به گزارش روابط عمومی و امور بین الملل سازمان بهزیستی کشور؛ سید جواد حسینی رییس سازمان بهزیستی کشور در یادداشتی نوشت: این مفهوم که "جوزف شومپیتر" آن را «تخریب خلاق» مینامد، بیانگر آن است که در شرایط اضطرار، ساختارهای کهنه چنان درهم میشکنند که راه برای نوآوریهای رادیکال باز میشود و دولتها ناگزیر میشوند بروکراسیهای دست و پاگیر را به نفع «بقا» کنار بگذارند.برخی سازمانهای از این مسیر برای بازسازی مشروعیت خود استفاده می کنند و یا بر منزلت خود در جامعه می افزایند.
از سوی دیگر تجارب جهانی گواهی میدهند پیشرفتهای شگرفی همچون موتورهای جت، انرژی هستهای، صنایع بستهبندی و حتی زیرساخت اینترنت، محصول شتاب دهندههای نظامی بودهاند.بزرگترین فرصتی که جنگها ایجاد میکنند، تمرکز بیسابقه منابع مالی و انسانی برای حل مسائل پیچیدهای است که در شرایط عادی ممکن بود دههها زمان ببرد، بطوری که نیاز مبرم به رمزگشایی پیامهای دشمن و محاسبات دقیق توپخانهای در دوران جنگ جهانی دوم، منجر به ساخت اولین کامپیوترهای الکترونیکی مانند «انیاک» و «کولوسوس» شد که پس از جنگ از حوزهی نظامی خارج شده و پایههای صنعت کامپیوتر و اینترنت امروزی را بنا نهادند.
همچنین پروژه "منهتن" که هدفش ساخت سلاح اتمی بود، دانش فیزیک هستهای را به سرعت پیش برد و زیربنای نیروگاههای برق هستهای و کاربردهای پزشکی مانند رادیوتراپی را شکل داد؛ در همین راستا، رقابت تسلیحاتی در جنگ جهانی دوم و جنگ سرد منجر به توسعه موتورهای جت و تکنولوژیهای راداری شد که بلافاصله پس از جنگ، صنعت حملونقل هوایی را متحول کرد. در کنار این جهشهای تکنولوژیک، گاه جنگها با وجود هزینههای سنگین، باعث فروریختن ساختارهای فرسوده و بسترسازی برای نظامهای اقتصادی کارآمدتر میشوند.
بعنوان مثال ویرانیهای گسترده اروپا پس از جنگ جهانی دوم، فرصتی برای طراحی مجدد سیستمهای اقتصادی در قالب طرح مارشال ایجاد کرد که نه تنها به بازسازی زیرساختها کمک کرد، بلکه بازارهای صادراتی آمریکا را تثبیت و پایه همکاریهای اقتصادی اتحادیه اروپا را بنا نهاد.
به همین ترتیب، ژاپن پس از شکست سنگین در جنگ جهانی دوم، با تحول در ساختار صنعتی و مدیریتی و بهرهگیری از سیستمهایی نظیر «کایزن» از یک کشور ویران به دومین اقتصاد بزرگ جهان تبدیل شد که این موفقیت ناشی از نیاز مطلق به بازسازی و بهرهوری حداکثری در پس از جنگ بود.
از سوی دیگر، فشارهای ناشی از جنگ، ساختارهای سنتی جامعه را که مانع مشارکت گروههای خاص بودند، درهم میشکند؛ بطوری که در طول جنگ جهانی اول و دوم به دلیل حضور مردان در جبهههای نبرد، زنان وارد کارخانهها و عرصههای مدیریتی شدند و این ضرورت ثابت کرد که آنان دوشادوش مردان توانایی اداره جامعه را دارند؛ تحولی که یکی از دلایل اصلی اعطای حق رأی به زنان در بسیاری از کشورهای غربی در دهههای ۱۹۲۰ شد.
همچنین کمبود نیروی کار پس از جنگ، قدرت چانهزنی کارگران را افزایش داد و منجر به شکلگیری دولتهای رفاه و بهبود استانداردهای زندگی طبقه متوسط شد.
