و از همان شب نخست، آرام و بیدغدغه کنار مردم ایستاد؛ نه برای هیاهو، نه برای دیدهشدن… بلکه چون باور دارد بودنش، هرچند کوچک، شاید گرمایی باشد برای دلهای خسته.
قدمهایش کوتاه است، اما ارادهاش بلند. صدایش آرام است، اما حضورش پررنگ. او نیامده تا معنای بزرگی بسازد؛ خودِ بودنش معنایی بزرگ است.
نوجوانی که شاید واژهها را گاهی گم کند، اما راهِ مهربانی را هیچوقت گم نکرده.
در میان جمعیت، با همان لبخند ساده و دستهای کوچک اما پرقدرتش، میایستد؛ و انگار با تمام وجود میگوید: «من هم سهمی از این مردمبودن دارم… من هم همراهتان هستم.»
دلش نه پیچیدگی میشناسد، نه تردید. دلش فقط دوستی بلد است و باور.
و چه زیباست که جهان هنوز کسانی را دارد که با قلبهایشان راه میروند؛ فقط با عشق.
روابط عمومی اداره بهزیستی سروستان
۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
گاهی میان شلوغی خیابان و همهمهی آدمها، چشمان معصومی پیدا میشود که با هیچ واژهای نمیتوان روشناییاش را توصیف کرد. نوجوانی که شاید جهان را سادهتر از دیگران میبیند، اما قلبش از همه ما بزرگتر است.
کد خبر 177891












نظر شما