور تیم محب در میان مردم، خود پیامی مهم داشت؛ پیامی که نه با زبان، بلکه در عمل میگفت: «شما تنها نیستید.»
در آن روزها شاید صدای انفجار، چابهار را میلرزاند؛ اما آنچه در خاطرهها ماند، تصویر همان حلقه کودکان بلوچی با لباسهای رنگارنگ و زیبا بود که میان ترس و نگرانی، دوباره لذت خندیدن را پیدا کردند.
نازگل هنگام خداحافظی با شوق میان تیم دوید و گفت:
«راستی خانم دکتر، ما دیگر از صدای جنگنده نمیترسیم...»
و من فهمیدم گاهی سادهترین ابزارها ـ یک عروسک کوچک و کمی همدلی ـ میتواند در دل بحران، چراغ امید را روشن نگه دارد.
یادداشت از : ندا روشن ضمیر ، کارشناس روابط عمومی بهزیستی شهرستان چابهار












نظر شما