۵ نفر از استخر بیرون‌مان کردند، ۵ میلیون نفر برایمان استخر ساختند

یوسف اصلانی ۲۰ سال است که به پرورشگاه‌های بهزیستی می‌رود. بچه‌هایی که نقص عضو دارند و معلول هستند را انتخاب می‌کند و با کمک خیران آنها را به سرو سامان می‌رساند. اسم خانه‌ای که این بچه‌های تک و تنها مانده در آن صاحب خانواده می‌شوند، بهشت امام رضا(ع) است.

معصومه اصغری: کمی مانده به اذان یکی از سحرهای ماه مبارک بود. بچه های یتیمی که نقص عضو شان از همان نگاه اول بین آن ها و بقیه مرز می انداخت یوسف اصلانی را دوره کرده بودند. قلب شان به درد آمده بود، اما می خندیدند که مبادا پشت و پناه شان بیش از این ترک بردارد. ساعتی پیش مسئول استخری آنها را رانده بود. رک و راست گفته بودند عده‌ای اعتراض دارند. نمی‌توانید با آدم های معمولی شنا کنید. بروید، بعد بیایید. درگیری بالا گرفت و سر آخر اصلانی و بچه ها را از استخر بیرون کردند. صدای اذان که بلند شد بچه ها را جمع کرد. با بغض نیم خورده ای گفت بچه‌ها خودمان یک استخر می‌سازیم و هیچ آدم سالمی را راه نمی‌دهیم.کنار هم نشستن آن دل های شکسته و این جمله ای که با بغض در آن ساعتی که به آسمان ها وصل بود کارگر افتاد و کاری کرد کارستان.

بی هیچ امیدی شماره «یوسف انصاری» را می‌گیرم.در این سال ها در جواب دعوت به مصاحبه کم «نه» نشنیده‌ام از او.گفتگوی مان همیشه خدا با مردی که از ده ها کودک یتیم و معلول نگهداری می‌کرد شروع نشده به بن بست می‌رسید. حرف حسابش که به قول خودش جواب هم نداشت این بود که نمی خواهد دست کسی دیگر به این بچه ها برسد. غیرت پدرانه ای که به آن ها داشت او را از هر درخواستی برای کمک گرفتن دور نگاه می داشت. با تعدادی خیر متولی نگهداری از آن ها شده بود و می گفت با همین فرمان پیش می رویم و کم و کسری نمی آوریم.» دروغ چرا ؟ از این نه شنیدن ها هم حرصی می شدیم و هم کیفور. این که هنوز هستند کسانی که در عصر به در دیوار کوبیدن آدم ها برای دیده شدن، از این شهوت پوچ دور مانده اند ذوق به دل مان می‌انداخت. این که بیست سال تمام راه بکشی و بروی اتاق به اتاق پرورشگاه ها را بگردی و بچه‌هایی که نقص عضو دارند و بعید است کسی آن ها را به فرزندخواندگی ببرد را پیدا کنی و بعدش با کمک گعده ای از رفقای قدیمی قیم  و عهده دار ریز و درشت کارهای شان شوی کم از گذر از هفت خوان ندارد. با همه این حرف ها اصلانی خوش ندارد «خیر» صدایش بزنند. می‌گوید من پدر و برادر این بچه ها هستم. مرکزی که برای نگهداری این بچه ها راه انداخته نام نشانی روی پیشانی در ورودی اش ندارد. وقتی می پرسیم چرا ؟می‌گوید اینجا خانه این بچه هاست. مگر خانه شما تابلوی سردر دارد؟

گوشی را که بر می دارد دوباره همین جمله ها توی سرم چرخ می خورد. منتظرم که گپ مان به ده ثانیه نکشیده تمام شود و ما را به همان حرف های تکراری حواله بدهد.گفتگو ده ثانیه شد. اما این بار خلاف همیشه بی هیچ مقاومتی نشانی داد. از برخی می شنوم که رویه اش را عوض کرده است و حالا بی دردسر گفتگو می‌کند و از بچه ها می‌گوید. فکری می شوم چه اتفاقی افتاده که پای یوسف اصلانی که می شناختیم به برنامه های تلویزیونی باز شده است. سوالی که در طول این گفتگو بی‌قرار پرسیدنش بودم و پاسخ اصلانی مثل همیشه حرف حساب بود و جواب نداشت.

 - آقای اصلانی خیلی ها فکر می‌کنند برای این که دست به کار خیری بزنند پیش از هر چیز باید حساب بانکی پرو پیمانی داشته باشند. می دانیم که شما و تعدادی از دوستانتان بعد از خدمت سربازی و با دست های خالی توفیق رسیدگی به نیازمندان را پیدا کردید. برای مان از آن روزها بگویید؟

من متولد سال ۵۶ هستم. در محله شادآباد به دنیا آمدم. محله ای که دو ویژگی داشت. مردم آن  درآمد پایینی داشتند. در عین حال بسیار دین دار بودند و شهدای زیادی تقدیم انقلاب کرده بودند. هنوز هم حال و هوای این محله همانی است که بود. وقتی خیلی کوچک بودیم آمدن تابوت شهدا به محله و استقبال همسایه ها از آن ها را می دیدیم. پدرم رزمنده بود. وقتی این تابوت ها به محله مان می آمدند حسرت این به دلم می افتاد که کاش من هم شهید می شدم.از همان دوران دوستانی داشتم که کنار هم در مسجد محله قد کشیدیم.

