۳ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۱۶:۴۰
دلنوشته توانخواه

*کودک کار* مهدی پسر شش ساله ای است که در یک خانواده متوسط زندگی می‌کند پدر مهدی صاحب یک شرکت است که متاسفانه آن شرکت ورشکسته می شود و بدهی بالا می آورد تا آنجایی که حکم جلب پدر را می گیرند و مهدی مجبور می شود برای گذراندن زندگی و تامین پول بدهی های پدرش کار کند به همین جهت شب ها سر چهار راه رفته و دستمال و گل می فروشد در یکی از شب ها که کارش رو انجام می داد شخصی از کنارش رد می شود به او طعنه می زند در تمام این مدت فکر کردن به آزادی پدر، نور امید را در دلش زنده نگه می داشت تا اینکه یک شب به خانواده اش خبر می دهند که متاسفانه پدرش در زندان فوت کرده است کاخ آرزوهای مهدی تبدیل به خاکستر می شود چرا که شوربختانه مجبور است به طور دائم برای گذراندن امورات زندگی کار کند در یک شب سرد زمستانی که از سرما به خود می لرزید و به ناچار باید بیشتر کار می کرد یک فرد ناشناس پیدا می شود که به او محبت می کند و همین محبت های پی در پی باعث شکل گیری اعتماد می شود زین پس مرد ناشناس با خانواده مهدی ارتباط می گیرد و از لحاظ مالی خانواده را تامین می کند و خود مهدی را هم تشویق به درس خواندن می کند مهدی این خواسته را اجابت می کند و درجات عالی تحصیلی را طی می کند وی پس از اتمام دروس پزشکی در یک بیمارستانی مشغول به کار می شود که رئیس آن دکتر غفارزاده آن مرد ناشناس و مهربان است. برگرفته از کتاب: دنیایی پر از تفاوت ها و تناقضات به قلم توانیاب: نرجس سرداری #اقتصاد_مقاومتی_در_سایه_وحدت_ملی_و_امنیت_ملی #مهر_آوا_کانال_اطلاع_رسانی_بهزیستی_خراسان_جنوبی #روابط_عمومی_بهزیستی_خراسان_جنوبی @behzisti_khj http://www.behzisti.ir/service/province/khjonoobi

کد خبر 177680

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
7 + 5 =

خدمات الکترونیک پرکاربرد