در ماشینِ اورژانسِ اجتماعی، همهچیز آرام بود، جز تپشهایِ قلبِ زنی که ۹۲ بهار را پشت سر گذاشته بود. چشمانش، که شاید سالها پیش آینهیِ لبخندِ فرزندانش بود، حالا در پسِ مهِ تنهایی و اضطراب، به دنبال پناهی میگشت.
هیچکس نمانده بود. نه در خانهای که سالها در آن نفس کشیده بود و نه در میانِ عزیزانی که حالا «غریبه» صدایش میکردند. بیمارستان او را مرخص کرده بود، اما هیچکس او را نخواست. در میانهیِ این سرگردانی، دستش را به سمتم دراز کرد. انگشتانِ لاغر و لرزانش، با تمامِ توان، دستم را در میانِ مشتهایش گرفت. آن فشار، فقط یک گرفتنِ ساده نبود؛ یک «فریادِ بیصدا» بود. فریادِ ترس از اینکه بداند در این دنیایِ بزرگ، دیگر جایی برایِ او نیست.
در آن لحظه، نه به عنوان یک کارشناس، بلکه به عنوان یک انسان، سعی کردم کنارش باشم. با صدایی آرام، در گوشش زمزمه کردم که «نترس مادر، من کنارتم». و او، در میانِ آن همه هیاهویِ ناملایماتِ زندگی، کمی آرام گرفت.
ما در اورژانسِ اجتماعی، هر روز با قصههایی مواجه میشویم که شاید در هیچ کتابی نوشته نشود. قصهیِ پیرزنهایی که حالا شدهاند «بارِ اضافیِ» زندگیهایِ ماشینی.
امروز، نه فقط دستِ او، که وجدانِ جمعیِ ما بود که در آن ماشینِ اورژانس، به لرزه درآمد. بیایید یادمان نرود؛ سالمندان، موزههایِ زندهیِ تاریخِ خانههایمان هستند. کاش قبل از آنکه دستهایشان سرد شود و به دنبالِ پناهی در دستانِ غریبهها بگردند، یادمان بیاید که روزی، تکیهگاهِ محکمی برایِ همین «بیتفاوتی ها» بودند.
«اورژانس اجتماعی؛ صدایِ بیصدایان»
دلنوشته ایی برگرفته از واقعیت توسط مریم کدخدایی_روانشناس مرکز مداخله در بحران،مجتمع حمایتی الزهرا(س)
#۱۲۳
#۱۴۸۰
#اقتصاد_مقاومتی_در_سایه_وحدت_ملی_و_امنیت_ملی
#مهر_آوا_کانال_اطلاع_رسانی_بهزیستی_خراسان_جنوبی
#روابط_عمومی_مجتمع_حمایتی _الزهرا(س)
https://ble.ir/post/1165260811/7828207894276323096/1779005067631
http://www.behzisti.ir/service/province/khjonoobi












نظر شما