به گزارش روابط عمومی بهزیستی استان همدان و به نقل از خبرگزاری فارس، آهنگ کوچههای جنگی انبان قصه است، این را من نه! ساقه روسری مریم بانو که دل شریک کرده با آسمان چشمانش شهادت میدهد؛ حتی سارا خانم هم که عِلم عشق زیر گوشش زمزمه شده و به حرف آمده، گواه میدهد «از سخن وطن مست گشتم عمری» و حالا زیر لوای این عمری حدودا چهل روزی به رسم فقط برای ایران روزها را نقش زده است. نقشی پررنگ و لعابتر از فرش دل؛ طوری که انگار همدلی کمانه کرده و با صدای گریه بزم میخواند، شاید هم غزل همبستگی با ردیف ایستادگی به قاعده یک چله سروده شده و ترکیببندی با شاهبیت «همدلی» با صحنه جدید به یاد یادها مانده است. و قرعه روایت این صحنه تازه به نام من افتاده و با شنیدن و دیدنش شیشه چشمهایم تر شده؛ شما هم با خواندن و تصور کردنش همه چیز را در یک نفس در یادتان جا دهید تا خندههایتان توی گوش کوچه بپیچد و جنگ و سایه آوار و بمباران و دشمنی جل و پلاسش را جمع کند.
مینویسم مربی شما بخوانید مادر
بخوانید و اگر دلهایتان انار سرخ هزار دانه شد و به وجد آمدید و صحنه یکتای هنرمندی روایت ما منقلب و دَر قلبتان را باز کرد، تا جایی که جان دارید دست به دستش کنید و نقال این داستان راستان باشید. نقل کنید و دلتان غنج برود و به مهر جاودان اهالی این دیار فخر بورزید و آسمان چشمانتان را با صدای باران میزان کنید که اشک شوق است. بگویید، کنج کوچههای جنگی این دیار درست زمانی که جنگندهها مهمان ناخوانده آسمان شده بودند و شب و روز با وعده صبح و ظهر و شام چهارگوشه شهر خوراک ظلم میشد. نوزادانی کنج غربت به دور از خانه و کاشانه و آغوش گرم مادر مهیای کمک بودند؛ از جنس کمکهایی که دشمن وعده داده بود و یحتمل نوزادان مورد خوبی بودند تا زندگیشان ربوده و به کام نامردی کشیده شوند. نوزادانی با بیماری سندرمداون که بیسرپرست بودند و یا بخت یارشان نبود و بدسرپرستی مسیرشان را به شیرخوارگاه بهزیستی همدان کشیده بود و حالا از بد حادثه دشمنی هم گُل انداخته و قساوت هم ریشه دوانده و این نوزادان زیر سایه حمله احتمالی دشمن در ساختمان بهزیستی زندگی میکردند.
بگویید، اما مهرشان به دل اهالی همین وطن نشست و دست دشمن باز هم خالی شد؛ آخر از روز ۱۵ اسفندماه در بزنگاه نبرد بیامان مهمان خانه خانمهای مربی شدند و نقش فرزند ایران را بازی کردند. حتما از گم شدن جنگ در طوفان مهرورزی و محبت مسئولانه و صدالبته سپرِ آغوشی داوطلبانه برای این فرزندان فارغ از چه کسی و چگونه بگویید. نقل کنید، صحنههای همدلی در ایران و بعد هم همدان در طول جنگ و جراحت توازن کره زمین را بر هم زده و قانون جدیدی به دنیا عرضه کرده؛ طوری که انگار این نوعدوستی انقلابی به پا و انقلابهای تاریخ جهان را محتاج ترجمان تازه کرده است. ترجمانی از عشق و شیفتگی که دوش به دوش وطنپرستی به درازنای تاریخ قد کشیده و حالا در همهمه نامردی و ناملایمات چنان بروز و ظهور کرده که شیوه عشقورزی به همنوع را معنای جدید بخشیده است. اگر راستش را بخواهید، باید بگویید همه انقلابها کهنه شدند و حتما این تازهترین تحول جهان است، انقلابی که دیوار به دیوار جنگ و کوچههای آغشته به ویرانی جان گرفته و دل مردم نقش اولش را دارند و با همین فرمان دشمن را به زانو درمیآورند.
یک آغوش مادرانه هدیه ویژه برای امیرعباس
اینها نه ادعای من! عطر و بوی کلمات مریم بانوست، وقتی با آب و تاب از محبت مادرانهاش به امیرعباس ۶ ماهه و مبتلا به سندرمداون میگوید، وقتی از روزگار رنگی جنگ با حضور این نوزاد در کلبه کوچکشان حرف میزند و دلش ریسه میرود و باز روی دور تکرار از ساختن خاطره خوش برای خانوادهاش تعریف میکند. مریم بانو مادر سه فرزندیست که کوچکترینشان ۱۵ سال دارد و بر خلاف تصور دشمن جنگ برایش ارمغان آورده و چهل روز آبستن به ناآرامی را آرام کرده. مادری که ۱۵ سال جوانتر شده و قد و قواره نوزادی را تر و خشک و لحظاتش را عجین با محبت مادرانه و مسئولانه میکند. مریم بانو، مربی شیرخوارگاه بهزیستی وقتی دلش لرزیده و زیر موشکباران یکهو آیینگی و عزم جزم کرد تا آغوش به امیرعباس هدیه دهد و جنگ را به گنجی بیتکرار بدل کند؛ دیدنی بوده و ستودنی. شاید باید مطلع کتاب جنگ رمضان را با عطر و بوی مرام مریم نوشت و مهری که از شیره جانش به شیرازه امیرعباس بخشیده. باید نوشت، مریم خانم کوچکی یکی از مربیان و داوطلبانی است که نذر محبت کرده و در دوران ویراژ جنگندهها و بارانِ موشک، مسئولیت نوزاد بد یا بیسرپرستی را موقتا و زیرنظر مسئولان بر عهده گرفته و مادری را بار دیگر تمرین کرده است.