سوال این بود: اگر شهدا کنارمان حضور داشتند چه کاری انجام می دادند؟ جواب  این شد که به یقین اگر شهدا هنوز در محله و در همسایگی ما زندگی می کردند مشغول رسیدگی به امورات زندگی نیازمندان می شدند و خودشان را وقف این کار می کردند.

یادم هست در یکی از کلاس های بسیج یک سوال از ما کردند و خواستند همگی به آن جواب بدهیم. سوال این بود:  اگر شهدا کنارمان حضور داشتند چه کاری انجام می دادند؟همه مان متفق بودیم. جواب مان این شد که به یقین اگر شهدا هنوز در محله و در همسایگی ما زندگی می کردند مشغول رسیدگی به امورات زندگی نیازمندان می شدند و خودشان را وقف این کار می کردند. با همین جواب ساده عنایتی به ما شد. بعد از این که از خدمت سربازی برگشتیم گروهی برای رسیدگی به همسایه هایی تشکیل دادیم که دست شان به دهان شان نمی رسید و خرج شان با دخل شان نمی خواند.

- یادتان هست برای اولین بار به سراغ چه خانواده ای رفتید و مشکل شان چطور رتق و فتق شد ؟

- بله، به ما خبر دادند جانبازی در محله مان هست که به نان شب محتاج شده و توانایی پرداخت اجاره خانه اش را ندارد. راستش باورمان نشد.گفتیم مگر می شود روزی جانت را کف دستت بگذاری به جنگ بروی و فداکاری کنی و حالا این همه تنها بمانی. رفتیم به خانه این جانباز و دیدیم بله مثل این که می شود! با کمک هم اجاره خانه اش را پرداخت کردیم و قرار شد ماهانه مبلغی را به عنوان کمک خرج به ایشان برسانیم.دعای خیر همان رزمنده باعث شد اعضای  این گروه بیست و یک سال کنار هم بمانند و هنوز هم توفیق خدمت به محرومان را داشته باشند.

- گفتید تازه از خدمت سربازی آمده بودید. از جایی هم حمایت نمی‌شدید. چطور توانستید با آن درآمد های کم کار رسیدگی به نیازمندان را ادامه دهید ؟

الان فرهنگ ورود به انجام کار خیر خیلی تغییر کرده است. بیشتر مردم حس خوبی به این امور دارند. شبکه های اجتماعی مضرات زیادی دارند اما در این زمینه کارکرد مثبتی داشته اند. الان نوجوان های مقطع راهنمایی هم به راحتی در این شبکه ها گروه تشکیل می‌دهند و با از خودگذشتگی مبلغی را جمع می‌کنند و لذت انجام کار خیر را می‌چشند. سال ۷۷ بود و ما ۲۱ سال داشتیم. مردم به سختی ما را باور می کردند. وقتی برای دعوت کسبه به جمع کردن مبلغی مراجعه می کردیم، در بهترین حالت ممکن اگر ما را باور می کردند سوال بعدی شان این بود که خب حالا چرا شما افتاده‌اید دنبال این کارها ؟

مردم به سختی ما را باور می کردند. در بهترین حالت ممکن اگر ما را باور می کردند سوال بعدی شان این بود که خب حالا چرا شما افتاده‌اید دنبال این کارها ؟کمیته امداد هست، بهزیستی هست، بنیاد مستضعفان هست،

کمیته امداد هست، بهزیستی هست، بنیاد مستضعفان هست، همه این ها بودجه دارند و جمله تلخی که می گفتند این بود که وظیفه این هاست که به این نیازمندان رسیدگی کنند. به این ترتیب خیلی وقت ها این مراجعه ها به جایی نمی رسید.

- برای تغییر این نگاه چه کردید و چه مدت زمان برد تا گروه شما به رسمیت شناخته شود ؟

متاسفانه این نگاهی بود که از خود نظام به مردم القاء شده بود. یعنی یک جورهایی مردم کار همه نیازمندان را به کمیته امداد حواله می دادند و می خواستند توجه به این ها را از سر خودشان باز کنند. این نگاه بدی بود. هیچ کجای دنیا کار خیر دست دولت نبود. در همه جا این مردم هستند که متولی کار خیر و نیکوکاری می شوند. این برای ایران عزیز ما بد بود. ایرانی که ما ماهیت مردم آن را با عاطفی و فداکار بودن می شناختیم نباید به این روز می افتاد. با همان درآمد های کم خودمان شروع کردیم. ۹ نفر بودیم. نام مبارک امام جواد (ع) را برای گروه مان انتخاب کردیم. خانواده های نیازمندی را تحت پوشش گرفتیم. سعی کردیم کاری کنیم که هر چیزی سر سفره خودمان  داشتیم در خانه آن ها هم باشد.کم کم خبر این کارها در محله پیچید و مردم اعتماد کردند و توانستیم ۴۰۰ خانواده را تحت پوشش قرار دهیم.

