زنده ام تا زندگی کنم ، زنده نیستم تا بردگی کنم

در همین حوالی، در انتهای کوچه بن بست یک مغازه فرش فروشی وجود داشت که روی تابلوی مغازه نوشته شده بود به یک نیروی ماهر و کاربلد نیازمندیم

صاحب مغازه فردی میانسالی بود که حاج احمد صدایش می کردند

حاج احمد جلوی درب مغازه اش نشسته بود و تسبیح یاقوتی رنگش را با، یا بدون ذکر می گرداند

همزمان نیز زیر لب با رفیق قدیمی اش صحبت می کرد

حاج احمد مردی است با موهای جو گندمی و چشمانی درشت و صورتی کشیده و استخوانی که همیشه عادت داشت کلاه شاپوی روی سرش بگذارد

حاج احمد و حاج حسین به امید نگاه می کردند و به او ریز ریز می خندیدند زیرا یک پایش کوتاه تر از پای دیگرش بود

امید پسری سبزه رو و خوش خنده بود که به خاطر بهره بردن از امکانات تحصیلی بیشتر در یکی از دبیرستان های شبانه روزی تهران درس می خواند

از جهتی دلش می‌خواست کمک خرج خانواده اش شود برای همین ترجیح داد که در کنار درس خواندن به سرکار هم برود

ولی مدام حاج حسین به حاج احمد می گفت که آدم قحطی بود این پسره رو استخدام کردی 

این پسره باعث بدنامی مغازه ات می شود 

و پی در پی او را تحقیر می کرد و روانش را می آزرد

حرف های حاج حسین باعث می‌شد حاج احمد تحت الشعاع قرار گیرد به گونه ای که مدام زور گویی می کرد

یک روز که بغص گلوی امید را می فشرد و چشمانش پر از اشک شد

ناگهان چشمش به مورچه ای افتاد که سعی می‌کرد دانه برنجی رو از روی تخته سنگ بزرگی بالا ببرد اما نمی توانست 

لیکن مورچه ناامید نشد آن قدر به تلاش خود ادامه داد تا بالاخره موفق شد

امید با دیدن این صحنه متحول شد و با خود گفت من که از آن مورچه تواناترم

وقتی یک مورچه می تواند به من درس امیدواری دهد من هم می توانم به دیگران درس انسانیت بیاموزم

امید از زمانی که یادش می‌آید دوروبرش مملو از خواهر و برادر بزرگ و کوچک بود

و هروقت همه دوره هم سر یک سفره جمع می شدند پدرش با نگاه تیز بینانه رصدش می کرد و بعد خنده کنان به او می‌گفت پسر جون برو آن سیم مفتول را بیاور

مادرش بی بی خاتون همیشه چشمش به باقیمانده بشقاب بچه ها بود تا ببیند چیزی برای شب باقی می ماند یا نه؟

حاج حسین که همیشه عادت داشت چکمه های سنگین بپوشید 

و ابروهای به هم پیوسته اش نمایان گر ظاهر خشنش بود

در کنار مغازه حاج احمد دکانی کوچکی داشت او که همواره به دنبال تحقیر امید بود

یک روز که حاج احمد در دکان نبود حاج حسین به درون مغازه رفت و رو به امید کرد و گفت؛ آهای پسره شل و کودن بیا اینجا

امید با نهایت احترام و فروتنی از جایش برخاست و به طرف حاج حسین رفت 

و به او گفت بفرمایین در خدمتم امری داشتین؟

حاج حسین با بی ادبی جواب داد ببین پسر جون اگر می خواهی اینجا ماندگار بشوی

 باید چکمه هایم را با زبانت لیس بزنی

امید با صلابت و اقتدار جواب داد: زنده‌ام تا زندگی کنم‌ زنده نیستم تا بردگی کنم

چند سال بعد که امید در دانشگاه قبول شد کوچه ای آشنا نظرش را به خود جلب کرد ؛ کوچه ای که کفش را سنگ فرش های مشکی تزئین کرده بودند

و خانه هایی که به دلیل سبک خاص معماری جلوه ویژه ای به آن کوچه می بخشیدند

امید وارد کوچه شد 

دیگر نه از آن مغازه فرش فروشی خبری بود و نه از آن مغازه بقالی کناریش 

امید سری تکان داد و با کلی حسرت و تداعی خاطرات تلخ و گزنده از آن کوچه عبور کرد.

برگرفته از کتاب: دنیایی پر از تفاوت ها و تناقضات

به قلم توانیاب: نرجس سرداری

#اقتصاد_مقاومتی_در_سایه_وحدت_ملی_و_امنیت_ملی

#مهر_آوا_کانال_اطلاع_رسانی_بهزیستی_خراسان_جنوبی

#روابط_عمومی_بهزیستی_خراسان_جنوبی

@behzisti_khj

http://www.behzisti.ir/service/province/khjonoobi

کد خبر 177749

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 4 =

خدمات الکترونیک پرکاربرد