۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۱۵:۰۹
داستانک-به قلم توانیاب: نرجس سرداری

فقر فرهنگی  مهشید و ملینا با یکدیگر همکلاسی و همسایه هستند 

پدر مهشید جز یکی از مقامات بلندپایه است. پدر ملینا برای پدر مهشید کار می کند 
دائما پدر مهشید پدر ملینا را تحقیر، و شخصیت او را در میان جمع از بین می برد 
این رفتار توسط مهشید برای ملینا هم مدام تکرار می شد؛ به گونه ای که مهشید تمام دانش آموزان مدرسه را جمع می کرد ، به واسطه شغل پدرش فخر فروشی می کرد و ملینا را به واسطه شغل پدرش مسخره، و او را آزار می داد  تا آنجا که دانش آموزان  دیگر هم با مهشید متفق القول می شدند 
مهشید و خانواده اش خیال می کردند که همیشه بالاترین و برترین انسان های دنیا هستند و بر مبنای همین تفکر به خود حق می دادند همه افراد را کوچک بشمارند. 
با ادامه یافتن این ماجرا خانواده ملینا تصمیم به ترک از آن محله می گیرند.
۱۵ سال بعد خانواده مهشید هنگام رفتن به مسافرت با یک تریلی تصادف می کنند؛ پدرش قطع نخاع می شود و خودش هم قدرت تکلمش را از دست می دهد و به دلیل اتفاقات رخ داده افسرده می شود.
سه سال بعد؛ یک همسایه ای به محله مهشید می رود که محل کار همسرش در یکی از روستاهای دور افتاده می باشد 
همسر همسایه پزشک حاذق و منصفی را پیشنهاد می کند که در آن روستا طبابت می‌کند با پیگیری های یکی از اقوام مهشید آن پزشک پیدا،  و قانع می شود که به خانه مهشید رفته و آن ها را درمان کند 
هنگامی که پزشک پرونده ها و اسامی بیماران را می خواند اشک از گونه هایش سرازیر می شود 
اطرافیان که از این رویداد تعجب می کنند دلیل را از خانم دکتر جویا می شوند؛ من ملینا قاسمی هستم دوست و همکلاسی مهشید؛ ما چند سالی همسایه بودیم و چون پدرم برای پدرش کار می کرد به خودشان حق می دادند شخصیت ما را کوچک بشمارند

برگرفته از کتاب: دنیایی پر از تفاوت ها و تناقضات
به قلم توانیاب: نرجس سرداری

#اقتصاد_مقاومتی_در_سایه_وحدت_ملی_و_امنیت_ملی

#مهر_آوا_کانال_اطلاع_رسانی_بهزیستی_خراسان_جنوبی

#روابط_عمومی_بهزیستی_خراسان_جنوبی

@behzisti_khj

http://www.behzisti.ir/service/province/khjonoobi

کد خبر 180498

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
7 + 4 =

خدمات الکترونیک پرکاربرد