ساعت نزدیک دوِ بعدازظهر بود. حیاطِ کوچکِ مرکز، زیر آفتاب تند تابستانی، نیمهساکت مانده بود. از دور، صدای ماشینها و بوقِ خیابان اصلی میآمد، اما این سو ، پشتِ دیوارهای بلند و در آهنی، دنیا ریتم دیگری داشت؛ کندتر، ملالآورتر، و سنگینتر.
نسرین، روپوش کرمرنگِ خودش را مرتب کرد و از درِ بخش گذشت. «مراقب» بود؛ همین عنوان ساده، بدون لقب و حاشیه. نه پرستار بود، نه پزشک، اما سالها در این مرکزِ نگهداریِ شبانهروزی زنانِ مبتلا به اختلالات روانیِ مزمن کار کرده بود؛ آنقدر که دیگر با بویِ موادِ ضدعفونیکننده، صدای قفلِ درها، و چهرههای تکراریِ ساکنانِ بخش خو گرفته بود.
بخش، بهظاهر مرتب بود؛ تختها ردیف، ملحفهها تمیز، تلویزیونِ قدیمیِ گوشهی سالن روی یک شبکهی عمومی روشن. یکی از خانمها روی مبل نشسته بود و بدون پلکزدن به صفحه خیره شده بود؛ معلوم نبود چیزی میفهمد یا نه. دیگری کنار پنجره ایستاده و زیر لب، با خودش حرف میزد.
نسرین از کنارشان رد شد. نگاهش روی همه میلغزید؛ یک نگاهِ کوتاه، اما دقیق. عادت کرده بود حواسش به جزئیات باشد: این یکی اگر امروز موهایش را نکنده یعنی حالش کمی بهتر است؛ آن یکی اگر به غذا دست نزده، یعنی شب قبل دوباره بیخوابی کشیده.
از صبح، دو بار با خانه تماس گرفته بود. شوهرش فقط گفته بود: «نگران نباش، فعلاً یهجوری جمعش میکنیم.»
جمع کردن، مدتی بود معنیاش عوض شده بود. یعنی قسطِ عقبافتاده، یعنی اجارهی خانه، یعنی پولِ دفترِ مدرسهی پسر کوچکشان. حقوقِ نسرین، در ظاهر «ثابت» بود، اما هر ماه مثل کسی میرسید که از نفس افتاده باشد؛ زودتر از آنچه باید تمام میشد. با این حال، از آن آدمهایی نبود که مدام حسابکتابشان را برای همه بازگو کنند. به همکارش، که سر شیفتِ صبح، با خستگی روی صندلیِ فلزی نشسته بود، فقط گفته بود: «یهکم اوضاع سخته، ولی میگذره.»
ظهر، غذا رسید؛ قابلمهی برنج، خورشتِ کمچربِ تکراری، و چند ظرفِ پلاستیکی ماست. نسرین همراه دو مراقب دیگر شروع به تقسیمِ غذا کردند. به هر نفر یک بشقاب، با کمی حوصله، کمی لبخند. یکی از خانمها قاشق را روی زمین انداخت و گفت:«من نمیخورم. تو توش قرص ریختی.»
نسرین بدون عصبانیت، همانطور آرام گفت:«نه عزیزم، قرصهات رو جدا میدم، این فقط غذاست. خودت ببین.»
بشقاب را عوض کرد، جلویش نشست، قاشق اول را خودش در دهانش گذاشت تا خیالِ او راحت شود. اینطور صحنهها، برای او روزمره بود؛ چیزی که بیرون از این دیوارها شاید برای خیلیها غیرقابل تصور باشد.
در راهرو، صدای درِ فلزیِ ورودیِ بخش آمد. همراهِ مددکار، زنی را آوردند که تازه پذیرش شده بود. حدوداً چهلساله، با روسری نیمهکج، نگاهِ خالی، و دستانی که روی هم قفل شده بود. پروندهاش زیرِ بغلِ مددکار بود: «اختلال دوقطبیِ مزمن، چند بار بستری، خانواده توانِ نگهداری ندارد.»
نسرین جلو رفت، با لحنی ساده گفت:«بفرمایید، بشینید. اینجا فعلاً خانه شماست.»
زنِ تازهوارد، بهجای جواب، پرسید:«بچههام... بهشون میگن کجام؟»
سؤال در هوا ماند. مددکار چیزی گفت از جنسِ توضیحِ علمی و رسمی. نسرین اما، فقط یک لحظه مکث کرد، بعد پایِ تختِ او یک صندلی کشید و گفت:«فعلاً خیالت راحت باشه، اینجا مراقبت میشی. کمکم همهچیز رو با هم مرتب میکنیم. الان استراحت کن.»
واقعیت این بود: خیلی از این زنان، آخر خطشان همینجا بود. خانهها و خانوادههایی که نمیتوانستند، یا نمیخواستند، دیگر از پسِ مراقبتِ روزمره عزیزانشان بر بیایند؛ بیماریِ مزمن، بیثباتیِ رفتاری، ترس، انگِ اجتماعی، فشارِ اقتصادی... همه دست به دست هم داده بود تا این ساختمانِ قدیمی ، برایشان آخرین گزینه باشد.