- این روزها شما  به عنوان خیری که به طور متمرکز برای ایتام معلول فعالیت می‌کند  شناخته می‌شوید. چه اتفاقی افتاد که در اوایل دهه ۸۰ از این گروه خارج شدید و هویت جدیدی برایتان رقم خورد؟

در محله یافت آباد یک مرکز بهزیستی قرار داشت. همان طور که عرض کردم خبر کارهای خیری که در گروه انجام می‌شد کم کم در آن محله پیچیده بود. این مرکز در زمینه آسیب های اجتماعی فعالیت می‌کرد. یعنی افراد معتاد، زنان سرپرست خانوار و ایتام در این مرکز حضور داشتند. متولی این مرکز از خیران دعوت کرده بود این مرکز را ببینند و برای تامین هزینه ها مشارکت کنند.لطف کردند به من هم اطلاع دادند.همین طور که از بخش های مختلف بازدید می کردیم به اتاقی رسیدیم که تعدادی بچه بی‌سرپرست را در آن نگهداری می‌کردند. از ما خواسته شد که به غیر از تامین مبلغ به دلیل کمبود نیرویی که داشتند خودمان جمعه ها به این مرکز برویم و از بچه ها مراقبت کنیم. همین اتفاق هم افتاد. من هنوز مجرد بودم و بچه ها به من داداش یوسف می‌گفتند. اسمی که روی من ماند و هنوز هم من را به همین عنوان صدا می کنند.کم‌کم خیریه ما جان گرفت و توانستیم مجوز هایی بگیریم و با کمک خیران فعالیت در این زمینه را گسترش دهیم.

- یعنی کودکان بیشتری را تحت پوشش گرفتید؟

بله تا آن زمان در خیریه بهشت امام رضا که در سال ۸۰ موفق به راه اندازی آن شدیم از ۲۰ بچه بین ۴ تا ۶ سال نگهداری می کردیم.خوشبختانه توانستیم یک مرکز دیگر را راه اندازی کنیم. برای گرفتن بچه های بی سرپرست به شیرخوارگاه ها سر می‌زدم. قانون بهزیستی به این صورت است که این بچه ها از صفر تا ۵ سالگی تحت قیومیت دولت قرار دارند و قاضی رسیدگی به امور این کودکان حق سپردن این بچه ها به غیر را ندارد. بعد از این سن است که معمولا این بچه ها به فرزند خواندگی پذیرفته می شوند. در اتاق های شیرخوارگاه می‌گشتم تا بچه های بالای ۵ سال را ببینم.در یک اتاق با بچه هایی رو به رو شدم که نقص عضو داشتند. صورت شان مشکل داشت. بعضی های شان دست یا پا نداشتند و سن شان به وضوح بالای ۸ سال بود.می دانستم که در این مراکز بچه ها تا پیش از ۵ سالگی به فرزند خواندگی پذیرفته می شوند.سوال کردم. به من گفتند هیچ کسی این بچه ها را نمی‌خواهد. ما هم از نگهداری این بچه ها کلافه ایم. رسیدگی به آن ها مشکل است و حتا خیریه ها هم زیر بار نگهداری از آن ها نمی‌روند.

- آن لحظه با شنیدن این که هیچ کسی این بچه ها را نمی خواهد چه حالی به شما دست داد؟

گفتن ندارد که بی اندازه دلگیر شدم. می دانستم که امید هست بچه های سالم آن مرکز به فرزندخواندگی پذیرفته شوند. اما انگار واقعا هیچ کسی نیم نگاهی به این بچه های یتیم و معلول نمی‌کرد. فرهنگ بدی در این مراکز هست. همه به دنبال بچه های سالم و زیبا هستند. حتی جنسیت انتخاب می‌کنند. در حالی که با این بچه ها هم باید مثل بچه خودمان رفتار کنیم. مگر ما می دانیم دختر دار می شویم یا صاحب پسر؟

در یک اتاق با بچه هایی رو به رو شدم که نقص عضو داشتند. صورت شان مشکل داشت. بعضی های شان دست یا پا نداشتند. به من گفتند هیچ کسی این بچه ها را نمی‌خواهد. همان جا به خانمی که مدیر بود گفتم همه شان را می‌خواهم.

مگر می دانیم بچه ما چه شکلی می شود؟ آنجا انتخاب نداریم. اینجا هم نباید این فرهنگ بد جاری باشد. همان جا به خانمی که مدیر بود گفتم همه شان را می‌خواهم. خیلی تعجب کردند. یادم هست بعد ها از مددکار مان شنیدم که همان مدیر دور از چشم من به کسی گفته بود یک دیوانه آمده اینجا می‌خواهد همه این بچه ها را با هم ببرد. وقتی این را شنیدم خوشحال شدم و خندیدم. پیش خودم گفتم هرکسی برده به درجه ای از دیوانگی محکوم شده است.