در نهایت، نیازهای لجستیکی جنگ، دولتها را مجبور به توسعه زیرساخت هایی میکند که بعدها به شریانهای حیاتی اقتصادی تبدیل میشوند؛ چنانکه "آیزنهاور" رئیسجمهور وقت آمریکا، تحت تأثیر کارایی بزرگراههای آلمان برای جابهجایی سریع نیروها، دستور ساخت شبکه بزرگراههای بین ایالتی را صادر کرد که این پروژه با توجیه دفاعی آغاز شد، اما به محرک اصلی رشد اقتصادی و ترابری تجاری آمریکا در نیمه دوم قرن بیستم تبدیل شد.
در ایران نیز، تحریمهای همهجانبه تسلیحاتی در دوران دفاع مقدس هشت ساله، کشور را از یک ارتش «خریدمحور» به ساختاری «تولیدمحور» تبدیل کرد. این جهش علمی و فنی در صنایع پهپادی و موشکی، دانشِ پایه بازدارندگی کشور را برای دهههای آینده تثبیت نمود؛ بگونهای که ثمرات آن در تقابلهای راهبردی اخیر در جنگهای دوازده و چهل روزه علیه ایران، به وضوح هویدا شد.
این نبردهای کوتاه اما سرنوشتساز نشان داد قدرت دفاعی ایران به تراز تازهای از بازدارندگی رسیده است؛ تراز و اقتداری که توانست بزرگترین قدرتهای تسلیحاتی و اتمی دنیا و در رأس آنها آمریکا را به بازاندیشی در محاسبات، پذیرش انعطاف و حرکت به سمت گفتوگو و مذاکره وا دارد.
این پدیده که در اقتصاد از آن به «اثر ققنوس» یاد میشود، به توانایی جوامع ویران شده برای بازسازی جهشی اشاره دارد.در این مدل، کشورهایی که زیرساختهای قدیمی خود را از دست میدهند، فرصت مییابند تا مستقیم به سراغ «لبه تکنولوژی» بروند.
در ایران نیز، تنشهای منطقهای و دو جنگ تحمیلی اخیر، علاوه بر تحمیل هزینهها به میدان آزمونی برای فناوریهای نبرد نامتقارن، سیستمهای پدافندی، مدیریت داده و هوش مصنوعی تبدیل شد و ظرفیتهای علمی و سایبری کشور را به شکلی چشمگیر به چالش کشید و در مواردی بسیار آنها را ارتقا داد.
با این همه، بازسازی صرفاً به معنای ترمیمِ پل و جاده و کارخانه و تسلیحات نظامی نیست؛ بازسازی واقعی، بازسازی اعتماد، همبستگی و «سرمایه اجتماعی» است.در دوران بحران و خصوصا جنگ، ضرورت بقا دیوارهای بلند بوروکراسی را فرو میریزد و ارتباطی مستقیم تر میان مردم و حاکمیت شکل میگیرد.حضور حماسی داوطلبان در سالهای دفاع مقدس و مشارکت و حضور مردم در جنگ رمضان و پس از آن، که یکی از طولانیترین گردهماییهای خیابانی تاریخ در حمایت از نیروهای مسلح را رقم زد، نمونهای روشن از همین بازتولید سرمایه اجتماعی است.
افزون بر آن، مشارکت سازمانیافته مردم از جمله فعالیت ۳۰هزار داوطلب در شبکه "بهزیستی" نیز نمود درخشانی از «مقاومت مدنی» بود_؛ مقاومتی که مفهوم کمک را از یک کنش خیریه فردی به یک «فرهنگ اجتماعی پایدار» و نوعی «حکمرانی مشارکتی» تبدیل کرد؛ و سازمانهایی نظیر "بهزیستی" مسئولیت پذیری مدنی را در مدیریت بحرانهای روانی و حمایت از آسیب دیدگان به اوج رساندند.
جنگها با درهم شکستن نقشهای سنتی، پتانسیلهای پنهان جامعه را آزاد و هویت ملی را باز تعریف میکنند.
نگاه فراقومیتی و فراجناحی در دوران "جنگ رمضان"، ذیل نام پرشکوه «ایران» بسیاری از گسلهای اجتماعی را ترمیم کرد و «دیپلماسی میدان» نشان داد که مقاومت میتواند حضوری هوشمندانه باشد که از دل تهدید، «اتحاد ملی» استخراج میکند.
درس بزرگ این دوران برای مدیران امروز آن است که برای پیشرفت نباید منتظر وقوع جنگ ماند؛ میتوان با حذف واسطهها، شکستن حصارهای بوروکراتیک و تقویت مدیریت چابک و مردم پایه، همان روحیه جهادیِ دوران بحران را در مدیریت صلحآمیز به کار گرفت.
