گاهی جنگ فقط آنجا نیست که صدای انفجارها بلند است؛
جنگ گاهی در سکوت خانههایی جریان دارد که سقفشان ترک میخورد، در دلهایی که با شنیدن اخبار میلرزد، در کودکانی که هنوز معنای «بحران» را نمیدانند اما ترس را خوب میشناسند؛ ترسی که در چشمانشان مینشیند و شبیه پرسشی بیپاسخ، مدام تکرار میشود.
در چنین روزهایی است که نقش بهزیستی بیش از هر زمان دیگری روشن میشود.
جایی که خدمترسانی یک وظیفه خشک اداری نیست؛ یک ایستادن انسانی است.
ایستادن کنار خانوادههایی که پشتیبان میخواهند، کنار سالمندانی که توان قدم برداشتن ندارند، کنار کودکانی که تمام دنیایشان خلاصه میشود در یک آغوش امن.
بهزیستی یعنی امیدبخشی در زمانی که امید کمیابتر از همیشه است.
بهزیستی در جنگ، تصویری است از روانشناسی که نیمهشب راهی خانهای ناامن میشود تا زخمهای نادیدنی روان کودکی را آرام کند.
تصویری از مددکاری است که با دستهای خالی اما دلی سرشار از اطمینان، قدم به اتاقی میگذارد که سرشار از تنش و اضطراب است و تلاش میکند آرامش را به آن برگرداند.
تصویری است از نیروی اورژانس اجتماعی که حتی هنگام شنیدن صدای انفجار، ذهنش پیش کودکی است که نباید بار دیگر آسیب ببیند، پیش خانوادهای که نباید تنها بماند.
بحرانها همیشه کلاسهای بزرگ انسانیتاند؛
امتحانی برای همدلی، برای تابآوری، برای اینکه ببینیم آیا میشود در دل ترس هم چراغی روشن نگه داشت؟
و تجربه سالهای گذشته نشان داده که کارکنان بهزیستی بارها و بارها ثابت کردهاند:
در سختترین شرایط، کنار مردم میمانند.
این یادداشت نوشته نمیشود تا سختیها بزرگ نمایی شود یا کسی قهرمان جلوه کند؛
نوشته میشود تا یادآوری کند چه حقیقتی در دل این نقش نهفته است:
در جنگ، در بحران، در آوارگی، در روزهایی که همه چیز به هم میریزد—
خدمت قطع نمیشود.
انسانیت خاموش نمیشود.
و آنها که لباس خدمت بر تن دارند، با همان اشتیاق همیشگی، بار دیگر وارد میدان میشوند؛
دستها را میگیرند، اشکها را پاک میکنند، و اجازه نمیدهند امید بمیرد.
اینها روایت لحظههایی است که به ما میآموزد حتی در دل طوفان هم میشود چراغی روشن نگه داشت؛
لحظههایی آرام اما ماندگار که معنای واقعی همراهی با مردم را آشکار میکنند؛
همان لحظههایی که باعث میشود باور کنیم «وقتی خدمت ادامه دارد، زندگی هم ادامه پیدا میکند.»
شکیبا کولیوند
مدیر روابط عمومی بهزیستی استان همدان












نظر شما