- شما تجربه سرو کله زدن با بچه های بی سرپرست را داشتید. اما تا آن زمان با کودک معلول ارتباطی نداشتید؟ از این که مسئولیت شان را به عهده گرفتید ترسی نداشتید؟

چرا، خیلی می ترسیدم. نمی‌دانستم چطور باید با آن ها برخورد داشته باشم.تحصیلات این کار را نداشتم.کاسب بودم. آن موقع تولیدی پوشاک داشتم. مجرد هم بودم. تنها چیزی که می‌دانستم این بود که باید به خدا توکل داشته باشم و محیط امن  و با محبت یک خانواده را برای این بچه ها ایجاد کنم.

- مرکز نگهداری از کودکان معلول بهشت امام رضا با ساختاری متفاوت از دیگر مراکز اینچنینی شناخته شده است.چه آزمون و خطاهایی انجام شد تا به مدل فعلی که ساختار آن شبیه به مناسبات یک خانواده است رسیدید؟

من همیشه می‌گویم خدا نکند انسان ها مجبور به زندگی با آدم هایی باشند که ربطی به آن ها ندارند. راستش را بخواهید هر کاری کنیم باز هم محیط این مراکز دلگیر هستند. من سربازی رفته‌ام. غروب های پادگان خیلی دلگیر است. تازه شما در آن شرایط امکان مرخصی رفتن دارید. امید دارید که بعد از یک مدتی از این محیط بیرون می روید. زندان ها،خانه های سالمندان و بیمارستان هم فضای مشابه دارد.

این افراد در سنین بالا راه شان به این مراکز می‌افتد. حالا تصور کنید بچه طفل معصومی از همان بدو تولد به جای این که در آغوش پر از محبت خانواده اش باشد باید غریب و تنها بین آدم‌هایی زندگی کند که ربطی به آن ها ندارد و این سرنوشت محتوم او شده است.همه ما باید پای کار بیاییم و آن بچه ها را از این مراکز جدا کرده و به فرزند خواندگی ببریم.

اگر من اینجا یک جزیره درست کنم و همه امکانات را در اختیار این بچه ها قرار دهم به آن ها بدترین جفا ها را کردم و این بچه هرگز اجتماعی نمی‌شود. هرگز با معلولیتش کنار نمی آید و اعتماد نفس پیدا نمی کند.

آزمون و خطایی در کار نبود. این را به وضوح می دانستم که نبود ساختار و محبتی که در خانواده ها است حلقه مفقوده مراکز اینچنینی شده است. به همین خاطر در انتخاب مبلمان مراکز مان دقت کردیم تا فضایی دقیقا شبیه به یک خانه ایجاد کنیم. اولین کاری که کردیم این بود که نگهبان را از جلوی در برداشتیم.به بچه ها کلید دادیم. یک آشپز استخدام کردیم که دائم در خانه بوی غذا بپیچد و بچه ها از مدرسه که می آیند حس ورود به یک خانه گرم و صمیمی را داشته باشند. برای هر بچه ای پول توجیبی در نظر گرفتیم. سعی کردیم بچه ها طوری تربیت شود که در عین داشتن استقلال به قوانین جاری در این مرکز احترام بگذارند.

- آقای اصلانی بعد از شناخته شدن مرکز بهشت امام رضا (ع) خیلی از متخصصان مثل پزشکان، آموزگاران  و مربیان رشته های مختلف تمایل پیدا کردند به این مرکز بیایند و به بچه ها خدمات ارائه دهند.در تمام این سال ها سیاست شما به عنوان متولی این مرکز مانع از حضور این گروه ها در اینجا شده است. چرا تا این اندازه نسبت به این موضوع حساسیت نشان می دهید؟

من یک سوال از شما دارم. مگر پزشک به خانه شما می آید؟ اگر فرزند شما بخواهد به کلاس نقاشی برود مگر مربی نقاشی به خانه شما می آید؟ ببینید وقتی ما می‌گوییم در تلاش هستیم که همه چیز اینجا مثل یک خانه عادی باشد و بچه ها فکر کنند دارند در یک خانواده بزرگ زندگی می‌کنند نباید صرفا شعار بدهیم. بله. برای ما هم این راحت تر است که پزشک به اینجا بیاید. ولی آیا به نظرتان این که همه چیز از صفر تا صد برای این بچه ها در دسترس باشد خوب است؟کمکی به حال شان می‌کند؟ از نظر ما این طور نیست.

