ای آخرین برگِ سبزِ درختِ امید،
بیا... که بیتو، بهار هم بیمعناست.
جهان، در پیچوتابِ تاریکی، به نفسهایت محتاج است،
و دلها، چون شمع، در بادِ انتظار میسوزند و نمیمیرند.
هر سحر، آسمان، ردّ نگاهت را در پرواز پرندگان میجوید،
و هر غروب، زمین، دلتنگیاش را در آغوش غروب میگرید.
تو نیایی، زمان، در خودش گم میشود،
و زمین، بیتو، خاکستریست بیفصل و بیفردا.
بیا ای تپشِ آخرِ هستی،
که هنوز، در دل این شبِ بیپایان، چراغی روشن مانده به نام تو...













نظر شما