آن روزها، هوا بوی نگرانی میداد. خبرها گاهی چنان سنگین بودند که گویی بر شانههای شهر مینشستند و دلها را اندکی خاموشتر میکردند. صدای جنگ در میان واژههای خبرها میپیچید و مردم هر صبح با پرسشی تازه از خواب برمیخاستند: امروز چه خواهد شد؟
با این همه، زندگی متوقف نشد. درهای اداره بهزیستی هر صبح گشوده میشد و همکارانم، با همان چهرههای آشنا، یکییکی از راه میرسیدند. شاید دلهایمان بیقرارتر از همیشه بود، شاید ذهنهایمان پر از خبرهایی که شنیده بودیم؛ اما هیچکدام اجازه ندادیم این اضطراب، چراغ خدمت را خاموش کند.
من در روابط عمومی بهزیستی استان همدان کار میکنم؛ جایی که کارمان با واژهها، صداها و تصویرها گره خورده است. در آن روزهای نهچندان روشن، تلاش ما این بود که از دل همین واژهها و تصویرها، اندکی آرامش برای مردم بسازیم. گاهی پشت میزهای سادهمان مینشستیم و جملههایی مینوشتیم که بتواند دل نگران مادری را آرامتر کند. گاهی صدایی ضبط میکردیم تا در گوشیهای مردم طنین بیندازد و یادآوری کند که در میان همه اضطرابها، هنوز میشود نفسی آرامتر کشید.
همکارانم با دقت و وسواس پیامهایی آماده میکردند که راهی برای مراقبت از دل و جان مردم باشد؛ برای کودکانی که ترس را زودتر از واژهها میفهمند، برای سالمندانی که سکوتشان گاهی پر از نگرانی است و برای خانوادههایی که میخواستند در میان خبرهای سخت، امید را حفظ کنند.
روزهای آسانی نبود. گاهی خبر تازهای میرسید و سکوت کوتاهی در اتاقها مینشست. اما بعد، دوباره کارها ادامه پیدا میکرد. کسی جملهای را اصلاح میکرد، دیگری تصویری را آماده میساخت و کسی دیگر صدایی را برای انتشار مهیا میکرد. در آن لحظهها بیش از هر زمان دیگری میفهمیدم که خدمت، پیش از آنکه یک وظیفه باشد، نوعی مسئولیت انسانی است.
در همان روزها، در بخشهای دیگر بهزیستی نیز زندگی جریان داشت. مددکارانی که دل به دل مردم میدادند، روانشناسانی که پناه کلماتشان برای دلهای خسته بود و همکارانی که برای حمایت از آسیبپذیرترین افراد جامعه بیوقفه تلاش میکردند. هر کدام به شیوهای، کنار مردم ایستاده بودند.
ما در روابط عمومی شاید در صف نخست دیده نمیشدیم، اما تلاش میکردیم صدای همین همراهی باشیم. صدایی که به مردم بگوید هنوز کسانی هستند که در فکر آرامش آنها هستند، کسانی که حتی در روزهای دشوار هم دست از خدمت نمیکشند.
اکنون که به آن روزها فکر میکنم، بیش از هر چیز تصویر صبحهایی در ذهنم زنده میشود که همکارانم با وجود همه نگرانیها، باز هم سر کار میآمدند. نه از سر عادت، بلکه از سر باور؛ با این یقین که در روزهای سخت، بودن در کنار مردم از همیشه ضروریتر است.
و شاید معنای واقعی «کنار مردم بودن» همین باشد؛ اینکه حتی وقتی روزگار مهربان نیست و خبرها دلها را میلرزاند، باز هم چراغ خدمت روشن بماند.
شکیبا کولیوند
مدیر روابط عمومی بهزیستی استان همدان












نظر شما