- پس چطور از کمک این کارگروه ها که داوطلبانه قصد پیوستن به شما در امر خیر را دارند کمک می گیرید؟

چقدر خوب است که اگر پزشک محترمی قصد انجام کار خیر را دارد به ما بگوید می توانیم این بچه ها را به مطب او ببریم. چقدر خوب است آموزشگاه ها و مربیان شان با ما قرار داد ببندند و از بچه های ما مثل بچه های عادی در مراکز آموزشی شان استقبال کنند. اگر من اینجا یک جزیره درست کنم و همه امکانات را در اختیار این بچه ها قرار دهم به آن ها بدترین جفا ها را کرده ام. این بچه هرگز اجتماعی نمی‌شود. هرگز با معلولیتش کنار نمی آید و اعتماد نفس پیدا نمی کند. اگر از همین حالا به فکر ایجاد استقلال واقعی در وجود این بچه ها نباشیم تا آخر عمرشان چشم شان به دست خیران می ماند و تلاشی نمی‌کنند.

- الان همه بچه های بهشت امام رضا (ع) به مدرسه  می‌روند و در اجتماع حضور فعال دارند؟ با وجود معلولیت این برای بچه ها مشکل ساز نشده است؟

ذات انسان این است که هر چه را از او بگیرند به آن تمایل دو چندان پیدا می‌کند. این بچه ها نه تنها مشکلی ندارند بله مشتاق این هستند که با همین سرو وضع و نقص عضوی که دارند، با یک اعتماد به نفس مثال زدنی در جامعه حضور داشته باشند. جالب است بدانید که علاقه دارند راه های دورتری را بروند و برگردند. مثلا یکی از بچه‌های معلول ما برای شرکت در کلاس نقاشی حرفه ای از شهر زیبا به افسریه می رود و هیچ مشکلی هم با این مسئله ندارد. چند وقت پیش یکی از بچه های معلول ویلچر نشین من آمد گفت داداش یوسف من می خواهم تنها به مشهد بروم.خیلی مردد بودم.گفتم سخت است.گفت می خواهم تنها باشم.خودش رفت بلیط گرفت. هتل رزرو کرد و تنها به مشهد رفت و برگشت. تا آن موقع هیچ وقت این همه خوشحال ندیده بودمش. این برای ما ارزش دارد که بچه ها را توانمند کنیم و همین مسیر را ادامه می دهیم.

- موضوع این است که خیلی از مسئولان، نمایندگان و خیران و افرادی که در مراکز پژوهشی هستند علاقه دارند از نزدیک به این خانه بیایند و اعضای این خانواده را ببینند. از ورود آن ها هم جلوگیری می شود؟

(می خندد) بعضی چیز ها دست ما نیست.مثلا تا حالا ۳ رییس جمهور به این خانه آمده اند. من باز همان حرف قبلی ام را تکرار می‌کنم. سیاستی که تا به حال جواب داده و این بچه های یتیم و معلول را با محبت کنار هم نگاه می دارد همین رویه است. مگر رییس جمهور به خانه شما می‌آید؟ همه این رفت و آمد ها اینجا را از حالت عادی همیشگی اش خارج می کند در حالی که در این سن هیچ چیز به اندازه آرامش برای این بچه ها مهم نیست. در مورد خیران به هیچ عنوان اجازه نمی دهیم کسی حتا با گل و شیرینی وارد اینجا شود. محبت مقطعی به ایتام داشتن برای شان سم است.

چند وقت پیش یکی از بچه های معلول ویلچر نشین من آمد گفت داداش یوسف من می خواهم تنها به مشهد بروم.خیلی مردد بودم.گفتم سخت است.گفت می خواهم تنها باشم.خودش رفت بلیط گرفت. هتل رزرو کرد و تنها به مشهد رفت و برگشت. تا آن موقع هیچ وقت این همه خوشحال ندیده بودمش.

ترحم به معلولان بد است. این ها وارد اینجا می شوند همزمان نمی توانند به همه بچه‌های ما محبت کنند. در مراکز دیگر می‌بینیم که عکس بچه ها را می چینند و به خیر می‌گویند که بچه ها را انتخاب کند. آن خیر برای مدتی برخی از هزینه های این بچه ها را تامین می‌کند. یعنی ما عملا داریم به این بچه ها یاد می‌دهیم که به این افراد به شکل کارت بانکی نگاه کنند.حواس مان به این نیست که محبت نباید مقطعی باشد.

- این توجه مقطعی چه آثار مخربی می‌تواند برای این بچه ها داشته باشد؟

- حضرت رسول حدیثی دارند که به نظرم باید سرلوحه مراکز اینچنینی باشد.ایشان در حدیثی می فرمایند بچه یتیم را سرپرستی کنید تا بی نیاز شود و در جای دیگر می فرمایند محبتی به نتیجه می رسد که ادامه دار باشد. این نکته ها بسیار با اهمیت هستند. محبت مثل جریان برق می‌ماند. باید دائم متصل باشد. اگر شما کلید برق را به طور مرتب روشن و خاموش کنید چراغ در نهایت می‌سوزد و دیگر روشن نمی شود. محبت به ایتام به ویژه ایتام معلول باید در قالب یک ساختار مشخص و طولانی مدت باشد. به همین دلیل ما از ورود خیران ممانعت می‌کنیم. برخی از این عزیزان ناخواسته در رفتارشان ترحم دارند و این برای بچه ها مخرب است. از آن ها دعوت می‌کنیم که در کنار ما بمانند و بدون ارتباط مستقیم با این بچه ها به بهشت امام رضا کمک کنند.

