این بچه ها عشق و محبت واقعی می خواهند

قصه بردیا را که می شنوم، یاد غصه های سمیه می افتم، زنی که ۱۵ سال تمام به هر دری زده بود تا بلکه یک نفر جادویی کند و بالاخره طعم شیرین مادری را بچشد.

قصه بردیا را که می شنوم، یاد غصه های سمیه می افتم، زنی که ۱۵ سال تمام به هر دری زده بود تا بلکه یک نفر جادویی کند و بالاخره طعم شیرین مادری را بچشد. همه راه ها را در این ۱۵ سال رفته بود. از انواع و اقسام قرص و داروها گرفته تا این طبیب و آن دکتر و آن رمال و آن فالگیر و آن یکی دعا نویس! اما هربار که جلوتر رفته بود، بیشتر پا پس کشیده بود. تا بالاخره یک روز گذرش به "اینجا" افتاد، همین جا که حالا هر طور شده باید هرهفته یک روزش را  پیش بچه ها شب کند. چند سال پیش وقتی که دکترها آب پاکی را روی دستش ریخته بودند و به ناامیدی مطلق رسیده بود، یک روز که اصلا هوش و حواسش به خیابانها نبود، سر از شیرخوارگاه رقیه درآورد. یک روز تمام به کودکانی زل زد که نمی دانست بالاخره یک روز، دست سرنوشت زندگی اش را به یکی از آنها  گره خواهد زد. دوست و اشنا که نه! حتی شوهرش هم باورش نمی شد  یک روز سمیه قید همه چیز را بزند و پایش را در یک کفش بکند و برای گرفتن "مهسا" سر از پا نشناسد. این اتفاق اما افتاد، زمانیکه لای نرده های سبز رنگ شیرخوارگاه، دستش را روی میله ها می کشید و جلو می رفت. دلش برای راه رفتن "مهسا" قنچ رفته بود، با هر خنده اش سر از پا نمی شناخت،   تا اینکه عزمش را جزم کرد، تصمیمش را گرفت،   بالاخره یک روز حرف دلش را زد... د. شوهرش اما مردد بود، نه اینکه نخواهد، دل نگران دل بستن سمیه بود، می ترسید نه بگویند و کاخ رویاهایش خراب شود، اما "سمیه" آنقدر دلش روشن بود که حرف های "مرتضی" را نمی شنید، می گفت به دلش افتاده، مهسا می شود همان دختر آرزوهایشان، نه ترسی از "نه" گفتن داشت و نه اصلا می خواست باور کند که "نه" می شنود، پایشان که به بهزیستی رسید، چند ماه همیار شد، در این چند ماه قصه های زیادی به گوشش رسید، باورش شد، بخواهد می شود، بهزیستی پشت و پناهش می شود، سخت گیری هم اگر هست،   برای بچه هاست، خودش را ثابت کند، کارش راحت است، همین جا بود که با شنیدن قصه مادر بردیا، قوت قلبش بیشترشد، زمانیکه مهسا را که از مشکل شدید ریوی رنج می برد، به اغوش کشید، حس مادری به جانش افتاد، احساسش از همان زمان تغییر کرد، به همیارهای دیگر قول داد، یک روز مهسا را سالم سالم می بینند، حضانت مهسا را که برعهده گرفت، قول و وعده اش را فراموش نکرد، هرهفته آمد ورفت! تا بالاخره به آرزویش رسید، بهزیستی در تمام این مدت درکنارش بود، درست مانند بردیا، زمانیکه مادرعزمش را جزم کرد، تا سرپرستی بردیا را بگیرد، یک نفردستش را روی شانه هایش گذاشت و گفت: "کارسختی نیست، هرجا که به مشکل برخوردی کافیست، روی ما حساب کنی! " آن اوایل حتی برای تامین پوشک بچه هم مانده بود. بهزیستی تمام آن سالهای اول، سهمیه پوشک را داد. بردیا را وقتی یک سال و ۸ ماهش بود، به سرپرستی گرفت. آن زمان همیارشیرخوارگاه رقیه بود. داستان خانم یارندی وقتی شنیدنی تر می شود که برایمان تعریف می کند چرا برای سرپرستی بردیا اصرار کرده است. برخی ها وقتی تصمیم می گیرند، بچه ای را به سرپرستی قبول کنند، بین بچه ها دنبال زیباترینشان می گردند، حتی دختر و پسر هم برایشان فرق می کند، آنقدر می روند و می آیند تا بالاخره یک نفر چشم و ابرویش شبیه پدر یا مادرش در آید، برخی ها ندانسته دل بچه ها را می شکنند، وقتی می بینند، سالم نیست یا معلولیتی دارد، دور این کیس را خط می کشند و سراغ بعدی می روند، برخی هایشان مشکل مادی ندارند، اما دلشان بچه سالم می خواهد. درست برعکس مادری که اتفاقا یکی ازدلایل پذیرشش، کم شنوایی بردیا بوده! :" بردیا خیلی کوچک بود، نمی توانست سمعک بزند، آنقدرکه چون چیزی نمی شنید، روی حرف زدنش تاثیر گذاشته بود، حتی یک کلمه هم حرف نمی زد. آن وقتها من بردیا را بغل می کردم، دوساعت سمعک را در گوشش می گذاشتم تا بتواند بشنود، تمام مدت برایش حرف می زدم، با اینکه تصمیمی به سرپرستی اش نداشتم، اما نگران آینده اش بودم، نمی خواستم با وجود اینهمه مشکلی که پشت سرگذاشته، یک مشکل دیگر هم به مشکلاتش اضافه شود، می دانستم پدر و مادرش مشخص نیستند، حتی بعدها که به دادگاه رفتم هم شنیدم که رها شده است، مشکل بردیا حاد بود، یک نفرمی بایست ۲۴ ساعته در گوشش سمعک می گذاشت، چون کودک بود، سمعک را پس می زد، باید حتما روی گوشش محکم نگه می داشتی با بتواند بشنود. اما کسی مسئولیتش را قبول نمی کرد، بالاخره کارراحتی نبود. حتی دکترها گفته بودند ممکن است این موضوع هم جواب ندهد. " خانم یارندی، اما نا امید نمی شود، به بیمارستان امیر اعلم تهران می رود تا اگر کاشت حلزون، قدرت شنوایی می دهد، هرچه زودتر برایش  اقدام کند.

