سی روز در آغوش مهتاب

در دل روزهایی که سایه‌ی جنگ بر شهر افتاده بود و نفس‌ها میان نگرانی و امید گیر می‌کرد، مهتاب رضوانی —مراقب آرام و بی‌ادعای شیرخوارگاه همدان—تصمیم گرفت کوچک‌ترین و آسیب‌پذیرترین کودک آنجا را با خود به خانه ببرد؛ «تینا»، دخترکی که نه جهان را خوب می‌دید و نه توان هم‌سن‌هایش را داشت، اما با هر لبخند کم‌جان، روشنایی کوچکی در دل آدم می‌کاشت. این روایت سی روزی‌ست که یک خانه‌ی ساده، با آغوشی امن، تبدیل شد به پناهی در میانه بحران؛ سی روزی که نشان داد گاهی نجات دنیا، از نجات یک کودک کوچک شروع می‌شود.

 پاییزِ ورود
پاییز بود. از آن پاییزهایی که بوی سردی‌اش با صدای برگ‌های خشک می‌ریزد روی دل آدم.   درِ شیرخوارگاه باز شد و پرستار بیمارستان، نوزادی را در آغوش داشت؛ نوزادی کوچک‌تر از تصور، سبک‌تر از هر کودکی که مهتاب تا آن روز بغل گرفته بود.

«این اسمش تیناست…» این را گفتند و او را گذاشتند روی تخت کوچک نوزادان تازه‌وارد. مهتاب همان روز شیفت بود. به‌سمت نوزاد رفت. بدنش نحیف بود، دست‌هایش سرد، و چشم‌هایی که نمی‌دید اما انگار چیزی در نگاه خاموش‌شان خبر از زندگی می‌داد. تینا همان‌جا برای همیشه در دل مهتاب جا باز کرد؛ آرام، بی‌صدا و بی‌ادعا.

دنیای کوچکِ تینا
روزها گذشت. تینا بزرگ شد، اما آرام‌تر از هم‌سن‌هایش. ۱۸ ماهه بود، ولی تازه حرکت‌های یک بچه چهارماهه را شروع می‌کرد. تینا ده درصد بیشتر نمی‌دید.  اما وقتی رنگی خیلی پررنگ را نزدیکش می‌گذاشتی، انگار جهان برایش روشن می‌شد.
و صدا…  
صدا برای او همه‌چیز بود. آهنگ که پخش می‌شد، لبخند، صورت ناآرامش را روشن می‌کرد. لبخندی که مهتاب می‌گفت: «انگار دنیا رو می‌دادن بهم.»

آستانه‌ی جنگ
زمستان که رفت، شهر هنوز آرام نبود. صدای جنگنده ها و پهپادها، مثل سایه دنبال مردم همدان می‌آمد. مهتاب شب‌ها نمی‌توانست فکر نکند:  
اگر بمبارانی اتفاق بیفتد چه؟  
کدام دست می‌تواند در آن شرایط  
از تینا، با شکاف کام و شیشه مخصوص و داروهای حساس، مراقبت کند؟

دلش آرام نمی‌گرفت.  تا اینکه یک روز تصمیم گرفت: «تینا با او به خانه اش رفت» و این تصمیم، شروع سی روز متفاوت بود.

کوچ به خانه‌ای کوچک
۱۵ اسفند، مهتاب یک پتوی نرم آورد، تینا را آرام پیچید،  و از میان حیاط شیرخوارگاه، کودک ۱۸ماهه را به خانه کوچکش برد.

در آن خانه‌ی ساده، همه‌چیز حول یک موجود کوچک می‌چرخید:  داروهای وقت‌دار، شیشه مخصوص، ماساژ، تمرین‌ها،  و صدای نفس‌های کوتاه دختری که آرامش می‌خواست. مهتاب برایش آهنگ می‌گذاشت و تینا با هر لبخند، نفس تازه‌ای در خانه می‌دمید.  
خانه پُر از صداهای کوچک خوشبختی شده بود؛ مثل خنده‌های کوتاهی که وقتی دندان تازه می‌زد از دهانش بیرون می‌پرید.

شبی که صدا آمد. یکی از شب‌ها، آسمان همدان لرزید. صدای انفجاری دور، اما واضح، مهتاب را از جا پراند. تینا خواب بود.  
مهتاب بدون لحظه‌ای فکر کردن، او را با تمام قدرت بغل کرد.  
به هم‌خانه‌اش زهرا گفت:  
«هرچی می‌خوای بردار، اما من فقط تینا رو برمی‌دارم… اتفاقی بیفته، اول باید اونو نجات بدم.»

در آن لحظه، انگار جهان برای مهتاب خلاصه شد، در وزن سبک دختری که در آغوشش بود.

سی روزِ روشن
از ۱۵ اسفند تا ۱۱ فروردین،  
خانه‌ی مهتاب تبدیل شده بود به پناهگاه کوچکی در دل بحران.

او با مادرش برای تینا لالایی می‌خواند، آهنگ پخش می‌کرد، دستش را می‌گرفت و کمکش می‌کرد روی شکم برگردد.

گاهی هم برای او از سفر مشهدش می‌گفت؛ سفری که در آن سوغاتی کوچکی برای تینا خریده بود و در لحظه‌های زیارت، یاد دخترکِ کوچک شیرخوارگاه بود.

مهتاب می‌گفت: «تینا با خودش برکت میاره… کنارش حس امنیت دارم، اونم فکر کنم همینو حس می‌کنه.» و هر بار که تینا می‌خندید، خانه روشن‌تر می‌شد؛ مثل چراغی که هیچ جنگی خاموشش نمی‌کند.

بازگشت
۱۱ فروردین، روز جداییِ موقت بود. مهتاب، تینا را دوباره در پتوی نرم پیچید  و به شیرخوارگاه بازگرداند.

دلش آرام نبود، اما قلبش مطمئن بود که یک ماه کامل، جانش را برای آرامش یک کودک کوچک گذاشته است. وقتی از شیرخوارگاه خارج شد... صدای خنده‌های تینا، هنوز در ذهنش روشن بود.

مهتاب زیر لب گفت: «کاش می‌شد همیشه پیشم بمونه…»

و این جمله، آخرین پرده روایت سی روزی‌ست  
که نشان داد گاهی  
یک انسان  
می‌تواند برای یک زندگی کوچک،  
به جای جهان بایستد.

شکیبا کولیوند

مدیر روابط عمومی بهزیستی استان همدان

کد خبر 176749

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
6 + 8 =

خدمات الکترونیک پرکاربرد