عصر که شد، نسرین برای لحظهای در اتاقِ استراحتِ کوچک، روی صندلی نشست. تلفنش را چک کرد؛ پیامِ کوتاهی از صاحبخانه آمده بود: «خانم، لطفاً اجارهی این ماه رو تا آخر هفته بدید. خودتون شرایط رو میدونید.»
چند لحظه به صفحه خیره ماند؛ انگشتش روی کیبوردِ مجازی معلق ماند. جواب نداد. باید شب، با همسرش، سر فرصت، دربارهاش حرف میزدند. اینجور تصمیمها با عجله بدتر میشد. او آدمی نبود که از همه طلبکار باشد؛ فقط میدید که چطور فاصلهی بین حقوق و هزینهها هر روز بیشتر میشود، و در عینِ حال، کارش اینجا سنگینتر و فرسایندهتر شده.
شیفتِ شب از راه رسید. نورِ مهتابیها تندتر به چشم میزد. یکی از خانمها، که سالها با تشخیصِ اسکیزوفرنی در تردد بین بیمارستان و مرکز بود، بیقرار راه میرفت و زیر لب غر میزد. نسرین به او نزدیک شد: «خاله، خسته میشی اینقدر راه بری. بیا یه چایی برات بریزم.»
زن گفت:«چاییهاتون خوابآوره. میخواین منو بخوابونین.»
نسرین لبخند کمرمقی زد: «خستهای، خواب لازم داری. ولی اگر دوست نداشتی نخور. من خودم جلو چشمت درست میکنم.»
اینجا، رابطه فقط دستور و اجرا نبود. اگر اعتماد نمیساخت، کار پیش نمیرفت. و اعتماد، در این محیط، یعنی بارها توضیحدادن، بارها صبورماندن، بارها تحملِ ناسزا، جیغ، بیخوابی.
نسرین گاهی فکر میکرد، این «مراقب بودن» عجیبترین ترکیبِ مسئولیت و نادیدگی است. از یک طرف، شب و روز به آدمهایی رسیدگی میکرد که خودشان در برابرِ جهان، بیدفاع شده بودند؛ از طرف دیگر، کارِ او و همکارانش، کمتر در هیچ گزارشِ رسمی، در هیچ خبرِ اصلی، چند خطِ درست نصیبشان میشد. اسمهایی کلی مثل «کادرِ مراقبت» یا «نیروهای خدمات» همهچیز را جمع میکرد و میگذشت.
نیمهشب، وقتی بیشترِ ساکنانِ بخش، بعد از کلی رفتوبرگشت و اصلاحِ دوزِ دارو، بالاخره یا خوابیده بودند یا در سکوتی نسبتاً پایدار بودند، نسرین کنارِ پنجرهی تهِ راهرو لحظهای ایستاد. شهر زیر نورِ کمجان برق میزد؛ چراغهای پراکنده، سایهی برجها، صدای دورِ یک آمبولانس. فکرش برای چند لحظه رفت به خانه؛ به دو بچهای که فردا صبح، قبل از مدرسه، شاید فقط چند دقیقه او را ببینند؛ به یخچالِ نهچندان پر، به لیستِ کوتاهِ خریدی که روی درِ یخچال چسبانده بود و چند موردش را از ترسِ قیمتها خط زده بود.
خسته بود، گاهی نگران، گاهی دلآشوبِ فردا، اما در عینِحال، میدانست که کارش «چیزِ کمی» نیست. اینجا، در این ساختمان، زنانی بودند که اگر مراقبهایی مثل او نبودند، ممکن بود در خیابانها، در گوشهای از خانههای فرسوده، یا در اتاقهای قفلشده، فراموش شوند.
نزدیکِ اذانِ صبح، آنقدر خسته بود که چشمهایش میسوخت. اما وقتی یکی از زنانِ بخش، از خواب پرید و با اضطراب پرسید: «اینجا کجاست؟ منو آوردن تیمارستان؟»
نسرین، با همان صدای آرامِ همیشگی، گفت:«اینجا یه مرکزِ مراقبته. ما کنارتونیم. تنها نیستی.»
واقعیت، همینقدر ساده و همینقدر سنگین بود. او خودش هم خوب میدانست که پشتِ این جملههای کوتاه، چه حجمِ کار و مسئولیت و فشارِ اقتصادی و روحی پنهان است. اما ترجیح میداد روایتِ زندگیاش اینطور باشد: زنی که در مرکز نگهداریِ بیمارانِ روانیِ مزمنِ زنان کار میکند، با حقوقی که خیلی چیزها را پوشش نمیدهد، اما آنقدر هست که با حفظِ کرامت، با سرِ بالا، و بدون شکستنِ خودش، روز را به شب برساند.
او آخرِ شیفت، وقتی روپوشش را درآورد و کارتِ خروج زد، میدانست دوباره فردا برمیگردد. بهخاطرِ اینکه، در این ساختمانِ کمنور، آدمهایی هستند که اگر او و امثالِ او نباشند، شب و روزشان هیچ فرقی با هم نخواهد داشت.
امین الله هاشمزهی معاون امور توانبخشی بهزیستی سیستان و بلوچستان اظهار داشت : در سطح استان پرسنل ۱۴ مرکز نگهداری معلولان ذهنی و روانی مزمن ، جهادی خاموش ، در عرصه خدمت رسانی به این قشر فراموش شده می کنند .












نظر شما