۹ شهریور ۱۴۰۵ - ۱۲:۴۸
یادداشت سید جواد حسینی| ابراهیم

صبح روز جمعه ششم شهریور ۱۴۰۵در ورودی شهر کازرون و در لابلای افرادی که ما را شرمنده مهر و مهمان نوازی خود کرده و تا میدان امام حسین(ع) به استقبال آمده بودند؛ چهره‌ای آشنا را دیدم.

چهره‌ای که ۹ماه پیش، سالن اجلاس سران کشورهای اسلامی را به سکوت و اشک واداشت. *"ابراهیم"*ابراهیم؛ همان مردی که قصه‌اش را هیچ‌ وقت فراموش نمی‌کنم. او را در آغوش گرفتم. این بار نه در ولنجک تهران و سالن اجلاس سران، بلکه در زادگاهش، کازرون.

برای درک بهتر قصه ابراهیم، باید شما را به ۹ماه قبل(اوایل آذرماه ۱۴۰۴)ببرم؛ به روزهایی که تصمیم داشتم به شیوه ای جدید و باور پذیر(که تا آن لحظه نمی‌دانستم آن"شیوه"چیست)مراسم روز جهانی معلولین را از آن سخنرانی‌های کلیشه‌ای و آمارهای کسل کننده و سخت باور، به لحظه‌ای زنده و ملموس تبدیل کنم. می‌خواستم همه ببینند، لمس کنند و باور کنند که _"بهزیستی، یعنی نجات زندگی."تا اینکه به مدل "روایتگری" رسیدیم.  

 گفتم: بگذارید خود توانخواهان قصه‌ خود را بگویند؛ چرا که راست‌ ترین و تاثیرگذار ترین روایت، روایت کسی است که از دل انزوا، محدودیت، محرومیت و...،عبور کرده است._و همین شد که ابراهیم، از روستای "خشت"کازرون، پا به سالن اجلاس سران گذاشت._ابراهیم در روز موعود در مقابل رئیس جمهور "پزشکیان" ایستاد و گفت: _«*من ابراهیم هستم*. ابراهیمی که قرار بود, نباشد! ابراهیمی که باعث ناراحتی و رنج خانواده بود.»_

ابراهیم ادامه داد: _«علاوه بر معلولیت شدید جسمی، چنان لکنت زبانی داشتم که جانم بالا می‌آمد تا یک کلمه بگویم! حالا نگاهم نکنید که مثل بلبل حرف می‌زنم! خانواده‌ام مرا از چشم همه پنهان کردند. هیچ‌کس کاری به کارم نداشت، حتی اگر از تشنگی و گرسنگی می‌مردم؛ ۷۵درصد معلولیت، آن هم جسمی، حرکتی و گفتاری؛ هیچ‌ کس مرا نمی‌خواست؛ نه خانواده و نه هیچ کس دیگر»_ابراهیم روی صحنه سالن اجلاس سران و در مقابل چشم رئیس جمهور، مقامات و مسئولین و همنوعان خود، قدم می‌زد و صحبت می کرد.«روزی از روزهای سیاه زندگی‌ ام، شنیدم یک نفر از بهزیستی برای شناسایی معلولین به روستا آمده.»

 ابراهیم لبخند زد و گفت: _«بعدأ فهمیدم این فرد تسهیلگر محلی توانبخشی است.»_ «افتان و خیزان خودم را به مسجد رساندم؛ رسیدن به مسجد روستا و دیدن تسهیلگر بهزیستی آغاز راهی شد که مرا از انزوای مطلق به اینجا رساند.»ابراهیم کتابی را بالا گرفت و با صدایی رساتر از همیشه گفت: «اقای رئیس جمهور! من نویسنده‌ کتاب "اتفاقات بد طلاست" هستم و کارآفرینی که دهها نفر را به اشتغال رسانده».

 جمعیت تمام قد ایستاد. تشویق‌ها تمامی نداشت؛ اما اشک‌هایی که در گوشه‌ چشم ها حلقه زده بود از هر تشویقی رساتر بود.هنگام پایین آمدن ابراهیم از جایگاه، به آقای رئیس جمهور عرض کردم: «تأمل در مسیر توانمندسازی ابراهیم، گواهی عینی بر صحت راهبرد "محله محوری" جنابعالی ست؛ چرا که شبکه تسهیلگران و مددکاران بهزیستی بعنوان خط مقدم عرصه توانمند سازی، در فضای صمیمی و میدانی محلات است که بهتر می توانند نیازهای واقعی را تشخیص دهند، سرمایه های اجتماعی را فعال کنند و پل های اعتماد را برای توانخواهان مستحکم کنند.»
 _بله، امروز برای دومین مرتبه ابراهیم را دیدم؛ بعنوان کارآفرین برتر در کنار مسئولان، بزرگان و معتمدین شهر._به نقطه طلایی قصه ابراهیم رسیده ایم؛ _"شکوه و بزرگی کار مددکاران و تسهیل‌گران بهزیستی"._

بگذارید صریح بگویم! قصه ابراهیم، قصه‌ای برای سرگرمی نیست. قصه‌ای است واقعی از ارزشمندی کاری که همکارانم در بهزیستی انجام می‌دهند. مددکارانی که در دورترین نقاط این سرزمین به دنبال انسان‌هایی می‌گردند که هیچ‌ کس آنها را نمی‌بیند. تسهیلگرانی که بجای ترحم‌های بی حاصل که روح را نابود می کند، با دستی پر از امید و باور، "نمی‌توانم"ها را به "می‌توانم" تبدیل می‌کنند.مددکارانی که باور دارند هر انسانی حتی اگر ۷۵درصد از توان جسمی‌ خود را از دست داده باشد، ۱۰۰درصد ظرفیت برای زیستن سربلند دارد. 
آنها می‌دانند که رهایی، نه در دوا و درمان، بلکه در باور و کمک به شکوفایی توانایی‌های پنهان یک انسان، شکل می‌گیرد.

به تعبیر من، تسهیلگران و مددکاران بهزیستی، شمع نیستند که فقط روشنایی می دهد؛ ایشان نسیم هستند که خاکستر یأس را از زندگی توانخواهان کنار می زنند و با جرقه‌ ای، امید را شعله‌ور می‌کنند._ابراهیم، نتیجه‌ همین نگاه است._ نگاهی که از او نه یک معلول موفق، بلکه مردی بزرگ در این سرزمین ساخت. دیدار دوباره با ابراهیم در کازرون، برای من، یادآوری این موضوع روشن بود، باید به مددکاران میدان بدهیم، باید از تسهیلگران حمایت کنیم، تا بتوانند در دل تاریک‌ ترین کوچه‌های ناامیدی، درخشان‌ ترین ستاره‌های امید را پیدا کنند؛ ستارگانی برای درخشش این مرز و بوم سرافراز.
*تا وقتی که یک ابراهیم دیگر، در یک روستای *دور افتاده دیگر در انتظار شنیدن همان دو جمله‌ طلایی "تو می‌توانی؛ تو موفق می‌شوی" باشد؛ _قصه ابراهیم و ما تمام شدنی نیست._*
 _و ما در سازمان بهزیستی، تا رسیدن به آخرین ابراهیم، دست از تلاش بر نمی داریم؛ چون می‌دانیم "اتفاقات بد، طلاست"؛ بشرط آنکه کسی باشد که طلای پنهان در دل سختی‌ها را ببیند و نشان دهد؛_ *و ما(بهزیستی)هستیم در کنار مردم.*
 

کد خبر 203117

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 16 =