همان زمان تصمیم می گیرد تا سرپرستی بردیا را بر عهده بگیرد، حدود ۵ سال و نیم  پیش با خودش عهد می بندد تا نگذارد مشکل بردیا حاد شود. خانم یارندی طعم مادری را چشیده بود. خودش یک دختر۲۱ ساله و یک پسر ۲۴ ساله داشت که حالا مادربزرگ هم شده است. اما دلش می خواست برای بردیا هم مادری کند. ۸ ماه به صورت آزمایشی سرپرستی اش را گرفت، بعد به دادگاه میرود و همه کارهای قانونی اش را بدون کوچکترین کارشکنی انجام می دهد. بهزیستی از همان اول قول حمایت و همکاری داد. تا لحظه آخر هم پای قولش ماند. " آن زمان برخی خانواده ها اعلام امادگی کردند که بردیا را ببرند و کارهای گفتار درمانی را انجام دهند و دوباره او را به شیرخوارگا ه باز گردانند، اما دلش طاقت نمی اورد. می گوید روح بچه آسیب می بیند، یکجا گرم می گیرد و وقتی برگردانده می شود، دلش می شکند. بچه خانواده می خواهد. : " بالاخره هزینه نگهداری بچه بالا بود، مخصوصا اینکه بردیا سمعک لازم داشت، یک سمعک ۶ میلیون تومان برایمان تمام شد، البته بهزیستی یک میلیون و ۷۰۰ هزار تومان کمک کرد. اما سمعک پر هزینه است، بعضی وقتها زیر پای بچه گیر می کند و می شکند، پوسته نازکی دارد. بهزیستی البته سمعک داد، اما اندازه اش بزرگ بود، روی گوش بچه قرار می گرفت، بردیا چشمانش هم ضعیف بود، به اجبار باید عینک می زند، برای همین سمعک روی گوشش نمی ایستاد، باید داخل گوشش می گذاشت. مجبور شدیم سمعک داخل گوش برایش گرفتیم. بالاخره بچه بازیگوش است، می دود، بازی می کند، عرق باعث می شود برد سمعک بسوزد. هر دفعه باید هزینه زیادی بپردازیم. "