- در حال حاضر چند مرکز در کنار بهشت امام رضا پا گرفته است؟ برای اداره این مراکز به چند نفر حقوق می دهید ؟

به طور کلی حدود ۲۵۰ نفر در بهشت امام رضا (ع) زندگی می‌کنند. نحوه نگهداری از این عزیزان ۲۴ ساعته است. پس برای این تعداد توان یاب و نگهداری شبانه روزی از آن ها ۱۰۰ نفر استخدام شده اند.برخی از این کارمندان ما از بچه هایی هستند که حالا بعد از گذشت ۲ دهه به مرحله ای از رشد رسیده اند که برای شان به خواستگاری رفتیم. برای خودشان خانواده تشکیل داده و مستقل زندگی می کنند. چند نفر از این بچه ها در آشپزخانه بهشت امام رضا (ع) کار می کنند و ماهانه از ما حقوق دریافت می‌کنند. با عنایت خدا و لطف مردم نیکوکارمان الان یک مرکز نگهداری از نوجوانان در یافت آباد داریم. یک مرکز نگهداری از ایتام در خیابان نبرد داریم. مرکز دیگر ما که تبدیل به دغدغه جدی ما شده است به طور ویژه برای سالمندانی راه اندازی شده که توسط فرزندان شان رها شده اند.

- همه ما می دانیم مراکزی که به طور داوطلبانه از سوی مردم حمایت می شوند روزهای ناخوش زیادی از سر می گذرانند. تامین هزینه چند مرکز به این شکل کار دشواری است و حتما دچار نوسانات زیادی می‌شود.کمی از این روزهای سخت برای مان بگویید؟

۲۱ سال از زمانی که با عنایت خدا این کار را شروع کرده ایم می‌گذرد. واقعیت این است که انجام این کارها جز با توکل پیش نمی‌رود. همان طور که می‌گویید به جز سر و کله زدن با مسائل بچه ها و کلا افرادی که هیچ کسی را در این دنیا ندارند موضوع تامین هزینه های این مراکز از دغدغه های شبانه روزی ماست. الان شما در بهترین روزهای بهشت امام رضا (ع) مهمان ما شده اید. خیلی وقت ها کم آورده ام. پدر در مقابل بچه‌هایش غرور دارد.

حالا بعد از گذشت ۲ دهه بچه‌ها به مرحله‌ای از رشد رسیده اند که برای شان به خواستگاری رفتیم. برای خودشان خانواده تشکیل داده و مستقل زندگی می کنند.

همین تصور که من پشت و پناه این بچه ها هستم باعث شده دوباره تلاش را ادامه دهم. یک روزهایی سیاست ما این بود که با کمک چند خیر این مرکز را اداره می کنیم اما لطف خدا بود و همین طور به تعداد بچه هایی که به سرپرستی قبول می کردیم اضافه شد. هر بار من را به برنامه های تلویزیونی دعوت می‌کردند تا برای شان از مدل ویژه اداره این مرکز بگویم به سرعت این پیشنهاد ها را رد می کردم. اما اتفاق هایی افتاد که من مجاب به پذیرفتن این درخواست ها شدم.

-  یعنی برای تامین هزینه های مراکز مجبور به حضور در برنامه های تلوزیونی شدید ؟

اتفاق های تلخی افتاد. من کم از این روزها ندیده بودم. بارها به من صفت گدا داده بودند. بچه یتیمی که من بزرگش کرده بودم توی روی من می‌ایستاد، از گوشه و کنار می شنیدم که همین بچه ها می‌گفتند این داداش هر چی دارد از ما دارد. یک روزی این ها را گفتند یک روزی هم آمدند و دستم را بوسیدند و عذر خواهی کردند. حرفم این است که توی این راه سختی یکی دو تا نیست. از همه جا و همه کس می خوری. اما نه باید به محبت ها دلخوش بشی و نه از ناراحتی ها این میدان را ترک کنی. من این را بارها به کسانی که برای کار کردن به ما می پیوندند هم می گویم. فقط باید خدا را در نظر داشته باشی و حال دلت  این طوری خوش باشد .روزهایی هم بود که من را با دستبند از اینجا بردند و  هزار و یک انگ به ما چسبانده شد.اما مجموع همین اتفاق ها باعث تغییر در رویه ما شد. بهشت امام رضا (ع) بیشتر بر سر زبان ها افتاد و همین سبب شد طبق این مدل مراکز دیگری برای کودکان بی سرپرست پا بگیرد.