با این همه، نقطه پایانِ تحلیل جنگ، نباید «پیروزی» یا «بازدارندگی» باشد؛ زیرا یکی از خطرناکترین بخشهای جنگ، درست از فردای توقف آتش آغاز میشود؛ «دوران پس از جنگ» در این دوره، مجموعهای از آثار آسیبی و پاتولوژیک میتواند به تدریج شکل بگیرد و اگر بموقع دیده و درمان نشود، همان دست آوردهایی را که در تاریکی جنگ و زیر فشار تهدید ساخته شدهاند، فرسوده و حتی نابود کند.
*اول*، «ترومای خاموش» بازماندگان و رزمندگان است که میتواند خود را در قالب PTSD، افسردگی، اضطراب فراگیر، پرخاشگری، بیخوابی، سوگِ پیچیده و گسستهای عاطفی در خانواده نشان دهد؛ آسیبی که اگر در سطح ملی به رسمیت شناخته نشود، به یک اختلال فردی تقلیل مییابد و بجای درمان، به حاشیه رانده میشود.
به همین دلیل از اول خرداد سالجاری "طرح ملی سنجش و رصد روان" با رویکردptsd توسط "سازمان بهزیستی" را آغاز کرده ایم تا با شناخت بموقع و مداخله بهنگام پیشگیرانه، از ترومای جنگ جلوگیری کنیم.
*دوم*، عادیشدن خشونت و تداوم «ذهنیت جنگی» در زندگی روزمره است؛ وضعیتی که در آن گفتوگو جای خود را به دوگانهسازی، طرد، سوءظن و قطبیسازی میدهد و سرمایه اجتماعیِ زاییده بحران را به نزاعهای فرساینده تبدیل میکند.
*سوم*، شکلگیری اقتصاد رانت و فرصتطلبی در سایه بازسازی و قراردادهاست؛ یعنی جایی که فساد، تبعیض در توزیع منابع و احساس بیعدالتی، امید اجتماعی را میکاهد و مشروعیت اخلاقیِ دستاوردها را میسوزاند.
*چهارم*، خستگی و فرسودگی عمومی و افت سرمایه اعتماد است؛ جامعهای که در جنگ بسیج شده، اگر در صلح طعم بهبودِ ملموس را نچشد، ممکن است به بیتفاوتی، دلزدگی و انفعال کشیده شود و این خود، بزرگترین تهدید برای تداوم سازندگی است.
*پنجم*، غفلت از بازسازی فرهنگی و آموزشی است؛ زیرا اگر روایت جنگ در حافظه عمومی به افراط یا تفریط آلوده شود(یا به تقدیس بی چون و چرا و یا به انکار و تحقیر تجربه جمعی) در هر دو صورت، سرمایه معناییِ مقاومت به نزاعهای هویتی تبدیل میشود و امکان تبدیل تجربه به عقلانیت تمدنی از دست میرود.
ملتهای آگاه ملتهایی هستند که «ثمرههای ناگزیرِ جنگ» را در دوران پس از جنگ به سرمایههای پایدار تمدنی تبدیل میکنند.یعنی به جای آنکه جامعه را در اضطرار دائمی نگه دارند، دستاوردهای علمی، مدیریتی و همبستگی اجتماعیِ زاده جنگ را به نهادهای صلح منتقل میکنند.
سازوکارهای شفاف بازسازی و مقابله با رانت، از ارتقای آموزش و پژوهشهای کاربردی و فناوریهای دوگانه تا تبدیل مشارکت داوطلبانه و حکمرانی مردم پایه به قاعدهای دائمی در اداره کشور، شکوه تمدنها نه در تجربه کردن جنگ، بلکه در مهار پیامدهای آن و تبدیل تاریکیِ ناگزیرِ جنگ به روشناییِ پایدارِ صلح، ساخته میشود.
اگر چه تاریخ نشان میدهد از خاکستر جنگ میتوان ققنوسی از اقتدار و دانش ساخت، اما خرد جمعی در این است که جامعه بتواند بدون بازتولید آسیبها، دستاوردهای زاده بحران را پاس بدارد، پالایش کند و در مسیر سازندگی، رفاه، عدالت و پیشرفتِ مبتنی بر کرامت انسانی به کار گیرد. همان چیزی که معنای واقعیِ مدیریتِ «فرصتهای صلح» و افزودن بر شکوه تمدن است.
نظر شما