خانم یارندی می گوید آن زمان هیچ کس فکر نمی کرده او برای سرپرستی یک کودک اقدام کند، خودم هم باورم نمی شد حوصله بزرگ کردن یک بچه دیگررا داشته باشم، اما بردیا برکت وجودش را به زندگی ما آورد، مشکلاتمان کمتر شد، آرامشمان بیشتر! هزینه های زندگی فشارش کم نیست، اما خدا به زندگی مان رزق و روزی داده! بچه هایم عاشق بردیا هستند. خودم بدون او نمی توانم زندگی کنم، خدارا شاکرم حالا می تواند خوب حرف بزند، چون با سمعک می شنود. مشکل او ظاهرا مادرزادی بوده. باطری سمعک هم سخت پیدا می شود. بهزیستی البته هر از ۳ ماه باطری می دهد. باور کنید الان روی سر زدن به بهزیستی و تقاضای کمک را ندارم. می دانم انها همیشه کمک کرده اند، اما من خجالت زده می شوم برای دریافت کمک بروم، تلاشمان را می کنیم هر طور شده، خودمان از پس هزینه ها بر آییم. جلسات گفتار درمانی حالا به خاطر کرونا تعطیل شده، اما ما از همان ابتدا بردیا را به کلاس می بردیم، چون تاثیر زیادی دارد، بهزیستی حدود نیمی از هزینه های جلسات را می دهد. بردیا هفته ای دوبار جلسه گفتار درمانی لازم دارد تا بتواند بهتر صحبت کند. تا عاشق نباشی، نمی توانی حال من را درک کنی، خیلی ها از ترسشان به سراغ بچه های دارای مشکل نمی روند، اما اگر بدانند چقدر انرژی مثبت و دعای خبر پشت سرشان است، زودتر اقدام می کنند، چون این بچه ها بیشتر از بچه های سالم به خانواده پیگیر و دلسوز نیاز دارند. من ان ابتدا نمی دانستم، بردیا بالاخره می تواند حرف بزند یا نه؟ اما از پا ننشستم، تلاش کردم و حالا حال روحی ام بهتر از همیشه است. دلم می خواهد خانواده هایی که توان مالی بالاتری دارند و به اصطلاح ما، دستشان به دهانشان می رسد، حتی اگر فرزندی هم دارند، پا پیش بگذارند. الان خیلی از خانواده ها تک فرزند هستند و یا بچه دار نمی شوند، این بچه ها عشق و محبت واقعی می خواهند، اگر ببینند مطمیئن باشید که حالشان بهتر می شود، من خانواده های زیادی را می شناسم که از جان و دل برای فرزندی که به سرپرستی قبول کرده اند، مایه گذاشته اند، باور کنید زندگی شان از این رو به آن رو شده است. مادری که افسردگی شدید داشت و فرزندش را  در سانحه ای از دست داده بود، اما حالا آنقدر شاد و پر انرژی شده که حتی دلش می خواهد یک فرزند دیگر را هم که اتفاقا معلولیت دارد و نمی تواند راه برود را قبول کند و برایش مادری کند. اینها را من با چشم خودم دیده ام و افسانه نیست. "

کد خبر 24254

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 1 =