مادری که از مادر وطن روش و منش محبت بیدریغ را آموخته و در کلاس سخت جنگ شرکت و با نمره عالی سرمشق همدلی را پاس کرده است. مریمی که به وقت ضرور نوزاد مهمانش را تا بیمارستان هم بدرقه و شب تا صبح بر بالینش نشسته و حق مادری را جانانه ادا کرده است. حتی امانتی شیرخوارگاه را در محفل انس ۲۱ ماه مبارک رمضان به رسم استغاثه و نذر سلامت با خود همراه و تبلور عاطفه زیر سایه جنگ را ترسیم کرده است. مریمی که به فتوای دل جزء به جزء رسوم مادرانگی را به یادش سپرده و قصه عیدیهای امیرعباس را اوج روایت همدلی میداند، مادری که پا به پای دید و بازدید کمابیش سال نو برای نوزاد مهمانش عیدی جمع کرده و حالا یک میلیون و خردهای پسانداز امیرعباس را پَر قنداقش نشانده است.
بزم مادرانه در دل رزم ناجوانمردانه
از این دست مادرانگیها یکی دو قلم بیشتر داریم و این بار خانم عبادی، مربی مجرد شیرخوارگاه نقش اول سکانس «تصمیم سارا» میشود و جریان همدلی را به نوک قله میرساند و پای کار فرزند ایران میماند. سارا خانم جوان، واگذاری موقت کوثر کوچولو را برکت میداند انگار که طعم وطن را زیر زبانش چشیده و شاگرد اول مدرسه مادرانگی شده باشد، درست در غوغای جنگ و زخم و جولان جنگنده. سارا هم مشتاقانه و البته با میل باطنی دست به کلام میشود و این بخش جنگ را با شوق و ذوق روایت میکند؛ من داوطلب شدم تا کوثر چهار ماهه و اندکی بیمار را در دوران جنگ نگهداری کنم و خانهای امن زیر سایه پدر و مادرم به این نوزاد هدیه دهم. میگوید؛ تا جایی که از وطنم، مادری آموخته بودم به کار بستم و عکس و یادگاری ماهگرد کوثر در ۲۹ اسفند را از قلم ننداختم، واکسن چهارماهگی هم از واجبات بود و لابد اولین درس مادری.
صدای سارا ذوق دارد وقتی از تلاش برای شیر دادن به نوزادی با مشکلات ویژه حرف میزند و روزهای جنگ را با مداد رنگی میآراید و بخش حضور کوثر را سبز مصور میکند. سارا، مادری را در بحبوحه رزم امتحان و مادرانگی را از بَر کرده و از برکات حضور کوثر هزار هزار حرف گفتنی دارد ولی به همین بسنده میکند که خاطره ایام جنگ را عجین با خنده کرده و قهقهه معصومانه. سارا باز هم حرف و حدیث گل کرده دارد، از دلنگرانی اهل خانه برای امانتی کوچکشان، تا به وقت اوج و فرود صدای جنگنده و پناه دادن به کوثر در آغوشها با پیوست صف تمام اعضای خانواده. از احوالپرسیهای پس و پیش تلفنی نفرات ریز و درشت خانواده در طول روز تا دیدارهای شبانه و کش آمدن قوس خندهها با بازیگوشیهای دلبرانه کوثر. از تنظیم ساعت خواب نوزاد تا شب بیداریها به وقت شیرخوردن، از گزارش هر شب به مسئول شیرخوارگاه و وظیفهشناسی و هماهنگیهای خرد و کلان تا طنین صدای گریه و خنده کوثر.
تولد کهکشان همدلی در دل ایران
حالا که حسابی به وجد آمدید و برش کوتاهی از سفره همدلی به وقت جنگ مهمان نگاهتان شد، از جزئیات گپ و گفتمان فاکتور میگیرم، تا شما هم ایام جنگ را کمی فرصت ببینید و دست به دست کنید که مادری در ایران این پهنه زیبا، مرز ندارد. دمی برای وطن مادر میشویم و دلداریش میدهیم و زخمش را مرهمی میگذاریم، گاهی دیگر برای نوزادی بیسرپرست در شرایط جنگی مادری میکنیم و از بذل محبت کم نمیگذاریم. روز دیگر همدلی را با وعدهای گرم و لقمهای مختصر پژواک میکنیم و بار دیگر با انتشار حال خوب و کار خوب مروج مهر میشویم و مهرورزی. بگویید تا جهانیان بدانند، انقلاب همدلی در ایران در حال شکفتن است؛ غنچهایست که در بهار وحدت باز شده و هر گلبرگش قصهایست که داستانهای دیگر را از چشم میاندازد و یک تنه جور وفاق و همراهی را میکشد. روایت کنید، ایران نقطه عطف کهکشان راه شیریست که اگر ۱۰ به توان ۱۱ هم بگردید و دور بزنید و کهکشانهای عالم را زیر و زبر کنید مشابهش پیدا نمیشود. پس این سبک از نوعدوستی را به ایرانیان بسپارید و شما تماشاگران انقلابی باشید که معادلات بشر را برهم زده. این را من نه! مادرانی میگویند که یقین دارند حتی اگر در تندباد حوادث شاخههایشان بشکند، سرو میمانند.
سولماز عنایتی












نظر شما