ببینیم| اینجا جوانی دوباره جوانه می‌زند؛ روایتی از سرای مهر گنجینه‌های سپید در مازندران

ساعت به وقت مهربانی تنظیم شده است. اینجا در یکی از خیابان‌های سبز مازندران، ساختمانی است که دیوارهایش به جای سیمان و سنگ، از خاطره و لبخند ساخته شده‌اند. "مرکز توانبخشی روزانه سالمندان"، جایی که واژه‌ی "سالمندی" در برابر حجم اشتیاق مربیان و صفای دل پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها، رنگ می‌بازد.

عطر خوش میان‌وعده در فضا می‌پیچد. اما آنچه این ضیافت ساده را متمایز می‌کند، نه طعم خوراکی‌ها، که دست‌های پرمهر مربیانی است که با اشتیاقی وصف‌ناپذیر، لقمه‌های محبت را پیشکش بزرگترهای مرکز می‌کنند. تماشای مربی که با لبخندی تمام‌نشدنی، فنجان چای را به دستان لرزان پدربزرگ و مادربزرگی می‌سپارد، اولین درس این خانه است: اینجا خدمت، نه یک وظیفه که یک انتخاب عاشقانه است.

در گوشه‌ای دیگر، ضیافت کلمات برپاست. کلاسی که نامش "تقویت حافظه" است اما در باطن، جشنی برای بازگشت به خویشتن است. مربی، کتاب شعر را باز می‌کند و با صدایی که از آن امید می‌بارد، ابیات را می‌خواند. باید آنجا باشید تا ببینید چگونه برق اشتیاق در چشمان مربی می‌دود وقتی می‌بیند بیتی قدیمی، قفل صندوقچه‌ خاطرات یک مادربزرگ را باز می‌کند. اینجا شعر، فقط کلام نیست، پلکانی است که این گنجینه‌ها را از دنیای سکوت به دنیای شور و سخن باز می‌گرداند.

در میانه‌ی این شور و غوغا، ناگهان صدایی رسا و پرطنین، سکوت لحظه‌ها را می‌شکند. یکی از سپیدمویان مرکز، با قامتی که گویی در برابر نام وطن دوباره استوار شده، آهنگ «ای ایران ایران» را با یک نفس و از اعماق جان سرمی‌دهد. تماشای لب‌هایی که با عشق، واژگان وطن را فریاد می‌زنند و سینه‌ای که هنوز لبریز از عرق میهن است، لرزه بر اندام هر بیننده‌ای می‌اندازد. مربی با چشمانی درخشان و تحسین‌آمیز، او را همراهی می‌کند؛ چرا که می‌داند این نغمه، تنها یک آواز نیست، بلکه تجدید میثاق نسلی است که جوانی‌اش را پای سربلندی این خاک گذاشته و اکنون با هر واژه، ریشه‌های هویت و غیرت را در رگ‌های این خانه تازه می‌کند. این‌جا، طنین ایران، روح زندگی را دوباره در کالبد زمان می‌دمد.

اما شاید تکان‌دهنده‌ترین تصویر این مرکز، لحظه‌ آبیاری گلدان‌ها باشد. دوربین ذهن من روی دستانی زوم می‌کند که سالیان دراز، رنج و عشق را چشیده‌اند. وقتی دستان لرزان سالمند، با اراده‌ای پولادین آب‌پاش را از زمین بلند می‌کند تا گل‌های تشنه را سیراب کند، زمان متوقف می‌شود. در پس این لرزش‌ها، می‌توان جوانی پرشکوه او را متصور شد؛ روزهایی که با همین دست‌ها، کوه‌ها را جابجا می‌کرد، در شالیزارها نان حلال می‌جست و ستون محکم یک زندگی بود. این دست‌ها لرزان نیستند، این‌ها ریشه‌های عمیق تاریخ این دیارند که هنوز هم زندگی می‌بخشند.

بخش پایانی روز، با حرکات ورزشی گره می‌خورد. مربی ورزش، با آرامشی ستودنی، پا به پای گام‌های خسته اما استوار سالمندان حرکت می‌کند. او با صبر و حوصله، دست‌ها و پاها را به حرکت وامی‌دارد تا به آن‌ها یادآوری کند که خورشید زندگی هنوز در میانه‌ آسمان است. آرامش مربی در اجرای تمرینات، امنیتی است برای سالمند که بداند تنها نیست و هنوز می‌تواند برای سلامتی‌اش بجنگد.

این سرا، تنها یک مکان توانبخشی نیست؛ اینجا موزه‌ زنده‌ی تجربه‌هاست. جایی که مربیان، با جان و دل ایستاده‌اند تا ثابت کنند سالمندی، نه پایان راه، بلکه فصلی است برای با هم بودن، برای شعر خواندن و برای آبیاری گل‌هایی که مثل خود این عزیزان، گران‌بها و ستودنی‌اند.

... آری، اینجا در خانه‌ مهر گنجینه‌های سپید، زندگی با ضرب‌آهنگ عشق تکرار می‌شود. در پایان هر روز، وقتی خورشید در افق مازندران پایین می‌رود، مربیان با خستگی شیرینی در تن و لبخندی بر لب، راهی خانه می‌شوند در حالی که می‌دانند بزرگترین پاداش آن‌ها نه در واژه‌ها، که در دعای خیری است که از لبان این فرشتگان زمینی بدرقه‌ راهشان شده است. اینجا، جایی است که دست‌های ما، با تکیه بر شانه‌ تجربه‌ی آن‌ها، دوباره جوانی را تمرین می‌کند.

کد خبر 176518

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 3 =

خدمات الکترونیک پرکاربرد