- چه اتفاقی باعث شد سخت ترین روز در کنار بچه‌هایی که سرپرستی شان را به عهده گرفتید برایتان رقم بخورد؟

ماه مبارک رمضان بود. با بچه ها افطار کردم. بعد تصمیم گرفتیم با هم به استخر برویم. مثل همه ساک به دست رفتیم و بلیط گرفتیم. لباس عوض کردیم و می خواستیم داخل استخر برویم که جلوی گروه ما را گرفتند. متصدی استخر در حضور بچه های معلولم به من گفت تعدادی اعتراض کرده اند که این بچه ها با این سرو شکل به داخل استخر بروند. بعد خواست دلجویی بکند.گفت شما بروید فلان ساعت بیایید. من کل استخر را در اختیار شما قرار می‌دهم. ناخودآگاه صدایم را بالا بردم. گفتم کل استخر مال خودت. من با بچه هایم بلیط گرفته ام و می خواهم کنار بقیه شنا کنم.درگیری بالا گرفت. بچه ها به گریه افتاده بودند. مسئول استخر با پلیس ۱۱۰ تماس گرفت. پلیس آمد و ما را بیرون کرد. توی خیابان ها با چند بچه قد و نیم قد یتیم و معلول راه می رفتم. دروغ چرا؟ خرد شده بودم. پشت و پناه هر بچه ای پدرش است. همه شان این صحنه ها را دیده بودند. پلیس که آمد ترسیده بودند فکر می‌کردند الان است که من را با خودشان ببرند.چسبیده بودند به من و گریه‌کنان می گفتند که اصلا نمی‌خواهند شنا کنند.کمی به اذان صبح مانده بود و هنوز در خیابان ها بودیم. یک جایی جمع شان کردم. بغضم را خوردم و گفتم خودمان یک استخر می‌سازیم و هیچ آدم سالمی را راه نمی‌دهیم. خندیدند. اما می‌دانستم دل شان به درد آمده است. فقط ۲۰ میلیون تومان پول داشتیم.

با بچه ها افطار کردم. بعد تصمیم گرفتیم با هم به استخر برویم. مثل همه ساک به دست رفتیم و بلیط گرفتیم. لباس عوض کردیم و می خواستیم داخل استخر برویم که جلوی گروه ما را گرفتند. متصدی استخر در حضور بچه های معلولم به من گفت تعدادی اعتراض کرده اند که این بچه ها با این سر و شکل به داخل استخر بروند.

پشت همین مرکز یک محوطه داشتیم. به شهردار منطقه تماس گرفتم و گفتم می خواهیم استخر بسازیم. آقای دکتر قالیباف و تیم شان نهایت همکاری را با ما داشتند.گفتیم حالا که استخر می سازیم یک سالن ورزش هم اضافه می کنیم و بعد قرار شد یک مرکز توانبخشی هم به آن اضافه شود. خلاصه حدود ۱۴ متر گود برداری کردیم. تعدادی از خیران گفتند که ۵۰۰ میلیون تومان کمک می کنند. اما نشد.گودال بزرگ همین طور کنار مجموعه ما نشسته بود و امکان نشست وجود داشت. تماس گرفتم به شهردار منطقه و گفتم می خواهم این گودال را پر کنم. آقای اسدی خودشان سال ها با یک معلول زندگی کرده بودند و ارزش این هدف را می دانستند. مدام من را منصرف می کردند و می‌گفتند همه کار ها جور می‌شود. همان روزها یک آقایی به من مراجعه کرد و گفت می خواهم کمک کنم.گفتم فلان قدر پول نیاز داریم.گفت خب من الان ندارم چک های یک تا دو ماهه می دهم.گفتم شما چک بده من هم در بازار اعتبار دارم این طوری کار را جلو می بریم. با هزار زحمت و برو و بیا اسکلت آهنی را زدیم. موعد چک ها آمد و هیچ کدام پاس نشد. هر روز تعدادی طلبکار مخل آسایش این بچه ها می شدند. درگیری می‌شد. مامور می آمد. خانه مان را فروختم. ماشین را همین طور. اقوام کمکم کردند و رفقا هم مثل همیشه پای کار این موسسه بودند اما باز هم بدهی ها تمامی نداشت. در همین روزها بود که به برنامه خندوانه دعوت شدم. اتفاق بی نظیری افتاد. مردم عزیز ما ۵ میلیارد تومان به بهشت امام رضا(ع) کمک کردند و ورق برگشت.

- با هزینه های جمع شده از کمک های مردمی چه امکاناتی به مجموعه بهشت امام رضا (ع) اضافه شد؟ تامین هزینه های جاری هنوز با سختی پیش می رود یا کمی خیال تان بابت این هزینه های نجومی راحت شده است؟

الان ۵۰۰ متر واحد تجاری داریم که به صورت ماهانه برای ما درآمدزایی دارد. یک مزرعه پرورش ماهی راه انداخته ایم. همان طور که گفتم الان ۱۰۰ نفر کارمند داریم. به زودی شاهد افتتاح ویژه ترین مرکز رسیدگی به امور درمانی، توانبخشی و خدماتی به معلولان خواهیم بود. ساخت و تجهیز این مرکز به اتمام رسیده و به زودی بهره برداری از آن را کلید خواهیم زد.

