گاهی فاصله میان سقوط و نجات، تنها چند قدم است؛ اما همین چند قدم، اگر با زنجیر آسیبهای سالیان گره خورده باشد، به مسیری دشوار و پرپیچوخم بدل میشود. روایت پیش رو، داستان خانوادهای است که در تاریکی یک شب توسط اورژانس اجتماعی زاهدان پیدا شد؛ خانوادهای که برای رسیدن به ساحل امن، بیش از هر چیز به پذیرش دستهای یاریرسان نیاز داشت.
شب، آرام و بیصدا بر شهر گسترده بود. چراغهای کمفروغ پارک، سایههایی خسته را بر نیمکتها میکشیدند. در گوشهای از یکی از همین پارکها، مادری نشسته بود؛ زنی که چهرهاش بیش از سنش، روزگار دیده بود. کنار او سه فرزندش، هر کدام به شکلی با خستگی و نگرانی دستوپنجه نرم میکردند.
چند ماه پیش، پدر خانواده از دنیا رفته بود. پیش از آن نیز سالها جدایی و اختلاف، ستونهای این خانه را سست کرده بود. اندک دارایی باقیمانده، در هیاهوی سوگ و بیبرنامگی از دست رفت و سرانجام صاحبخانه در را بست. از آن روز، آسمان سقفشان شد و نیمکتهای پارک، خانه موقتشان.
آن شب، خودروی اورژانس اجتماعی در حال گشتزنی بود که نگاه همکاران تیم سیار به این خانواده افتاد. تجربه به آنان آموخته بود که بسیاری از آسیبها پیش از آنکه در آمارها ثبت شوند، در چهره انسانها قابل خواندناند.
خانواده به مرکز اورژانس اجتماعی منتقل شد. هنوز بیستوچهار ساعت از ورودشان نگذشته بود که زنجیرهای از اقدامات حمایتی آغاز شد. روانشناسان و مددکاران تلاش کردند آشفتگی روحی خانواده را کاهش دهند. برای فرزندان پوششهای حمایتی فراهم شد و با همکاری نهادهای حمایتی، زمینه دریافت تسهیلات اشتغال مهیا گردید. خیرین نیز دست به کار شدند؛ سرپناهی موقت آماده شد و برای دختر جوان خانواده، فرصت شغلی مناسبی فراهم آمد تا شاید نخستین گام استقلال اقتصادی برداشته شود.
در نگاه اول، همه چیز شبیه داستانهایی بود که پایان خوش دارند؛ همان داستانهایی که در آن، دستی از راه میرسد و سرنوشت را تغییر میدهد.
اما زندگی همیشه از قواعد داستان پیروی نمیکند.
سالها آسیب، مشکلات روانی درماننشده و وابستگی به مواد مخدر، دیواری بلندتر از آن ساخته بود که تنها با چند اقدام حمایتی فرو بریزد. مادری که باید نخستین همراه مسیر توانمندسازی میبود، کمکم در برابر هر پیشنهاد مقاومت کرد. فاصله محل اسکان با مرکز شهر، بهانه شد. فرصت اشتغال دخترش پذیرفته نشد. گفتوگوها به تنش کشیده شد و سرانجام، او خواستار ترخیص از مرکز شد.
مددکاران بارها خطرات پیش رو را توضیح دادند. از آینده فرزندان گفتند. از سرپناهی که آماده شده بود. از فرصتهایی که شاید دیگر به این آسانی تکرار نمیشد. اما گاهی انسان، زمانی که در میان غبار سالها آسیب گرفتار است، حتی نزدیکترین چراغها را هم نمیبیند.
مادر اعلام کرد که نزد بستگان خواهد رفت و منتظر دریافت وام میماند. با مسئولیت خود، مرکز را ترک کرد.
پرونده بسته نشد. در اورژانس اجتماعی، بعضی پروندهها حتی پس از رفتن افراد نیز باز میمانند؛ زیرا امید، آخرین چیزی است که مددکاران کنار میگذارند.
این روایت تنها داستان یک خانواده نیست؛ درسی است برای همه ما. فقر، بیخانمانی یا آسیبهای اجتماعی معمولاً یکشبه به وجود نمیآیند و یکشبه نیز از میان نمیروند. حمایت اجتماعی میتواند پلی برای عبور از بحران بسازد، اما عبور از این پل، نیازمند همراهی و اراده کسانی است که باید از آن بگذرند.
اورژانس اجتماعی هر روز در کوچهها، خیابانها و پارکهای شهر به دنبال چنین داستانهایی میگردد؛ داستانهایی که شاید هنوز پایانشان نوشته نشده باشد.
در صورت مشاهده کودکان کار، افراد بیخانمان، سالمندان رهاشده، زنان و کودکان در معرض آسیب یا هر وضعیت بحرانی اجتماعی، شهروندان میتوانند با خط ۱۲۳ اورژانس اجتماعی تماس بگیرند تا مداخلات تخصصی و حمایتی در کوتاهترین زمان ممکن انجام شود.












نظر شما