۱۱ شهریور ۱۴۰۵ - ۰۸:۱۲
روایت قلب‌هایی بی‌قرار:

روایت قلب‌هایی بی‌قرار:

روایت قلب‌هایی بی‌قرار:

فاطمه، زهرا و علی‌اکبر؛ سه اسمی که قرار نیست هیچ‌وقت از یادم برهروز ۱۴۰۵/۰۴/۱۷، یک روز مونده به مراسم تشییع آقای شهید ایران در مشهد مقدس؛ بچه‌هایی که مادر با عشق موهاشونو شونه زده بود و لباس عزای مشکی تنشون کرده بود واز کیش ، راهی آخرین وعده ی دیدار بودندکه متاسفانه مامان رو در سانحه ی واژگونی اتومبیل در چند کیلومتری شهرما از دست دادند. پدرهم هم در بیمارستان بستری شده بود و این بچه ها به طرز معجزه‌آسایی سالم بودند وحالا ما میزبانشون بودیم ؛ سه کوچولوی دو، چهار و هفت‌ساله که نه مادری کنارشون بود و نه پدری و نه خانواده ای و ما شدیم خونوادشون ؛خونواده ی اورژانس اجتماعی فردوس با قلبی پراز درد و چشمانی پر از اشک، اما باید می‌خندیدیم، بازی می‌کردیم، آرامش می‌دادیم و پاسخ می‌دادیم به سوالات بی‌ پاسخ فاطمه: «خاله، چرا اون خانمه به مامانم گفت خدارحمتش کنه؟ مگه مامان من شهید شده؟»، «خاله، چرا اون آقاها روی مامانم پتو انداخته بودند؟ باید بغضت را می‌خوردی و جواب می‌دادی؛ باید آرامش خاطر و امنیت می‌دادی. باید جوری رفتار می‌کردیم که بعداً شرمنده آن مادر نباشیم؛ مادری که شاید جسمش نبود، اما حتماً روح بی‌قرارش نگران و کنار بچه‌هایش بود در آن شهر غریب.باید آرامش می‌دادیم به مردی که در یک لحظه تمام زندگیش را از دست داده بود و با وجود جراحت ، مجبور بود به دنبال کارهای همسر مرحومش برود آره، ما محکم بودیم، خندیدیم، بازی کردیم و شدیم خانواده جدید بچه‌هایی که داشتند ترومای یک تصادف سخت را تجربه می کردند و در این سن، تنها و بدون سرپرست بین آدم‌های غریبه مانده بودند وما نمی‌خواستیم حتی برای یک لحظه آب در دلشان تکون بخورد. در کنار تمام مسئولیت‌های حرفه‌ای، در قبال خدای خودمان، پدر و مادر آن بچه‌ها و خودمان هم مسئول بودیم.وقتی به هاجر که با بغض و اشک، لقمه می‌گذاشت دهان علی‌اکبر کوچولوی کنجکاو، و با حوصله و دقت به سوالاتش جواب می‌داد نگاه کردم؛ وقتی که آرامش بچه‌ها را کنار خودمان دیدم و صدای خندشان را شنیدم، با خودم گفتم: «آره، ما جای درستی هستیم.»یاد شب قبل افتادم؛که بیماری دخترم مانع شده بود بتونم به مراسم تشییع آقابرسم. وقتی همکارم زنگ زد که: «زهرا، من هم دارم با کاروان همکاران بهزیستی عازم مشهد می‌شم»، دلم لرزید و به آقا گفتم: «مگه چکار کرده بودم که لایق آمدن نبودم» اما الان دارم دلیلش را می‌فهمم؛ ما انتخاب شده بودیم که بمانیم و از زائران کوچک آقا، اما رضا، مراقبت کنیم.روز سختی بود. همه ما، تمام خانواده اورژانس اجتماعی فردوس بسیج شده بودیم ،هر کس به سهم خودش ما کنار بچه‌ها، آقای فروغی کنار پدر و پیگیر کارهای اداری برای پیکر همسرش و ماشین شب شده بود و زهرای دوساله، بی تاب آغوش مادرش بود .خانم احسانی برای اینکه آرامش کند، با حوصله تمام او را در محوطه بالا و پایین میکرد اما

دیگر سوال‌های بچه‌ها زیاد شده بود، به‌خصوص علی‌اکبر که می‌گفت: «خاله، بابام با آقای فروغی رفته دنبال مامانم ، بیدارکه بشم مامان میاد؟»خستگی، مجال بیدار ماندن را از فاطمه و علی‌اکبر گرفت و خدا را شکر، شامشان را خوردند و خوابیدند اما زهرا بی‌قراربود تا ساعت ۳ شب که پدر و آقای فروغی از محل تصادف برای تحویل گرفتن ماشین برگشتند و آن موقع بود که در آغوش پدرش آرام گرفت.حالا دیگر هر سه تاشون خوابیده بودند در آرامش کامل، و پدری که تنها و با حسرت به بچه‌هایش نگاه می‌کرد؛ شاید باخودش می گفت : از فردا چطور باید زندگی کنم؟اونروز سخت تموم شد و خانواده راهی شدن ولی خاطرش هرچقدر هم دردناک برای همه ما موندنی شد و بقول پدر بچه ها مابرای همیشه عضوی از خانواده شون شدیم چون در روز سختی تنهاشون نذاشتیم و کنارشون موندیم آن روز بود که فهمیدم ما، تمام پرسنل اورژانس اجتماعی فردوس، نه؛ تمام پرسنل اورژانس اجتماعی کشورم ایران، درست جایی ایستادیم که باید: دستهایمان دست آرامش پروردگارست بر روی قلب‌های بی‌قرار، تا صبوری بدهیم به وجود پرتلاطم بندگان خدایی که عاشقش هستند؛ جایی که خداوند هر روز به روی ما لبخند میزند و دلهایمان را برای عهدی که بستیم و رسالت خطیری که پذیرفتیم محکم و استوار میسازد.سختی های شغل ما بسیار اما به فضل الهی عشق و اراده برای خدمت بسیارتر است.به یقین رسیده ام که همه ما خدمتگزاران در این نهاد مقدس و سربلند از جانب خدای بنده نواز برای یاری همنوعان خود انتخاب شده ایم.حسن ختام نوشته ام ، فخری ست که از بابت مددکار بودنم به آن میبالم.خدارو شکر که مددکاری پیشه و حرفه ی منه.با افتخار روز اورژانس اجتماعی برتمام مدیران و همکاران این اداره ی موفق و موثر ، مبارک و خجسته باد.نامتان بلند و برفرازبا تقدیم احترام : زهرا ایمان دوست عضو و درس آموز کوچک دانشگاه عظیم و انسان ساز اورژانس اجتماعی خراسان جنوبی، شهرستان فردوس

کد خبر 203415

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 15 =

خدمات الکترونیک پرکاربرد