استخر، سالن ورزش بدنسازی، سالن ورزش توان یابی، استخر ویژه آب درمانی، دندانپزشکی ویژه معلولان ذهنی و جسمی و حرکتی، بخش ارائه خدمات به کودکان مبتلا به اوتیسم، بخش فیزیوتراپی و توانبخشی از واحد های این مرکز جامع خدماتی به معلولان است که با عنایت خدا و لطف مردم ساخته شد و  انشاالله به زودی شاهد بهره برداری از آن خواهیم بود.

-  اگر قرار باشد نقدی به قوانین جاری در سازمان بهزیستی داشته باشید به چه موردی اشاره می‌کنید. قانونی هست که برای شما دست و پا گیر باشد یا با باورهایی که در این سال ها به طور تجربی به آن ها رسیده‌اید منافاتی داشته باشد ؟

تعریف استقلال بچه ها در بهزیستی خیلی من را اذیت می‌کند. تعریف استقلال برای من خیلی سنتی است. استقلال یعنی این که به بچه ای کمک کنی رشد کند. مستقل شود روی پای خودش بایستد و از دل یک خانواده بیرون برود و بلافاصله یک خانواده دیگر تشکیل دهد و از خانواده قبلی مستقل شود. فکر می‌کنم عاقبت به خیری بچه‌های بهزیستی در این است. اما در این سازمان می‌گویند بچه وقتی به استقلال رسید برود.کجا برود؟ یعنی زندگی مجردی تشکیل دهد. این شروع آفت ها و آسیب هایی است که همه مان از آن ها خبر داریم.

- تا حالا برای بچه هایی که سرپرستی شان را به عهده گرفته اید به خواستگاری هم رفته‌اید؟

بله من خودم یک پسر ۱۱ ساله دارم. خانم بنده از همان روز خواستگاری با من عهد بست که در این راه همراه من باشد. این از شروط ازدواج ما بود. خودشان مربی قرآن بچه ها شدند. (می خندد) حالا برای خودش یک پا مادر شوهر شده است. جالب است بدانید بچه هایم وقتی قد کشیدند و به خدمت سربازی رفتند و برگشتند روی شان نمی شد به من حرفی بزنند. به سراغ خانمم می رفتند و یک وقتی در خانه خانم می‌گفت که یکی از پسر ها از فلان دختر خانم که در هیئت محله تان رفت و آمد دارد خوشش آمده و قصد ازدواج دارد. ما هم شال و کلاه می کردیم و مثل یک خانواده معمولی گل و شیرینی به دست به خواستگاری آن دختر خانم می رفتیم. مثل همه خانواده ها چک و چانه می زدیم و شروطی قید می شد و کارها خیلی زود سرو سامان می گرفت.

- می خواهیم بی تعارف سوالی بپرسیم. چون شما را می شناختند کارها به سادگی پیش می رفت؟ یعنی بچه ای که در بهزیستی بزرگ شده است به سادگی می تواند برود در هر خانه ای را بزند و از هر  دختری که دوستش داشت خواستگاری کند؟

راستش این یکی از دغدغه های اصلی ماست. بله، همین طور است. هر جا به خواستگاری رفته ایم من را می شناختند و ازدواج سر می گرفت. واقعیت این است که مسئله ازدواج یکی از اصلی ترین مشکلات این بچه هاست. خیلی وقت ها این عزیزان ما مجبور هستند حتما با کسی ازدواج کنند که او هم شرایط مشابهی با آن ها  داشته است. من فکر می کنم یک دختر خانم حق دارد به آقا پسری که به خواستگاری می رود بگوید که من با ظاهر شما مشکل دارم، با کار یا با خانواده شما مشکل دارم. اما نباید به این بهانه که این بچه ها در مراکز بهزیستی بوده اند خواستگاری که عاشقش شده است را رد کند. الان ۸ نفر از بچه هایی که بزرگ شان کرده ام ازدواج کرده اند و دو نفر شان هم صاحب اولاد شده اند. همه شان هم با دختر خانمی به خانه بخت رفته اند که دوستش داشتند و تا به حال هم هیچ مشکلی بین آن ها پیش نیامده است. همه این ها نیاز به فرهنگ سازی دارد و انشاالله روزی برسد که مراکزی مثل همین بهشت امام رضا (ع) هم وجود نداشته باشد. انشاالله روزی برسد که همه این بچه ها در دامن پر مهر والدین خانواده های عزیزمان بزرگ شوند و مردم برای سرو سامان دادن به زندگی این بچه ها که هیچ کسی را در این دنیا ندارند آستین بالا بزنند. اگر صد بار دیگر هم به دنیا بیایم و از دنیا بروم باز هم این بچه های معلول را مثل بچه خودم بزرگ می کنم و به سرو سامان می رسانم. خدا به این بچه ها نظر دارد و هیچ کسی در این راه تنها و بی پشت و پناه نمی ماند.

کد خبر 17019

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
5 + 6 =

خدمات الکترونیک